آدم

آدم و حوا شاید درد واقعی رو کشیدن. (به واقعی بودن قضیه‌ی آدم و حوا کاری ندارم؛ از لحاظ خود داستانش می‌گم.) توی غایت خوشی داشتن زندگی می‌کردن که میوه‌ی ممنوعه خورده می‌شه و اون‌ها از بهشت اخراج می‌شن و میان روی زمین. شاید دیگه آدم مثل قبل نشد؛ شاید نتونست خودشو ببخشه. شاید هی به خودش می‌گفت اگه اون اشتباه رو نمی‌کردم الان این‌جا نبودیم. شاید بعد این قضیه بود که آدم برای اولین بار حس حسرت و ناراحتی رو تجربه کرد؛ شاید برای اولین بار بود که آدم گریه کرد. اما هیچ کدوم از این‌ها تاثیرگذار نبود و باعث نشد نتیجه‌ی اون کاری که توی گذشته رخ داده بود عوض بشه؛ انسان محکوم به سپری کردن زمانش توی زمین شده بود و این تصمیم تغییر دادنی نبود. شاید آدم می‌خواست که ناراحتیش رو تموم کنه و به نکات مثبت این اتفاق نگاه کنه؛ مثلا این‌که اگه دوباره برگرده قدرش رو می‌دونه؛ مثلا این‌که فقط به لذت‌های کوتاه‌مدتش توجه نکنه. اما همون نیرویی که باعث شده بود توی وهله‌ی اول اون میوه رو بخوره باعث شده بود که آدم به فکرهای ناراحت‌کننده‌ش ادامه بده. اون نیرو نمی‌خواست که آدم گذر کنه و به زندگی ادامه بده. شاید آدم نهایتا به یه نقطه‌ای رسید که تونست خودش رو ببخشه و دیگه ناراحت نباشه ولی هنوز زندگی توی اون بالا رو یادش بود. شاید دوست داشت که از راه رفتن کنار دریای روی زمین یا از دراز کشیدن روی چمن توی سایه‌ی یه درخت توی دشت توی فصل بهار یا از نگاه کردن به غروب آفتاب یا صدای جیرجیرک‌ها توی شب یا از کلی چیز دیگه لذت ببره اما یهو فکرش می‌رفت سمت بهشت و اون‌جا رو با این‌جا مقایسه می‌کرد و وقتی خوشی بی‌پایان اون‌جا رو تجربه کرده بود، دنیای فانی این‌ پایین براش دردآور بود. شاید ترجیح می‌داد که از اولش همین پایین باشه تا این‌که اون بالا باشه ولی دیگه اجازه‌ی موندن نداشته باشه. اون نیرو به آدم غالب شده بود. اما شاید همه‌ی اینا بود که باعث شد اون آدم امید رو توی خودش برای اولین بار کشف کنه. امید قوی‌تر اون نیرویی بود که همیشه بهش غلبه داشت. امید بهش یاد داد که می‌تونه یه روزی برگرده به اون بالا؛ اگر برنگشت هم لااقل درحال تلاش برای اصلاح کردن خودش می‌میره و شاید بعد مرگش برگرده اون بالا. امید بهش یاد داد که اتفاق‌هایی که از نظرش براش بدترین بودن، اون قدرها هم براش عذاب آور نبودن؛ در نهایت باعث شدن که پیشرفت کنه حتی اگه خودش خبرنداشته. امید بهش یاد داد روز بهتری هم در راهه. امید بهش یاد داد که مقایسه نکنه و توی هرچیزی بیشتر دنبال نکته‌های مثبتش باشه تا منفی‌هاش. بهش یاد داد که گذشته‌ها گذشته و بهترین کاری که با فکر کردن بهش می‌شه کرد اینه که درس‌هایی برای آینده ازش بگیره.
شاید اگه آدم اون میوه رو نمی‌خورد هیچ وقت نمی‌فهمید امید یعنی چی. شاید اون هم آخر زندگیش به این فکر رسید و با خوش‌حالی مرد و حتی شاید بعدش هم برگشت به جایی که دنبالش بود.

Guilty Pleasure

به طور کلی، هر جرم و جنایتی بر اساس قانون توی یه محل خاص تعیین می‌شه. مثلا توی یه کشور قانون بیان می‌کنه که بانوانش باید حجاب داشته باشن؛ بنابراین طبق اون قانون افراد بدون حجاب دارن قانون رو زیر پای می‌گذارن. فارغ از این که اون قانون درست باشه یا غلط، به هر حال زیر پا گذاشته شدنش جرم محسوب می‌شه.
کلا توی خیلی از بخش‌ها آدما برای خودشون به طور خودآگاه یا ناخودآگاه هم قانون تعیین می‌کنن و بدون این که بفهمن ازشون تبعیت می‌کنن. مثلا ممکنه جلسه‌ی اول یه کلاس همه یه جایی انتخاب کنن و ازون به بعد با این که کسی درباره‌ش حرف نمی‌زنه، همه توی جای قبلی بشینن. این نوع قانون‌ها توی گروه‌های کم جمعیت ممکنه با کمی توجه به راحتی آشکار بشه. مثلا توی یه گروهی که افرادش دوست دارن زیاد برن بیرون و چند بار می‌رن بیرون، از اون به بعد عمل بیرون رفتن یه قانون نانوشته می‌شه. حالا اگر یه نفر که این رفتار رو دوست نداره اما برای مقبول واقع شدن توی گروه اون چند بار رو اومده، بخواد یهو اینو اعلام کنه که خوشش نمیاد از این کار، اگه افراد اون گروه بالغ رشدیافته‌ای نداشته‌باشن، احتمالا ازش ناراحت می‌شن چون از نظرشون اون آدم، قانون رو زیرپا گذاشته. (یکی از دلیل‌هاش این می‌تونه باشه.) حالا توی این شرایط اون آدم ممکنه از طرز تفکر خودش احساس گناه کنه.
این اتفاق برای هر نفر توی هر مقیاسی از جامعه ممکنه بیوفته؛ و نه تنها جامعه، بلکه حتی توی فکر آدم با خودش که اگه خیلی زیاد باشه توی یه مورد، شاید بشه بهش گفت عذاب وجدان. ممکنه توی گروه‌های دوستی باشه، ممکنه توی خانواده باشه، ممکنه برای یه فرد به عنوان عضوی از جامعه‌ی دانشجو باشه، ممکنه برای یه فرد به عنوان عضو خانم/آقا توی جامعه‌ی کل کشور باشه. می‌تونه به عنوان داشتن یه ملیت بین کل کشورهای جهان باشه.
راستش ترجمه‌ی فارسی خوب برای Guilty Pleasure به ذهنم نمی‌رسه. نمی‌شه بهش گفت “عذاب وجدان” چون خیلی از وقت‌ها آدم‌ها فکر می‌کنن اون فکر/علاقه‌شون جرمه درصورتی که هیچ اشکالی توش نیست. اگه توی یه گروه و جمعی یه فکر/رفتار/علاقه‌ای مورد قبول بقیه قرار نمی‌گیره اصلا دلیل بر این نیست که اون فکر/رفتار/علاقه‌ بده. باید منطقی درباره‌ش فکر کرد. توی جمعی که همه سیگار می‌کشن، ممکنه سیگار نکشیدن توش باعث بشه که بقیه اون فرد رو قضاوت کنن. من نمی‌خوام این‌جا سیگار کشیدن رو زیر سوال ببرم، می‌خوام بگم که اگه اون فرد باورش اینه که سیگار کشیدن خوب نیست، خب سیگار نمی‌کشه. مهم اینه که اون فرد باورهای از قبل فکر شده و قاطعی درباره‌ی خودش داره اما این به این معنا نیست که اون باورها هیچ وقت قرار نیست که عوض بشن؛ اگه منطق فعال باشه، باورها هم قابل تغییرن اما خب به دلیل منطقی برای اون ذهن نیاز دارن. حالا اون فردی که اعتقادی به سیگار کشیدن نداره و توی جمعی هستش که سیگار می‌کشن، انتخاب با خودشه که چی کار کنه؛ شاید از گروه بره بیرون، شاید توی گروه بمونه اما سیگار نکشه یا شاید هم حتی سیگار بکشه برای این‌که بقیه طرز دیدشون اصلا نسبت بهش عوض نشه.
یک سری از قانون‌های نانوشته هم هستن که تقریبا هیچ دلیل خاصی ندارن و صرفا دست به دست بین ناخودآگاه آدم‌ها رد و بدل می‌شن و به باورهاشون تبدیل می‌شن؛ مثلا این که یه قشری از جامعه یک، ده، صد، و یا حتی هزار تا آهنگ پاپ فارسی رو توی رادیو، تلویزیون، مهمونی و غیره می‌شنون و وقتی با هم صحبت می‌کنن کل موسیقی فارسی رو زیر سوال می‌برن و این صحبت‌ها انقدر زیاد می‌شه که کل یه قشر نسبت به یه چیزی به طور خودآگاه یا ناخودآگاه جبهه می‌گیرن. حالا اگه افرادی توی اون قشر هستن، از اون موسیقی‌ها خوششون بیاد شاید احساس گناه کنن که چرا مثل بقیه ازون متنفر نیستن. یا اگر هم این‌طوری نباشه، شاید بیان نکنن که اون موسیقی رو دوست دارن و توی دلشون نگه دارن. من کارم قضاوت کردن نیست. می‌‌خوام بگم اون فرد به جدا از همه‌ی آدم‌های دیگه، اگه باورهاش برای خودش معلوم باشه و فردیتش وابسته به وجودش توی اون گروه/قشر/جامعه/کشور نباشه، اصلا چیزی به عنوان guilty pleasure نخواهد داشت؛ فقط pleasure باقی می‌مونه. ممکنه بعضی جاها با جریان حرکت کنه اما می‌دونه که لااقل درون خودش چی رو دوست داره. این با ارزش‌تر از اینه که چون بقیه یه کاری می‌کنن، اون هم همون کار رو انجام بده. و این بحث توی همه‌ی بخش‌های زندگی و توی همه‌ی گروه‌هایی که یه آدم می‌تونه توشون عضو باشه وجود داره. این‌که کورکورانه با جریان حرکت کنه یا راه خودشو بره با خود فرده.
به قول دلوریس، “تو آزادی که راه خودتو انتخاب کنی.”

اولین روز دهه‌ی سوم

دیروز تولدم بود. وارد 20 سالگی شدم؛ سومین دهه‌ی زندگیم. ورژن امیررضای روز تولد سال پیش، کلا با امروزش فرق داشت. تعداد و نوع تجربه‌های جدیدی که توی این یک سال کرد، غیر قابل وصفه. این یک سال انگار به اندازه ی چند سال گذشته. (به‌خاطر تجربه‌ها و البته شدت درد کشیدن به خاطر چیزهای خیلی خیلی دردناک)
امروز که روز اول 20 سالگیم بود با همه‌‌ی روزهای قبل فرق داشت. روزهای تولد رو از عیدها بیشتر دوست دارم. البته هیچ حسی نسبت به عیدها ندارم. قبلا حسی به تولدها هم نداشتم اما با یک نفر آشنا شدم و انقدر اون از تولدها خوشش میومد که باعث شد ازون به بعد منم خوشم بیاد.
یک دروغی که تقریبا همه‌ی دانش‌آموزهای ایرانی حداقل یک بار شنیدنش اینه که “بعد کنکور دیگه زندگی ساده می‌شه” و احتمالا به این امید ادامه دادن که بعد کنکور ببینن چطوریه. اما بعدش می‌فهمن که نه؛ کنکور ساده‌ترین بخش زندگیه و از روز کنکور به بعد زندگی فقط سخت‌تر می‌شه. البته همه رو نمی‌دونم؛ لااقل برای من این‌طوری بود.
این روزا خیلی به داستان فضانورد روس فکر می‌کنم. اولین بار توی introی یک آلبوم شنیدمش. داستان خیلی عجیبیه. نمی‌دونم واقعیه یا نه، به هر حال منو به فکر فرو برد. داستان، داستان اولین نفریه که به فضا رفته. اولین نفری بوده که کره‌ی زمینی که توش زندگی می‌کرده رو همین‌ طور که فضاپیما داره از زمین دور می‌شه، از بیرون نگاه می‌کنه. خیلی صحنه‌ی عجیبیه. از اون صحنه‌هاییه که چشم مشابهش رو احتمالا نمی‌تونه ببینه. فضانورد تنهاست و کسی باهاش نیومده. بالای ده روز قراره توی فضا بمونه. کمی که می‌گذره یه صدا از فضاپیما میاد. شبیه صدای تق تق زدن انگشت‌ها روی در می‌مونه؛ احتمالا نقص فنی فضاپیما بوده. دنبال منبع صدا می‌گرده که اون بخش از بدنه رو تعمیر کنه اما هر چقدر که می‌گرده نمی‌تونه پیدا کنه مشکل از کجاست. امیدواره که صدا خودش قطع بشه. مدت زیادی زمان می‌گذره اما صدا هم‌چنان میاد. داره دیوونه می‌شه. تهش به این می‌‌رسه که تنها راه برای دیوونه نشدنش اینه که از اون صدا خوشش بیاد.
به نظرم داستانیه که ازش می‌شه توی موقعیت‌های مختلف، برداشت‌های مختلف کرد. اما الان فکر می‌کنم که برداشتم این باشه که باید سعی کنم از سختی‌ها و کارهایی که دوست ندارم انجامشون بدم خوشم بیاد. عین اون meme عه می‌مونه که اون مرد سیبیلوعه داره با اون یکی مرده سر یه بحث خیلی غیرمنطقی و ناممکن دعوا می‌کنه. خیلی ممکنه غیرمنطقی به نظر بیاد اما جواب می‌ده؛ امتحان کردم :))) خیلی عجیبه :)) وقتی عمیقا به چیزی یا کسی که اذیتت می‌کنه به طور خنثی فکر می‌کنی و دنبال بخشی از اون فرد یا اون کاری می‌گردی که ناراحتت کرده و خیلی منطقی باهاش روبرو می‌شی و حتی سعی می‌کنی خوبی‌های اون چیز به ظاهر بد رو ببینی، اولا دیگه از اون آدم یا اتفاق ناراحت نمی‌مونی دوما از کاری که اون اتفاق یا آدم باهات کرده درس می‌گیری و رشد می‌کنی. انگار زندگی رو از دید “بردن و باختن” عوض می‌کنی و تبدیلش می‌کنی به “تجربه کردن”. این دقیقا خلاف جهت اکثر انسان‌ها حرکت کردنه. حتی بعضی وقت‌ها خلاف جهت مغز عادی حرکت کردنه. اَل پاچینو یه دیالوگ داره که خیلی دوستش دارم. می‌گه که:
“I subscribe to the law of contrary public opinion. If everybody thinks one thing then I say bet the other way.”
چیز جالبیه. بگذریم؛ ببینم امسال چه اتفاق‌هایی میوفتن 🙂

سکون و سکوت و تاریکی

با این‌که ساعت شب نرسیده بود، هوا خیلی تاریک شده بود. طوری که فهمیدم کویر هم به طور عادی از بقیه‌ی جاها تاریک‌تر می‌شه. خیلی جلو رفته بودم. چند بار هم خوردم زمین. من بودم و ستاره‌های بالا سرم. مطمئنم خیلی‌هاشون رو تاحالا ندیده‌بودم؛ هوای شهر اجازه‌ی دیدن ستاره‌ها رو نمی‌ده. باد هم بود. یه حشره‌ هم بود که ظاهرا افتاده بود دنبالم. هی صدا می‌داد. آخر نور هدلایتم رو گرفتم سمتش ساکت شد. به هر چهار سمتم که نگاه می‌کردم چیزی جز سکون و سکوت و تاریکی نمی‌دیدم. یکی از سورئال‌ترین چیزهایی بود که توی عمرم تجربه کردم. می‌خواستم تا همیشه اون صحنه رو به یاد بسپارم. این آهنگ رو گذاشتم و چشمام رو بستم:

این هم صرفا جهت ثبت توی این وبلاگ نوشتم که شاید یه روزی چشمم بهش بخوره و یاد اون صحنه بیوفتم.

نمودار نوسان زندگی

فکر کنم یه سری از این چیزایی که در این مورد توی ذهنمه رو قبلا هم نوشتم. اما به هر حال این‌جا سعی دارم می‌کنم که یه‌جا بنویسمشون تا حدودی.
به نظرم با تقریب خوبی، نمودار نوسان تغییرات آدم توی زندگی این شکلیه:

مقیاس راستای x این نمودار بالا زیاده. ولی فرض کنیم که محور xها سن آدم باشه و محور yها هم ضریب تغییرات زندگی باشه. وقتی یه بچه به دنیا میاد بزرگترین تغییرش مثلا می‌تونه این باشه که چهار دست و پا راه بره. وقتی کمی بزرگتر می‌شه‌ مثلا هفت سالش می‌شه، بزرگترین تغییرش اینه که به‌جای این‌که همیشه خونه بمونه یا بره مهدکودک، وارد مدرسه می‌شه؛ یه دنیای جدید.
بزرگتر می‌شه و دبیرستانش تموم می‌شه و وارد دانشگاه می‌شه. این یکی از تغییرهای خیلی بزرگه. لااقل آدم این‌طوری فکر می‌کنه اولش. اما واقعیت اینه که ورود بهش آغاز یه تغییر خیلی بزرگه. برای اکثر آدم‌هایی که می‌شناسم این‌طوری‌ان. من قدیم‌ها همیشه یه عده آدم رو قضاوت می‌کردم که چقدر سست هستن که وقتی وارد دانشگاه شدن همه‌ی اعتقاداتشون عوض شده. خود من به شخصه 180 درجه که نه، اما مثلا 150 درجه اعتقاداتم عوض شده. فکر کنم تقریبا اکثرشون در جهت خوب بوده. دوستم قبل اولین روز دانشگاه بهم گفت آماده باش که قراره کلی عوض بشی. با خودم گفتم که چرت و پرت می‌گه من عوض نمی‌شم ولی امروز رو که می‌بینم به حرفش پی می‌برم.
خلاصه این که ورود به دانشگاه شروع تغییرات بزرگه. اولش کم کم رخ می‌ده. انگار ترن هوایی داره می‌ره به سمت نقطه‌ی اوج. بعد یه سری اتفاق میوفته که ظاهرا دست خود آدم نیست (ولی حس من اینه که دنیا باحساب و کتاب‌تر از این‌حرفاست) و باعث می‌شن ترن بیوفته توی یه شیب و سریع و هیجان انگیز و باحال بشه. اما هیچ چیزی (خوش‌بختانه یا بدبختانه) همیشگی نیست. اون دوره‌ی هیجان‌انگیز هم به پایان می‌رسه. بعضی وقت‌ها تغییرهای بزرگ ناخوش‌آیند رخ می‌ده مثلا مرگ یه نفر یا از دست دادن کسی که با تمام وجودت دوستش داری.. ورژن بچه‌ی خودت اون رو درک نمی‌کنه؛ با بزرگترشدن دامنه تغییرت هم بیشتر شده و برای همین تغییرها شدت دردناک‌تر بودنشون بیشتر می‌شه. این از سمت دیگه هم صدق می‌کنه‌ها؛ یعنی اتفاق‌های خوب بیشتر و عمیق‌تری هم میوفته.
در نهایت بزرگترین تغییر مرگه. نمودار تغییرات یهویی و با مرگ آدم از حرکت می‌ایسته و همه چی تموم می‌شه 🙂

چشم‌ عجیب

چشم‌های آدم چیزهای خیلی مختلفی توی زندگیش می‌بینه. الان سرچ کردم و دیدم که چشم ظاهرا 24 فریم بر ثانیه کار نمی‌کنه؛ 1000 فریم بر ثانیه کار می‌کنه. درواقع روزی حدود 65 میلیون تصویر و سالی حدود 24 میلیارد تصویر می‌بینه. اگه فرض کنیم آدم 60 سال عمر کنه، در کل به تعداد 1,419,120,000,000 تا تصویر مختلف دیده. بعضی از تصویرها خیلی زیبا هستن؛ دوست نداری هیچ‌وقت فراموششون کنی. صحنه‌ی لبخند زدن آدم خاصی که دوست داری تا ابد ادامه پیدا کنه، لحظه‌‌ای که پدر و مادری برای اولین بار بچه‌شون رو می‌بینن، یه فضانورد اولین باری که سوار سفینه می‌شه و حرکت می‌کنه و اون با چشماش داره دور شدن از کره‌ی زمین رو می‌بینه، وقتی سوار چتر شدی و انقدر از زمین دور هستی که می‌تونی گرد بودن زمین رو قشنگ نگاه کنی، وقتی سوار هواپیما هستی و هواپیما انقدر بالا رفته که حتی ابرها هم زیرت نشستن، وقتی سوار قایق شدی و دور تا دورت جز آب آبی چیزی نیست.
بعضی لحظه‌ها هستن که دوست داری تا ابد ادامه پیدا کنن. لحظه‌هایی که دوست داری توشون ذوب بشی. لحظه‌هایی که به نظرت میاد که اگه تموم بشن دیگه نمی‌تونی اون حس خوب رو دوباره مثل اون لحظه تجربه کنی. دوست دارم ذهنم رو توی این موقعیت‌ها استوپ کنم و تا جایی که می‌تونم اون حس، اون چیزی که می‌بینم و اون چیزی که می‌شونم رو به یادم بسپارم. می‌گن “دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور” ولی چیزی که شاید زیاد کسی بهش توجه نکنه اینه که یکسان نبودن دائمی حال دوران شامل لحظه‌های زیبا و خوب و خوش و دل‌انگیز هم هست. بدی آدم‌ها اینه که همه چه برای خودشون و چه در رابطه با بقیه، اون لحظه‌های بد بیشتر یادشون می‌مونه.
فکر کنم بهترین کار اینه که انقدر خوب لحظه‌ها رو به یادم بسپارم که اگه دیگه تکرار نشدن و دلم براشون تنگ شد با فکر کردن و به یاد آوردنشون یه کم از دل تنگیم کم بشه.

دست‌های خشک شده.

نه دروغ گفتم. دست‌هام خشک نشدن. یهو یادم اومد توی سپتامبر پستی نذاشتم این‌جا. راستش برای اینه که موازی با این بلاگ چند تا پروژه‌ شروع کردم و اون‌ها دارن در لحظه داکیومنت می‌شن و این‌جا یه ذره کم‌رنگ شده. خوبی این‌ بلاگ اینه که همیشه هست. هر وقت فکر قابل ارائه‌ و طولانی‌ به اندازه‌ی پست وبلاگ داشته باشم می‌تونم این‌جا بنویسمش :))
بچه که بودم تغییرهای بزرگ دیر به دیر رخ می‌دادن. مثلا هفت سال (؟) طول کشید تا اولین روز دبستان رو تجربه کردم. بعد از اون اولین روز، دومین تغییر بزرگ 4 سال بعدش برام رسید؛ یعنی راهنمایی. بعدیش 3 سال بعد بود. بعدش یه ذره آروم شد. یه ذره که نه. طولانی‌ترین دوره زندگیم رسید :)) اصلا معادله‌های زندگیم رو جا به جا کرد؛ دبیرستان از راه رسید. به هر حال با هر سختی‌ای بود دبیرستان گذشت و دانشگاه اومد. وقتی رفتم دانشگاه تغییرهای بزرگ شروع کردن با سرعت خیلی بیشتری رخ دادن. مثلا چیزهایی که کل عمر آرزوشون رو داشتم زود به زود به واقعیت می‌پیوستن. حتی چیزهایی که توی همین دوره آرزو کردم چند ماه یا چند هفته یا حتی چند روز بعدش به طرز عجیبی به واقعیت پیوستن. البته این پروسه هنوزم ادامه داره. واقعیتی که داره اینه که به همون نسبت که چیزهای خوب رخ می‌دن، چیزهای تلخ هم رخ می‌ده. امیدوارم که بتونم ظرفیت چیزهای خوب و تحمل چیزهای سخت رو داشته باشم. بعضی وقت‌ها واقعا سخته.
اگه درست یادم بیاد راهنمایی‌ بودیم که جاستین بیبر یهو معروف شد و همه‌ی آدمایی که می‌شناختم ازش متنفر بودن. هیچ‌وقت نفهمیدم چرا. راستش اول خودم هم تحت تاثیر جو قرار گرفتم و همین احساس رو پیدا کردم اما یه روز یکی از آلبوم‌هاش رو گوش دادم و آهنگاش لااقل افتضاح نبودن. اینو می‌تونستم بگم که از صد درصد آهنگ‌های پاپ ایرانی اون موقع قشنگ‌تر بود :)) یه بار ازشون پرسیدم که چرا بدشون میاد و گفتن بهش حسودیشون می‌شه چون یهو به یه پول هنگفتی رسیده بوده و با این که صداش از اول خوب نبوده با سیگار و این چیزا صداش رو کلفت‌تر کرده ظاهرا و خودشون صرفا یه آدمی بودن که فقط می‌رفتن مدرسه و میومدن خونه. امروز که فکر می‌کنم دوست دارم که اگه قراره پول‌دار بشم ترجیح می‌دم یهویی پولدار نشم. در واقع اگه بخوایم یکی از هدف‌ها رو پول‌دار شدن در نظر بگیریم، ترجیح می‌دم یه مسیری رو براش طی کنم. چیزی که مهم‌تر از هدفه، مسیرشه. اگه از مسیرش بتونم لذت ببرم، در صورتی که رسیدن به هدفه طول بکشه هم دیگه زیاد برام اذیت‌کننده نیست. آخرش به ته مسیر می‌شه رسید. حالا شاید 1 کیلومتر قبلش آدم بنزین تموم کنه مجبور بشه ماشین رو هل بده تا مقصد اما به هر حال می‌شه رسید.

موسیقی‌متن دنیای واقعی

چند روزه دارم به این موضوع فکر می‌کنم. هنوز به نتیجه‌ی کامل نرسیدم ولی تا الان به اینا رسیدم. کار موسیقی‌متن اینه که به تصویر حس بیشتری ببخشه. اگه صحنه غمگین باشه، قراره به اون غم دامن بزنه و حتی غمگین‌ترش کنه. همیشه دوست داشتم که زندگی واقعی موسیقی متن داشته باشه چون می‌خواستم از این‌که تنها هستم فرار کنم. می‌دونستم وقتی هیچ آدمی دیگه نیست، موسیقی می‌تونه بمونه. مثل اندی که توی رهایی از شاوشنگ می‌گفت که حتی اگه توی زندان انفرادی هم باشی، موسیقی توی ذهنته. به جایی رسیدم که همیشه هدفون توی گوش‌هام بود و وقتی توی گوشم نبود، توی ذهنم داشت پخش می‌شد.
چیزی که حواسم بهش نبود اینه که موسیقی‌متن موقع ناراحتی، آدمو ده برابر بیشتر نابود می‌کنه. جدا از خوب یا بد بودن لحظه‌ها، آهنگ‌ها توی ذهن با اون لحظه‌ای که پخش شده‌ان مپ می‌شن و دفعه‌های بعدی با شنیدن اون آهنگ، اون خاطره‌ها احتمالا یادآوری می‌شن. آهنگی که بعد لحظه‌ی خدافظی با دوستی که داره می‌ره و شاید دیگه نبینیش گوش می‌دی. یا وقتی توی ماشین داری از فرودگاه برمی‌گردی. یا آهنگی که با بابات خیلی گوش می‌دادین وقتی بچه بودی. یا شعری که مامانت برات می‌خوند وقتی صبح‌ها از خواب بیدار می‌شدی یا … .
ولی موسیقی متن زندگی، diverseترین آلبوم دنیاست و برای هر آدمی هم متفاوته. شاید از یه صدای glockenspiel شروع بشه وقتی یه بچه‌ای به دنیا بیاد. اما همیشه نه؛ چون بچه‌هایی هستن که وسط جنگ و آوارگی به دنیا میان. آهنگشون معصومیت یه نوزاد رو توی خودش داره ولی قبل و بعدش احتمالا جز ویرانی و تنش چیزی نیست. آلبوم بعضی‌ها سبکش توی همه‌ی آهنگ‌هاش یکی باقی می‌مونه. بعضی‌ها آلبومشون پرش سبک داره. بعضی‌ها آلبومشون با یه آهنگ حماسی یا خوشحال ختم می‌شه و بعضی‌ها با یه آهنگ غمگین. بعضی‌ها با یه ویولون زندگیشون تموم می‌شه و بعضی‌ها با یه ارکستر. همیشه به این فکر می‌کنم که تعداد بی‌شماری dataset هست که روی زندگی آدما از روز اول تا آخر وجود داره ولی هیچ‌وقت نمی‌شه بهشون دسترسی داشت. یکیش مثلا همین که بدونیم آلبوم آدم‌های مختلف چه ترک‌هایی داره. حتی اینو هم نمی‌دونیم که آلبوم خودمون آخرش چطوری می‌شه.
دو تا حالت برای خود آدم توی هر بخش و لحظه از زندگی وجود داره؛ یا این‌که خودش می‌دونه که چه آهنگی ممکنه که در حال پخش شدن باشه، یا نمی‌دونه. نحوه پیدا شدن آهنگ‌های این آلبوم هم خیلی عجیبه. نمی‌دونم که آهنگ‌ها موقع‌های خاص میان سراغ آدم یا این‌که آهنگ‌ها همیشه هستن ولی آدم توی موقع‌های مختلف، به طرز مختلفی به آهنگ‌ها نگاه می‌کنه یا جذبشون می‌کنه. در هر صورت یکی از جادویی‌ترین چیزهای دنیاست.

آنالوگ بهتره یا دیجیتال؟

به سی‌دی‌هایی نگاه می‌کردم که 7-8 سال پیش توشون آهنگ رایت کرده‌بودم که توی ماشین گوش بدیم. سی‌دی‌ رایت کردن پروسه‌ی سختی بود. اولش باید با بدبختی و سرعت کم 20-30 تا آهنگ پیدا می‌کردم. اگه قرار بود که آهنگ جدیدی باشه، برای دانلود یه دونه آهنگ باید بعضی وقت‌ها 4-5 تا فایل دانلود می‌کردم که همه‌شون هم‌اسم اون آهنگ بودن اما خراب بودن یا ناقص بودن تا این‌که آخریش سالم از آب درمیومد. (تمامی مصوبین قوانین کپی‌رایت الان توی گور/تخت‌خواب لرزیدن) بعد از این‌که فایل‌ها آماده می‌شدن نوبت Nero می‌شد. هم لپ‌تاپم و هم کامپیوترمون با Nero مشکل داشتن. هر دور باید یه بار پاک می‌کردم و دوباره نصبش می‌کردم. هیچ‌وقت نفهمیدم چش بود. بعضی وقتا هم مجبور می‌شدم یه ورژن جدیدش رو بخرم/دانلود کنم ولی گم می‌شدن همه‌ش. (مجددا توی گور/تخت‌خواب لرزیدن) بعد از این‌که با کلی بدبختی یه سی‌دی رایت می‌شد وقت تست کردنش می‌شد. اول روی خود کامپیوتر بعد روی لپ‌تاپ بعد باید روی دو تا ماشین تست می‌شد. معمولا روی ماشین اولی درست کار می‌کرد و روی ماشین دومی کار نمی‌کرد و من مجبور می‌شدم که از اول بیام رایت کنم. واقعا تا امروز اصلا نفهمیدم که یه سی‌دی‌ای که روی یه ضبط درست کار می‌کنه چرا نباید روی یه ضبط دیگه کار نکنه. اکثرا توی دور سوم رایت کردن همه چی درست کار می‌کرد. وقتی مطمئن بودم که سی‌دی سالمه بخش لذت‌بخش ماجرا می‌رسید؛ نوشتن اسم سی‌دی با ماژیک. خیلی حال می‌داد. بعد سی‌دی رو می‌ذاشتیم توی ماشین و برای 3 سال، 4 سال یا حتی بیشتر توی ماشین می‌موند. به جایی می‌رسید که مثلا وقتی می‌خواستیم با ماشین بریم مسافرت حال همه‌ از سی‌دی‌ها به هم می‌خورد. انقدر همه رو گوش می‌دادیم و تکراری می‌شد که خسته می‌شدیم. ولی نکته اینجاست که اون‌ آهنگ‌هایی که اون‌طوری به اون‌جا رسیدن خاطره‌های بعضا قوی‌تر و زیباتری توی ذهن می‌سازن. زمان رو خیلی ببریم جلو و برسیم به امروز که توی 10 ثانیه می‌شه یه پلی‌لیست ساخت یا از پلی‌لیست‌های آماده استفاده کرد و با AUX موبایل رو زد به ماشین و به آهنگ‌ها گوش داد. این چیز بدی نیست. اما حداقل برای من، هیچی نمی‌تونه جای حسی که درست کردن و گوش دادن به سی‌دی‌ها توی قدیم می‌داد رو بگیره.
دیجیتال‌ شدن توی همه حوزه‌ها رفته. به نظرم خیلی خوبه. خیلی وقتا چیزی که باعث لذت‌بخش‌کردن کارها می‌شه اینه که خود آدم داره می‌سازتشون یا ازشون استفاده می‌کنه و نه کامپیوتر اما این باعث نمی‌شه دیجیتال‌تر شدن بد باشه. صرفا چیزیه که وجود داره. بعضی وقتا استفاده از دیجیتال معقول تره. مثلا خوندن نسخه کاغذی کتاب‌ها در مقایسه با نسخه الکترونیکی کتاب‌ها خیلی لذت‌بخش‌تره. صدای ورق زدن برگه‌ها حس کردن کاغذ یا خط‌خطی کردن یا نت نوشتن کنار برگه یا نت نوشتن توی صفحه اول کتاب وقتی می‌خوای به یکی هدیه بدی خیلی حس قشنگ‌تری دارن نسبت به این که توی موبایل/تبلت/بوک‌ریدر صفحه رو یه لمس کنی و یه اتفاقی توش بیوفته اما از طرفی کتاب کاغذی، کاغذش از قطع شدن درخت‌ها به وجود میاد و قطع زیاد درختا خوب نیست. بهتره که توش صرفه‌جویی بشه. موسیقی رو کامپیوتر می‌تونه ضبط کنه و پخش کنه ولی هیچ‌چیزی نمی‌تونه جای لذت شنیدن همون آهنگ رو توی اجرای زنده بگیره. کنسرت‌ها برای من یکی از خاطره‌انگیزترین چیزایی هستن که تاحالا تجربه کردم. حتی شاید حساب کردن عبارت‌ها توی ماشین‌حساب مهندسی‌های نسبتا قدیمی خیلی بیشتر از موبایل یا کامپیوتر لذت‌بخش باشه. یه عکس هیچ‌وقت به اندازه زندگی کردن همون عکس یا به خاطر سپردن اون صحنه‌ها توی ذهن زیبا نیست. صحنه‌هایی که انقدر برای آدم زیبا و باارزش هستن که دوست نداری هیچ‌وقت تموم بشن و دوست داره که همیشه بمونن ولی خب این ممکن نیست. خیلی خوبه که علاوه بر گرفتن عکس با دوربین، توی ذهن هم از صحنه‌ها عکس بگیریم. نوشتن یه متن روی کاغذ برای کسی، هزار برابر زیباتر از اینه که همونو بهش به عنوان یه پیام با موبایل بفرستیم. متنی که با دست خودت روی کاغذ آورده شده، هم احساست رو واقعی‌تر بیان کرده و حتی به خواننده‌ش هم می‌تونه نشون بده که انقدر برات اهمیت داره که حاضره بنویسه.
دیجیتال‌ همه چی رو راحت‌تر می‌کنه. اما حس بعضی چیزها رو از بین می‌بره. البته این برای همه یکی نیست. دست خودمونه که چطوری با روند تکنولوژی جلو بریم و بین دیجیتال‌شدن یه عادت/کار آنالوگ کدومو انتخاب کنیم.

تولد یک سالگی وبلاگ!

یک سال پیش دقیقا همین موقع وسط تابستون بود که تصمیم گرفتم یکی از ترسناک‌ترین کارهایی که می‌تونستم برای خودم تصور کنم رو انجام بدم، یعنی درست کردن وبلاگ و توش نوشتن.
اولین مطلب “سلام دنیا!” رو با کلی ترس و لرز نوشتم :)) بعد از اون ترسم ریخته بود ولی راستش هیچ ایده‌ای نداشتم از این‌که چی می‌خوام بنویسم. شروع کردم از موضوعی که بلد بودم درباره‌ش حرف بزنم نوشتم؛ کامپیوتر. کم کم راه افتادم. بعدش بالاخره تونستم که از کامپیوتر برای توصیف دنیای واقعی استفاده کنم و بعدش خیلی از حرف‌هام حتی اگر اشاره‌ای به دنیای کامپیوتر نداشتن، ولی توی ذهنم با تشبیه کامپیوتر به دنیا و همین‌طور دنیا به کامپیوتر بهشون رسیدم. نهایتا تونستم 17 تا مطلب بنویسم! خیلیه! هدفم این نبود و نیست که کلی خواننده برای این وبلاگ داشته باشم. هدفم اینه که فکرهام رو بیان کنم. حتی اگر یک نفر هم زندگی بهتری با حرف‌هام بزنه خیلی خوبه. امسال هدفم اینه که حداقل 25 تا مطلب جدید بنویسم.
یک سال پیش وقتی این وبلاگ رو درست کردم، زندگیم کاملا با الان فرق داشت. سال پیش هم توی دانشگاه بودم ولی امیررضای امروز با امیررضای یک سال پیش از زمین تا آسمون فرق کرده. فکر کنم بهتر شده. حس خودم همینه. دوست دارم هر سال که برای تولد وبلاگ جشن می‌گیرم بتونم این جمله رو بگم. امیدوارم.
عکس بالای پست آنالیزیه که روی کل مطالبی که توی این یه سال نوشتم انجام دادم. کلمه‌هایی که بیشتر از بقیه استفاده شدن، بزرگتر نمایش داده شدن.