عمیق‌تر و عمیق‌تر

نصف شبه. بهتره بخوابم چون فردا نیاز به انرژی دارم اما مهم نیست. می‌خوام اگه تا صبح هم که شده بیدار بمونم و این فکرمو مکتوب کنم؛ هم توی ذهنم و هم روی کاغذ.
چی درسته و چی غلط؟ [به نظر من] هیچ تعریف یکتایی از درست و غلط بودن راه برای فردیت‌ها وجود نداره؛ درست و غلط بودن تعریف نسبیه.
از یه جایی به بعد سعی کردم دنبال راه درست بگردم و انقدر بهش مشغول شدم که دوره‌ی قبلش رو زیاد یادم نمیاد. سعی کردم هدف‌های مختلف در راستاهای مشخص تعریف کنم و بهشون برسم.
کلی زمان و کلی فکر گذشت و به این رسیدم که قضیه‌ی زندگی یه لِول عمیق‌تر از این حرفاست. نمی‌شه فقط سمت یه مشت هدف دوید. زندگی کردن برای تیک زدن هدف‌ها پوچ به نظر میاد. اگه لیست تموم بشه شاید بشه یه سری هدف جدیدتر تعیین کرد و رفت سمتشون. اگه به اونا هم برسی شاید باز بیای یه مشت هدف جدیدتر پیدا کنی و از اول. زندگی عمیق‌تر و همین‌طور زیستنش ساده‌تر از این باید باشه. تشنگی برای رسیدن به هدف‌ها پایان‌پذیر نیست؛ انسان متمایل به جاودانگیه و تمایل برای پیشرفت خودش‌هم تموم‌نشدنی. شیوه‌ی بهتری برای زندگی نیازه.
نمی‌گم که این‌ها غلط‌ان؛ صرفا می‌گم کافی نیستن. تا یه جایی جواب می‌دن. حداقل برای من این‌‌طوری بودن.
برای چی به وجود اومدیم؟ نمی‌دونم. شاید پوچ بوده و شاید هم دلیل خاصی داشته. به هر حال می‌خوام برم سمتش و به جواب برسم. شاید هم قبل این‌که به جواب برسم بمیرم اما این‌طوری حسرت چیزیو نمی‌خورم؛ چون وسط طی کردن یه سفری بودم که با تمام وجود دوست داشتم انجامش بدم و از لحظه‌هاش لذت می‌بردم.
این لحظه که دارم این متنو می‌نویسم اگه بهم خبر بدن که به زودی قراره بمیرم از این‌ که دارم این لحظه رو صرف نوشتن فکرم میکنم حسرت نمی‌خورم. از این‌که تصمیم گرفتم این چند روزم رو این‌طوری که برنامه ریختم زندگی کردم حسرت نمی‌خورم. می‌خوام روزای زندگیم رو همین شکلی بگذرونم تا جایی که ممکنه. و تقریبا می‌دونم که می‌خوام چی کارا کنم؛ حداقل تا 30 سالگیم رو بهش فکر کردم. این روز رو می‌خوام توی یادم بمونه؛ روزی که بهم ثابت شد برنامه‌هام چیزی بودن که عمیقا از ته دلم می‌خواستم و منم که به تصمیم‌هام ارزش می‌دم و درست نیست که تصمیم‌ها رو بیخیال بشم چون صرفا یه نفر نمی‌پسندتش.

زندان.

یکی از دلایلی که نوشتن و فکر کردن رو دوست دارم اینه که هیچ محدودیتی توش نیست. وقتی اولین بار رهایی از شاوشنگ رو دیدم به این فکر کردم که چی می‌شد اگه منم زندان می‌رفتم؟ شاید به تجربه‌های خاصی می‌رسیدم.
بعد از چندین ماه فکر کردن و دو سه سال تجربه‌های بد پشت هم به این رسیدم که من برای دانشگاه رفتن ساخته نشدم. بزرگترین اختلاف نظرم با سیستم دانشگاه اینه که دانشگاه آدم خلاق پرورش نمی‌ده؛ کسی رو پرورش می‌ده که کارها و چیزهایی که قبلا علم بهش رسیده (که خیلی وقت‌ها علم قدیمی رو بازگو می‌نه) رو یاد بگیره و همونا رو انجام بده دوباره. سیستم دانشگاه کسی که خلاق باشه رو پَس می‌زنه. سیستم ارزیابی دانشگاه تلاش محور نیست و نمره محوره. کسی که نتونه توی برگه بنویسه، بی‌سواد تلقی می‌شه. سیستمیه بسیار باینتری و صفر و یکی. ولی همه‌ی این‌ها مشکل شخصی من با دانشگاهه و اکثر افراد با این موضوع مشکلی ندارن.
چیزی که اکثر آدم‌ها قبول دارن اینه که اکثر آدم‌ها برای یک مدرک دانشگاه می‌رن. مدرکی که توی این جامعه توانایی اینو داره که دید بقیه رو بهت عوض کنه. جامعه‌ای که اکثر (ولی نه همه) انسان‌هاش توانایی فرد رو نگاه نمی‌کنن و اول مدرکش رو می‌بینن.
تعداد خیلی کمتری نسبت که کل آدم‌های این جامعه با این سیستم مشکل دارن. درصدی از بین این دسته تصمیم می‌گیرن از این سیستم بیان بیرون و با مدرک دیپلمشون زندگی کنن. عده‌ی دیگه‌ای تصمیم می‌گیرن ادامه بدن و بعدش هم با جریان مورد پسند جامعه می‌رن جلو و اصلا فراموش می‌کنن که اولش دنبال چیز دیگه‌ای بودن. بعضی ها هم فراموش نمی‌کنن ولی برای باقی عمر فقط توی دلشون نگهش می‌دارن و بعضی‌ها هم بعدش ادامه می‌دن به کاری که می‌خواستن.
قشنگ می‌تونم خودمو الان توی یه زندان تصور کنم؛ زندانی که در سلول‌هاش قفل نداره و دور دست و پای آدم‌هاش زنجیر نامرئیه. می‌خوام با دید اون شخصیتی توی فیلما زندگی کنم که توی زندان زنده میمونه و سالم بیرون میاد و نقشه‌هایی که برای موقع آزادی کشیده رو عملی می‌کنه. اما این زندانه یه مقدار آزادی توش بیشتره. توی این زندان کارهایی که دوست دارم رو هم انجام می‌دم. چند سال توی این زندان بودم ولی الان باید یه مقدار راه و روشم رو عوض کنم. به قول معروف که می‌گه: I used to be so fragile but now I’m so wild
ولی هنوز یه چیزی کافی نیست؛ میخوام از این زمان باقی مونده یه اثر خلق کنم. هنوز برای این که چطوری خواهد بود تصمیم نگرفتم.

فلسفه‌ی عید؟

از سال‌های خیلی خیلی قدیم آدما اومدن سال جدید رو جشن می‌گرفتن؛ با هر مذهب و آیین و ملیتی. نمی‌دونم توی ذهن اولین انسان‌هایی که تصمیم گرفتن این کار رو کنن چی می‌گذشته. شاید هم توی وجود انسان بوده. البته اگه توی وجود بوده، ازش به من زیاد نرسیده. کلا حس خاصی نسبت به عید و سال نو ندارم.
آیا انسان‌ها برای این جشن می‌گیرن که تونستن 365 روز قبلی رو زنده از آب بیرون بیان یا برای این جشن می‌گیرن که قراره توی 365 روز بعدی زندگی‌ای بسازن که براشون ایده‌آل‌تره؟ یا چی؟
ابتدای هر سال خیلی از آدم‌ها لیستی از هدف‌هاشون توی سال پیش رو می‌نویسن و به خودشون می‌گن که امسال سالیه که سکه رو برمی‌گردونن اما اکثر اوقات این اتفاق نمیوفته. شاید آخر هر سال کرنومتر زندگی رو ری‌استارت می‌کنن که به خودشون یه فرصت جدید بدن؛ حتی اگه ته دلشون هم مطمئن نباشن که می‌تونن چیزی که توی ذهنشونه عملی کنن یا نه.
اگه واقعا اینی که گفتم باشه، عید و سال نو نسخه‌ی گسترده‌تری از این تفکره که “از شنبه شروع می‌کنم”. یعنی مثلا دو ماه از سال جدید می‌گذره و فرد می‌بینه که زندگی اون‌طوری که می‌خواسته و برنامه‌ ریخته‌ نشده و تصمیم می‌گیره که 10 ماه صبر کنه تا سال بعدی. شاید توی ذهنش با این فکر که “اگه آجر اول رو کج بچینی بقیه‌ی ساختمون هم خراب می‌شه” خودش رو توجیح کنه ولی درواقعیت احتمالا حوصله یا انگیزه‌ی کافی یا هرچیزی رو نداره و ته وجودش از این خبر داره اما به هر دلیلی نمی‌خواد یا نمی‌شه که درستش کنه.
و اگه اینی که گفتم باشه و تعریف سال نو و عید وقتی باشه که آدم تصمیم می‌گیره کنترل زندگیشو به دست بگیره و بهترش کنه، پس هر روز می‌تونه عید باشه و این خیلی خوبه. این روحیه که آدم صرفا از شنبه یا 1 فروردین یا 1 Jan بعدی شروع نکنه چیزیه که دارم روش کار می‌کنم. با این طرز تفکر منم مثل خیلی‌های دیگه می‌خوام اول سال جدید یه سری هدف جدید بذارم برای خودم. مثل هر روز هفته توی هر ماه سال توی هر ساعتی که اگه هدف جدیدی داشته باشم، می‌ذارمش توی لیست.

در باب تعلق

نمی‌دونم که این داستان توی ذهن خودم درست کردم یا قدیما یه فیلمی دیدم که راجع به این بوده و یادم نیست؛ داستان یه آدم مسافریه که دیگه نمی‌تونه جایی که همیشه زندگی می‌کرده بمونه و تصمیم می‌گیره بره سفر. هیچ وقت نتونسته احساس کنه که خونه‌ای داره و به جایی و یا گروهی تعلق داره اما امیدی ته دلش هست که فکر می‌کنه یه جایی توی این دنیا “خونه” رو بالاخره پیدا می‌کنه. عینک خوش‌بینی می‌زنه و هرجایی که می‌ره با یه سری آدم جدید آشنا می‌شه و فکر می‌کنه این‌جا دیگه جاییه که بهش تعلق داره اما در نهایت جدایی فرا می‌رسه و اون راهی نداره جز رفتن به مقصد بعدی سفر. بعضی وقت‌ها جدایی به معنی واقعی کلمه‌ هم نیست و صرفا می‌فهمه که این چیزی نیست که می‌خواسته و تصمیم می‌گیره ادامه بده. از اون آدما و مکان‌ها چیزی باقی نمی‌مونه جز یه سری خاطره. وقتی داره کنار آدمایی که باهاشون آشنا شده و دوست خودش به حسابشون می‌آره می‌خنده، به خودش می‌گه که چقدر خوش‌بخته و قدر اون لحظه‌ها رو می‌دونه اما وقتی اون ایستگاهی که همیشه فکر می‌کرده آخرین ایستگاهی که می‌ره هم ازش خداحافظی می‌کنه و اون دوباره توی جاده‌ی بیابونی‌ای که داره خورشید توی افقش غروب می‌کنه با اون کوله‌ی سنگینش که کل زندگیش توی اونه راه می‌ره، علامت سوال توی ذهنش مدام بزرگ‌تر می‌شه. از رفتن سمت اون تجربه‌ها پشیمون نیست و خیلی خوش‌حاله که هر بار کلی چیزهای جدید یادگرفته؛ از یه سری بیشتر و از یه سری کم‌تر. وقتی مدتی می‌گذره و اون به گذشته فکر می‌کنه می‌تونه درک کنه که با این که بعضی اتفاقات براش خیلی دردناک بودن اما توشون کلی چیزهای خوب و خوش هم دیده. بعضی وقتا طبیعیه که به طور ناخودآگاه آدم چیزی که اکثرش خوبه ولی یه بخش ناخوش‌آیند داره رو کلا بد در نظر می‌گیره. اهل این نیست که خودشو با بقیه مقایسه کنه اما بعضی وقتا آرزو می‌کنه که کاشکی اونم مثل همه‌ی ایستگاه‌هایی که رفته بود، اونم ایستگاه خودشو داشت. ته داستان بازه؛ خواننده می‌تونه انتخاب کنه که آیا تهش اون فرد “خونه” رو بالاخره پیدا می‌کنه یا با این موضوع که بعضی‌ انسان‌ها از جمله خودش مسافر هستن کنار میاد و یاد می‌گیره که با این موضوع به خوشی زندگی کنه. حتی می‌تونه داستانش به این ختم بشه که اون فرد مسافرهای دیگه‌ای مثل خودش پیدا می‌کنه و باهم می‌رن ایستگاه‌های بعدی رو می‌بینن. اینم خیلی خوب می‌تونه باشه! شایدهم به این نتیجه می‌رسه که دنیای اون وسیع‌تر از اونیه که فکرشو می‌کرده؛ اون به همه‌جا تعلق داره. به این نتیجه می‌رسه که چقدر خوش‌بخته که این همه‌ آدم تونستن بپذیرنش و کنارش باشن. می‌تونه برگرده به ایستگاه‌هایی که قبلا دیده و بهشون سر بزنه و حتی دعوتشون کنه که با هم برن دنیا رو ببینن. به نظرم داستانش happy ending می‌تونه باشه؛ به خود طرف بستگی داره. راستش زندگی منم همین‌طوریه. امیدوارم برای من خوب تموم بشه.

inv l.i

اولش یه اتفاق بد میوفته. بعدش شاید یه ناراحتیه و بعدش که هی اتفاقای بد پشت سر هم میوفتن و ناراحتیات روی هم انباشته می‌شن، اون موقع تبدیل می‌شه به عصبانیت.
اونجاست که دیگه نمی‌تونی حرفارو توی دل خودت بریزی.
ولی کمی بعدش می‌فهمی که حرفات زیاد تاثیری ندارن جز این‌که خودتو یه کم خالی‌تر می‌کنن؛ اونم به طور موقتی. دنیارو یا آدمارو خیلی نمی‌شه عوض کرد. خیلی عجیبه که اگه آدمی همین فردا بمیره، مردم بعد مدتی فراموشش می‌کنن. آدمای دیگه پیدا می‌کنن که وظیفه‌هاش رو انجام بده و احساسایی رو بهشون بده که اون می‌داده.
دنیا چیز دلسوزی نیست. بر مبنای احساس آدم‌ها کار نمی‌کنه. یه نیروی قوی‌تر دنیا رو داره اداره می‌کنه. داره این بهم ثابت می‌شه که هر چی بیشتر احساس تضرع کنی و یا هر چی بیشتر اعتراض کنی، اتفاقای بعدی دردناک‌تر می‌شن. ولی اگه بلد باشی با دنیا بازی کنی، اونم خوب بهت بُل می‌ده. نمی‌دونم بُل بود یا گل بود یا چی؛ همونایی که توی بازی وسطی بودن.
عصبانیت به خیلی چیزا می‌تونه ختم شه؛ برای من داره یکی از دوستای قدیمی رو بر می‌گردونه.
انقدر خسته می‌شی که حوصله‌ی اعتراض نداری. دنیا بالاخره کار خودشو می‌کنه که زانو بزنی؛ یا جسدت زانو بزنه یا بدن نیمه‌جونت و یا بدن سالمت. نمی‌دونم چیز بد یا خوبیه؛ ولی همینیه که هست. بهتره باهاش کنار بیام.
کمدینه داشت راجع به این حرف می‌زد که اونایی که بهش ایمیل اسپم می‌زدنو بهشون جواب می‌داده برای خنده‌ی خودش. اول صحبتش گفت که وقتی با مامانش وقتی بچه بوده و رانندگی می‌کردن، اغلب اوقات عقب می‌شسته. وقتی می‌رسیدن به مقصد مامانش پیاده می‌شده که در رو برای اون باز کنه ولی اون هر دفعه زودتر درو باز می‌کرده و خودشو می‌نداخته زمین و وانمود می‌کرده غش کرده و مامانش از ترس جیغ می‌زده و اون می‌خندیده (کله خر). و گفت یکی از کارایی که از بچگی انجام می‌داده اینه که از چیزایی که براش حوصله‌سر بر یا سختن بازی درست کنه که توی نظرش باحال بشن. برام جالب بود. شاید اون داره راهو درست می‌ره.
بعد از عصبانیت مرحله‌ی خستگیه. اگه بخوای به عنوان موسیقی بهش نگاه کنی انگار از یه ارکستر با شکوه شروع می‌شه، بعدش یه سری ویولون سوزناک میان، بعد می‌شه موسیقی متال و بعدم یه پیانوی تنهای خسته‌ی شکسته. موسیقی متن این روزای من داره به یه آهنگ که اسمش inv l.i عه تبدیل می‌شه. (از کنسوکه یوشیو)
راستش دوست داشتم این حرفارو به یه آدم بگم اما ظاهرا کسی نیست. امیدوارم چند سال دیگه اگه اومدم اینو خوندم برگردم به امروز و به خودم افتخار کنم که تونستم این روزا رو رد کنم.

آدم

آدم و حوا شاید درد واقعی رو کشیدن. (به واقعی بودن قضیه‌ی آدم و حوا کاری ندارم؛ از لحاظ خود داستانش می‌گم.) توی غایت خوشی داشتن زندگی می‌کردن که میوه‌ی ممنوعه خورده می‌شه و اون‌ها از بهشت اخراج می‌شن و میان روی زمین. شاید دیگه آدم مثل قبل نشد؛ شاید نتونست خودشو ببخشه. شاید هی به خودش می‌گفت اگه اون اشتباه رو نمی‌کردم الان این‌جا نبودیم. شاید بعد این قضیه بود که آدم برای اولین بار حس حسرت و ناراحتی رو تجربه کرد؛ شاید برای اولین بار بود که آدم گریه کرد. اما هیچ کدوم از این‌ها تاثیرگذار نبود و باعث نشد نتیجه‌ی اون کاری که توی گذشته رخ داده بود عوض بشه؛ انسان محکوم به سپری کردن زمانش توی زمین شده بود و این تصمیم تغییر دادنی نبود. شاید آدم می‌خواست که ناراحتیش رو تموم کنه و به نکات مثبت این اتفاق نگاه کنه؛ مثلا این‌که اگه دوباره برگرده قدرش رو می‌دونه؛ مثلا این‌که فقط به لذت‌های کوتاه‌مدتش توجه نکنه. اما همون نیرویی که باعث شده بود توی وهله‌ی اول اون میوه رو بخوره باعث شده بود که آدم به فکرهای ناراحت‌کننده‌ش ادامه بده. اون نیرو نمی‌خواست که آدم گذر کنه و به زندگی ادامه بده. شاید آدم نهایتا به یه نقطه‌ای رسید که تونست خودش رو ببخشه و دیگه ناراحت نباشه ولی هنوز زندگی توی اون بالا رو یادش بود. شاید دوست داشت که از راه رفتن کنار دریای روی زمین یا از دراز کشیدن روی چمن توی سایه‌ی یه درخت توی دشت توی فصل بهار یا از نگاه کردن به غروب آفتاب یا صدای جیرجیرک‌ها توی شب یا از کلی چیز دیگه لذت ببره اما یهو فکرش می‌رفت سمت بهشت و اون‌جا رو با این‌جا مقایسه می‌کرد و وقتی خوشی بی‌پایان اون‌جا رو تجربه کرده بود، دنیای فانی این‌ پایین براش دردآور بود. شاید ترجیح می‌داد که از اولش همین پایین باشه تا این‌که اون بالا باشه ولی دیگه اجازه‌ی موندن نداشته باشه. اون نیرو به آدم غالب شده بود. اما شاید همه‌ی اینا بود که باعث شد اون آدم امید رو توی خودش برای اولین بار کشف کنه. امید قوی‌تر اون نیرویی بود که همیشه بهش غلبه داشت. امید بهش یاد داد که می‌تونه یه روزی برگرده به اون بالا؛ اگر برنگشت هم لااقل درحال تلاش برای اصلاح کردن خودش می‌میره و شاید بعد مرگش برگرده اون بالا. امید بهش یاد داد که اتفاق‌هایی که از نظرش براش بدترین بودن، اون قدرها هم براش عذاب آور نبودن؛ در نهایت باعث شدن که پیشرفت کنه حتی اگه خودش خبرنداشته. امید بهش یاد داد روز بهتری هم در راهه. امید بهش یاد داد که مقایسه نکنه و توی هرچیزی بیشتر دنبال نکته‌های مثبتش باشه تا منفی‌هاش. بهش یاد داد که گذشته‌ها گذشته و بهترین کاری که با فکر کردن بهش می‌شه کرد اینه که درس‌هایی برای آینده ازش بگیره.
شاید اگه آدم اون میوه رو نمی‌خورد هیچ وقت نمی‌فهمید امید یعنی چی. شاید اون هم آخر زندگیش به این فکر رسید و با خوش‌حالی مرد و حتی شاید بعدش هم برگشت به جایی که دنبالش بود.

Guilty Pleasure

به طور کلی، هر جرم و جنایتی بر اساس قانون توی یه محل خاص تعیین می‌شه. مثلا توی یه کشور قانون بیان می‌کنه که بانوانش باید حجاب داشته باشن؛ بنابراین طبق اون قانون افراد بدون حجاب دارن قانون رو زیر پای می‌گذارن. فارغ از این که اون قانون درست باشه یا غلط، به هر حال زیر پا گذاشته شدنش جرم محسوب می‌شه.
کلا توی خیلی از بخش‌ها آدما برای خودشون به طور خودآگاه یا ناخودآگاه هم قانون تعیین می‌کنن و بدون این که بفهمن ازشون تبعیت می‌کنن. مثلا ممکنه جلسه‌ی اول یه کلاس همه یه جایی انتخاب کنن و ازون به بعد با این که کسی درباره‌ش حرف نمی‌زنه، همه توی جای قبلی بشینن. این نوع قانون‌ها توی گروه‌های کم جمعیت ممکنه با کمی توجه به راحتی آشکار بشه. مثلا توی یه گروهی که افرادش دوست دارن زیاد برن بیرون و چند بار می‌رن بیرون، از اون به بعد عمل بیرون رفتن یه قانون نانوشته می‌شه. حالا اگر یه نفر که این رفتار رو دوست نداره اما برای مقبول واقع شدن توی گروه اون چند بار رو اومده، بخواد یهو اینو اعلام کنه که خوشش نمیاد از این کار، اگه افراد اون گروه بالغ رشدیافته‌ای نداشته‌باشن، احتمالا ازش ناراحت می‌شن چون از نظرشون اون آدم، قانون رو زیرپا گذاشته. (یکی از دلیل‌هاش این می‌تونه باشه.) حالا توی این شرایط اون آدم ممکنه از طرز تفکر خودش احساس گناه کنه.
این اتفاق برای هر نفر توی هر مقیاسی از جامعه ممکنه بیوفته؛ و نه تنها جامعه، بلکه حتی توی فکر آدم با خودش که اگه خیلی زیاد باشه توی یه مورد، شاید بشه بهش گفت عذاب وجدان. ممکنه توی گروه‌های دوستی باشه، ممکنه توی خانواده باشه، ممکنه برای یه فرد به عنوان عضوی از جامعه‌ی دانشجو باشه، ممکنه برای یه فرد به عنوان عضو خانم/آقا توی جامعه‌ی کل کشور باشه. می‌تونه به عنوان داشتن یه ملیت بین کل کشورهای جهان باشه.
راستش ترجمه‌ی فارسی خوب برای Guilty Pleasure به ذهنم نمی‌رسه. نمی‌شه بهش گفت “عذاب وجدان” چون خیلی از وقت‌ها آدم‌ها فکر می‌کنن اون فکر/علاقه‌شون جرمه درصورتی که هیچ اشکالی توش نیست. اگه توی یه گروه و جمعی یه فکر/رفتار/علاقه‌ای مورد قبول بقیه قرار نمی‌گیره اصلا دلیل بر این نیست که اون فکر/رفتار/علاقه‌ بده. باید منطقی درباره‌ش فکر کرد. توی جمعی که همه سیگار می‌کشن، ممکنه سیگار نکشیدن توش باعث بشه که بقیه اون فرد رو قضاوت کنن. من نمی‌خوام این‌جا سیگار کشیدن رو زیر سوال ببرم، می‌خوام بگم که اگه اون فرد باورش اینه که سیگار کشیدن خوب نیست، خب سیگار نمی‌کشه. مهم اینه که اون فرد باورهای از قبل فکر شده و قاطعی درباره‌ی خودش داره اما این به این معنا نیست که اون باورها هیچ وقت قرار نیست که عوض بشن؛ اگه منطق فعال باشه، باورها هم قابل تغییرن اما خب به دلیل منطقی برای اون ذهن نیاز دارن. حالا اون فردی که اعتقادی به سیگار کشیدن نداره و توی جمعی هستش که سیگار می‌کشن، انتخاب با خودشه که چی کار کنه؛ شاید از گروه بره بیرون، شاید توی گروه بمونه اما سیگار نکشه یا شاید هم حتی سیگار بکشه برای این‌که بقیه طرز دیدشون اصلا نسبت بهش عوض نشه.
یک سری از قانون‌های نانوشته هم هستن که تقریبا هیچ دلیل خاصی ندارن و صرفا دست به دست بین ناخودآگاه آدم‌ها رد و بدل می‌شن و به باورهاشون تبدیل می‌شن؛ مثلا این که یه قشری از جامعه یک، ده، صد، و یا حتی هزار تا آهنگ پاپ فارسی رو توی رادیو، تلویزیون، مهمونی و غیره می‌شنون و وقتی با هم صحبت می‌کنن کل موسیقی فارسی رو زیر سوال می‌برن و این صحبت‌ها انقدر زیاد می‌شه که کل یه قشر نسبت به یه چیزی به طور خودآگاه یا ناخودآگاه جبهه می‌گیرن. حالا اگه افرادی توی اون قشر هستن، از اون موسیقی‌ها خوششون بیاد شاید احساس گناه کنن که چرا مثل بقیه ازون متنفر نیستن. یا اگر هم این‌طوری نباشه، شاید بیان نکنن که اون موسیقی رو دوست دارن و توی دلشون نگه دارن. من کارم قضاوت کردن نیست. می‌‌خوام بگم اون فرد به جدا از همه‌ی آدم‌های دیگه، اگه باورهاش برای خودش معلوم باشه و فردیتش وابسته به وجودش توی اون گروه/قشر/جامعه/کشور نباشه، اصلا چیزی به عنوان guilty pleasure نخواهد داشت؛ فقط pleasure باقی می‌مونه. ممکنه بعضی جاها با جریان حرکت کنه اما می‌دونه که لااقل درون خودش چی رو دوست داره. این با ارزش‌تر از اینه که چون بقیه یه کاری می‌کنن، اون هم همون کار رو انجام بده. و این بحث توی همه‌ی بخش‌های زندگی و توی همه‌ی گروه‌هایی که یه آدم می‌تونه توشون عضو باشه وجود داره. این‌که کورکورانه با جریان حرکت کنه یا راه خودشو بره با خود فرده.
به قول دلوریس، “تو آزادی که راه خودتو انتخاب کنی.”

اولین روز دهه‌ی سوم

دیروز تولدم بود. وارد 20 سالگی شدم؛ سومین دهه‌ی زندگیم. ورژن امیررضای روز تولد سال پیش، کلا با امروزش فرق داشت. تعداد و نوع تجربه‌های جدیدی که توی این یک سال کرد، غیر قابل وصفه. این یک سال انگار به اندازه ی چند سال گذشته. (به‌خاطر تجربه‌ها و البته شدت درد کشیدن به خاطر چیزهای خیلی خیلی دردناک)
امروز که روز اول 20 سالگیم بود با همه‌‌ی روزهای قبل فرق داشت. روزهای تولد رو از عیدها بیشتر دوست دارم. البته هیچ حسی نسبت به عیدها ندارم. قبلا حسی به تولدها هم نداشتم اما با یک نفر آشنا شدم و انقدر اون از تولدها خوشش میومد که باعث شد ازون به بعد منم خوشم بیاد.
یک دروغی که تقریبا همه‌ی دانش‌آموزهای ایرانی حداقل یک بار شنیدنش اینه که “بعد کنکور دیگه زندگی ساده می‌شه” و احتمالا به این امید ادامه دادن که بعد کنکور ببینن چطوریه. اما بعدش می‌فهمن که نه؛ کنکور ساده‌ترین بخش زندگیه و از روز کنکور به بعد زندگی فقط سخت‌تر می‌شه. البته همه رو نمی‌دونم؛ لااقل برای من این‌طوری بود.
این روزا خیلی به داستان فضانورد روس فکر می‌کنم. اولین بار توی introی یک آلبوم شنیدمش. داستان خیلی عجیبیه. نمی‌دونم واقعیه یا نه، به هر حال منو به فکر فرو برد. داستان، داستان اولین نفریه که به فضا رفته. اولین نفری بوده که کره‌ی زمینی که توش زندگی می‌کرده رو همین‌ طور که فضاپیما داره از زمین دور می‌شه، از بیرون نگاه می‌کنه. خیلی صحنه‌ی عجیبیه. از اون صحنه‌هاییه که چشم مشابهش رو احتمالا نمی‌تونه ببینه. فضانورد تنهاست و کسی باهاش نیومده. بالای ده روز قراره توی فضا بمونه. کمی که می‌گذره یه صدا از فضاپیما میاد. شبیه صدای تق تق زدن انگشت‌ها روی در می‌مونه؛ احتمالا نقص فنی فضاپیما بوده. دنبال منبع صدا می‌گرده که اون بخش از بدنه رو تعمیر کنه اما هر چقدر که می‌گرده نمی‌تونه پیدا کنه مشکل از کجاست. امیدواره که صدا خودش قطع بشه. مدت زیادی زمان می‌گذره اما صدا هم‌چنان میاد. داره دیوونه می‌شه. تهش به این می‌‌رسه که تنها راه برای دیوونه نشدنش اینه که از اون صدا خوشش بیاد.
به نظرم داستانیه که ازش می‌شه توی موقعیت‌های مختلف، برداشت‌های مختلف کرد. اما الان فکر می‌کنم که برداشتم این باشه که باید سعی کنم از سختی‌ها و کارهایی که دوست ندارم انجامشون بدم خوشم بیاد. عین اون meme عه می‌مونه که اون مرد سیبیلوعه داره با اون یکی مرده سر یه بحث خیلی غیرمنطقی و ناممکن دعوا می‌کنه. خیلی ممکنه غیرمنطقی به نظر بیاد اما جواب می‌ده؛ امتحان کردم :))) خیلی عجیبه :)) وقتی عمیقا به چیزی یا کسی که اذیتت می‌کنه به طور خنثی فکر می‌کنی و دنبال بخشی از اون فرد یا اون کاری می‌گردی که ناراحتت کرده و خیلی منطقی باهاش روبرو می‌شی و حتی سعی می‌کنی خوبی‌های اون چیز به ظاهر بد رو ببینی، اولا دیگه از اون آدم یا اتفاق ناراحت نمی‌مونی دوما از کاری که اون اتفاق یا آدم باهات کرده درس می‌گیری و رشد می‌کنی. انگار زندگی رو از دید “بردن و باختن” عوض می‌کنی و تبدیلش می‌کنی به “تجربه کردن”. این دقیقا خلاف جهت اکثر انسان‌ها حرکت کردنه. حتی بعضی وقت‌ها خلاف جهت مغز عادی حرکت کردنه. اَل پاچینو یه دیالوگ داره که خیلی دوستش دارم. می‌گه که:
“I subscribe to the law of contrary public opinion. If everybody thinks one thing then I say bet the other way.”
چیز جالبیه. بگذریم؛ ببینم امسال چه اتفاق‌هایی میوفتن 🙂

سکون و سکوت و تاریکی

با این‌که ساعت شب نرسیده بود، هوا خیلی تاریک شده بود. طوری که فهمیدم کویر هم به طور عادی از بقیه‌ی جاها تاریک‌تر می‌شه. خیلی جلو رفته بودم. چند بار هم خوردم زمین. من بودم و ستاره‌های بالا سرم. مطمئنم خیلی‌هاشون رو تاحالا ندیده‌بودم؛ هوای شهر اجازه‌ی دیدن ستاره‌ها رو نمی‌ده. باد هم بود. یه حشره‌ هم بود که ظاهرا افتاده بود دنبالم. هی صدا می‌داد. آخر نور هدلایتم رو گرفتم سمتش ساکت شد. به هر چهار سمتم که نگاه می‌کردم چیزی جز سکون و سکوت و تاریکی نمی‌دیدم. یکی از سورئال‌ترین چیزهایی بود که توی عمرم تجربه کردم. می‌خواستم تا همیشه اون صحنه رو به یاد بسپارم. این آهنگ رو گذاشتم و چشمام رو بستم:

این هم صرفا جهت ثبت توی این وبلاگ نوشتم که شاید یه روزی چشمم بهش بخوره و یاد اون صحنه بیوفتم.

نمودار نوسان زندگی

فکر کنم یه سری از این چیزایی که در این مورد توی ذهنمه رو قبلا هم نوشتم. اما به هر حال این‌جا سعی دارم می‌کنم که یه‌جا بنویسمشون تا حدودی.
به نظرم با تقریب خوبی، نمودار نوسان تغییرات آدم توی زندگی این شکلیه:

مقیاس راستای x این نمودار بالا زیاده. ولی فرض کنیم که محور xها سن آدم باشه و محور yها هم ضریب تغییرات زندگی باشه. وقتی یه بچه به دنیا میاد بزرگترین تغییرش مثلا می‌تونه این باشه که چهار دست و پا راه بره. وقتی کمی بزرگتر می‌شه‌ مثلا هفت سالش می‌شه، بزرگترین تغییرش اینه که به‌جای این‌که همیشه خونه بمونه یا بره مهدکودک، وارد مدرسه می‌شه؛ یه دنیای جدید.
بزرگتر می‌شه و دبیرستانش تموم می‌شه و وارد دانشگاه می‌شه. این یکی از تغییرهای خیلی بزرگه. لااقل آدم این‌طوری فکر می‌کنه اولش. اما واقعیت اینه که ورود بهش آغاز یه تغییر خیلی بزرگه. برای اکثر آدم‌هایی که می‌شناسم این‌طوری‌ان. من قدیم‌ها همیشه یه عده آدم رو قضاوت می‌کردم که چقدر سست هستن که وقتی وارد دانشگاه شدن همه‌ی اعتقاداتشون عوض شده. خود من به شخصه 180 درجه که نه، اما مثلا 150 درجه اعتقاداتم عوض شده. فکر کنم تقریبا اکثرشون در جهت خوب بوده. دوستم قبل اولین روز دانشگاه بهم گفت آماده باش که قراره کلی عوض بشی. با خودم گفتم که چرت و پرت می‌گه من عوض نمی‌شم ولی امروز رو که می‌بینم به حرفش پی می‌برم.
خلاصه این که ورود به دانشگاه شروع تغییرات بزرگه. اولش کم کم رخ می‌ده. انگار ترن هوایی داره می‌ره به سمت نقطه‌ی اوج. بعد یه سری اتفاق میوفته که ظاهرا دست خود آدم نیست (ولی حس من اینه که دنیا باحساب و کتاب‌تر از این‌حرفاست) و باعث می‌شن ترن بیوفته توی یه شیب و سریع و هیجان انگیز و باحال بشه. اما هیچ چیزی (خوش‌بختانه یا بدبختانه) همیشگی نیست. اون دوره‌ی هیجان‌انگیز هم به پایان می‌رسه. بعضی وقت‌ها تغییرهای بزرگ ناخوش‌آیند رخ می‌ده مثلا مرگ یه نفر یا از دست دادن کسی که با تمام وجودت دوستش داری.. ورژن بچه‌ی خودت اون رو درک نمی‌کنه؛ با بزرگترشدن دامنه تغییرت هم بیشتر شده و برای همین تغییرها شدت دردناک‌تر بودنشون بیشتر می‌شه. این از سمت دیگه هم صدق می‌کنه‌ها؛ یعنی اتفاق‌های خوب بیشتر و عمیق‌تری هم میوفته.
در نهایت بزرگترین تغییر مرگه. نمودار تغییرات یهویی و با مرگ آدم از حرکت می‌ایسته و همه چی تموم می‌شه 🙂