اولین روز دهه‌ی سوم

دیروز تولدم بود. وارد 20 سالگی شدم؛ سومین دهه‌ی زندگیم. ورژن امیررضای روز تولد سال پیش، کلا با امروزش فرق داشت. تعداد و نوع تجربه‌های جدیدی که توی این یک سال کرد، غیر قابل وصفه. این یک سال انگار به اندازه ی چند سال گذشته. (به‌خاطر تجربه‌ها و البته شدت درد کشیدن به خاطر چیزهای خیلی خیلی دردناک)
امروز که روز اول 20 سالگیم بود با همه‌‌ی روزهای قبل فرق داشت. روزهای تولد رو از عیدها بیشتر دوست دارم. البته هیچ حسی نسبت به عیدها ندارم. قبلا حسی به تولدها هم نداشتم اما با یک نفر آشنا شدم و انقدر اون از تولدها خوشش میومد که باعث شد ازون به بعد منم خوشم بیاد.
یک دروغی که تقریبا همه‌ی دانش‌آموزهای ایرانی حداقل یک بار شنیدنش اینه که “بعد کنکور دیگه زندگی ساده می‌شه” و احتمالا به این امید ادامه دادن که بعد کنکور ببینن چطوریه. اما بعدش می‌فهمن که نه؛ کنکور ساده‌ترین بخش زندگیه و از روز کنکور به بعد زندگی فقط سخت‌تر می‌شه. البته همه رو نمی‌دونم؛ لااقل برای من این‌طوری بود.
این روزا خیلی به داستان فضانورد روس فکر می‌کنم. اولین بار توی introی یک آلبوم شنیدمش. داستان خیلی عجیبیه. نمی‌دونم واقعیه یا نه، به هر حال منو به فکر فرو برد. داستان، داستان اولین نفریه که به فضا رفته. اولین نفری بوده که کره‌ی زمینی که توش زندگی می‌کرده رو همین‌ طور که فضاپیما داره از زمین دور می‌شه، از بیرون نگاه می‌کنه. خیلی صحنه‌ی عجیبیه. از اون صحنه‌هاییه که چشم مشابهش رو احتمالا نمی‌تونه ببینه. فضانورد تنهاست و کسی باهاش نیومده. بالای ده روز قراره توی فضا بمونه. کمی که می‌گذره یه صدا از فضاپیما میاد. شبیه صدای تق تق زدن انگشت‌ها روی در می‌مونه؛ احتمالا نقص فنی فضاپیما بوده. دنبال منبع صدا می‌گرده که اون بخش از بدنه رو تعمیر کنه اما هر چقدر که می‌گرده نمی‌تونه پیدا کنه مشکل از کجاست. امیدواره که صدا خودش قطع بشه. مدت زیادی زمان می‌گذره اما صدا هم‌چنان میاد. داره دیوونه می‌شه. تهش به این می‌‌رسه که تنها راه برای دیوونه نشدنش اینه که از اون صدا خوشش بیاد.
به نظرم داستانیه که ازش می‌شه توی موقعیت‌های مختلف، برداشت‌های مختلف کرد. اما الان فکر می‌کنم که برداشتم این باشه که باید سعی کنم از سختی‌ها و کارهایی که دوست ندارم انجامشون بدم خوشم بیاد. عین اون meme عه می‌مونه که اون مرد سیبیلوعه داره با اون یکی مرده سر یه بحث خیلی غیرمنطقی و ناممکن دعوا می‌کنه. خیلی ممکنه غیرمنطقی به نظر بیاد اما جواب می‌ده؛ امتحان کردم :))) خیلی عجیبه :)) وقتی عمیقا به چیزی یا کسی که اذیتت می‌کنه به طور خنثی فکر می‌کنی و دنبال بخشی از اون فرد یا اون کاری می‌گردی که ناراحتت کرده و خیلی منطقی باهاش روبرو می‌شی و حتی سعی می‌کنی خوبی‌های اون چیز به ظاهر بد رو ببینی، اولا دیگه از اون آدم یا اتفاق ناراحت نمی‌مونی دوما از کاری که اون اتفاق یا آدم باهات کرده درس می‌گیری و رشد می‌کنی. انگار زندگی رو از دید “بردن و باختن” عوض می‌کنی و تبدیلش می‌کنی به “تجربه کردن”. این دقیقا خلاف جهت اکثر انسان‌ها حرکت کردنه. حتی بعضی وقت‌ها خلاف جهت مغز عادی حرکت کردنه. اَل پاچینو یه دیالوگ داره که خیلی دوستش دارم. می‌گه که:
“I subscribe to the law of contrary public opinion. If everybody thinks one thing then I say bet the other way.”
چیز جالبیه. بگذریم؛ ببینم امسال چه اتفاق‌هایی میوفتن 🙂

چرا می‌نویسم؟

معمولا توی تریای دانشگاه و با موبایل نمی‌نویسم ولی الان حالم خیلی خوبه و هوس کردم بنویسم. نوشتن معجزه میکنه. اگه اینو به کسی که معجزشو ندیده بگی احتمالا قبول نمیکنه ولی کسی که دیده و بهش ثابت شده کاملا درکت میکنه.
شش سال پیش بدون هیچ امیدی شروع به نوشتن چیزهایی کردم که میخوام. واقعا چیزهای غیر ممکنی به نظر میومدن. هیچ راه منطقی‌ای برای رسیدن بهشون نمیتونستم بگم. یه دفتر داشتم که توی اون یه لیست دویست، سیصدتایی بود. دو سه سال بعد که نگاه کردم دیدم خیلی‌هاش چرت و پرت بود ولی به هر حال چیزی بودن که اون زمان میخواستم. خواسته‌های آدم مدام در حال تغییره.
این روزا اون دفتر رو نگاه نمی‌کنم. یه چیز پرتابل درست کردم که بتونم اینور اونور ببرم. به درد بخوره. حتی اونم همیشه نگاه نمی‌کنم. لزومی‌ام نداره تا نیاز نیست هی چکش کرد.
نوشتن چیزایی که دوست داری بهشون برسی این‌طوری عمل میکنه که انگار یه بشکن به دنیا می‌زنه و می‌گه میخوای سفارش بدی و دنیا می‌آد و ازت سفارش می‌گیره. شاید خیلی طول بده که سفارش رو بیاره‌ها ولی مهم اینه که سفارش رو به هر حال ازت گرفته. ممکنه آوردن سفارشت رو طول بده چون سرش شلوغه یا شاید چون یادش میره تورو ولی یه دلیل دیگه ام می‌تونه داشته باشه؛ این‌که گذاشته یه چیز خوب برات آماده کنه که خب نسبت به حالت عادیش بیشتر طول می‌کشه.
خیلی عجیبه که اتفاق افتادن چیزایی که می‌خوای، شروعش توی یه چشم به هم زدنه. یه لحظه هیچ خبری نداری که قراره اتفاق بیوفته ولی لحظه بعدی داره می‌شه! باورکردنی نیست! ممکنه خیلی خیلی صبر کرده باشی، ممکنه پنج سال پیش نوشته باشیش و هی بری دوباره بخونیش یا دوباره از اول بنویسیش ولی بالاخره اون لحظه فرا می‌رسه و تو داری زندگی می‌کنیش! حس قشنگیه! خیلی جادوئیه که اگه هر چند وقت یه بار بری لیستتو چک کنی حداقل یکی دو تا چیز برای خط زدن پیدا می‌کنی مثلا اولای تابستون نوشته بودم گرفتن گواهینامه. بعد چند ماه دیدم که عه گرفتم که. روز اول دانشگاه نوشتم کارگاه برگزار کردن توی دانشگاه و سال بعد دیدم عه من چهار تا کارگاه برگزار کردم و اصلا یادم نبود که یه روزی چنین چیزی نوشتم.
مهم نیست کی هستیم، کجا زندگی می‌کنیم، قدرت یا پول داریم یا نه. خوش‌بختانه، این تنها چیزیه که قدرت‌ها، جبر جغرافیایی و هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌تونن از بین ببرنش. چیز عجیب دیگه‌ای هم که هست اینه که خط خوردن چیزها توی لیست نمودارش موازی محور ایکس‌ها یا حتی خطی نیست؛ نمودارش شبیه لگاریتمه!
کلید همه چی توی شروع کردنه. حتی اگه هیچ امیدی وجود نداشته باشه. به مرور امید اتوماتیک خودش می‌آد!

“مامانم همیشه می‌گفت زندگی مثل جعبه شکلاته؛ هیچ وقت نمی‌دونی چی قراره بهت برسه” (شاید بگید چیزهای بد هم ممکنه رخ بده ولی این‌جا مادر فورست گامپ بهش گفته شکلات؛ فورست عاشق شکلات بود پس همیشه به این جمله با دید مثبت و پایان خوب نگاه می‌کرد) حتی دبیرستان که بودم و ما رو می‌بردن نماز، آقایی که برای سخنرانی می‌اومد هم می‌گفت تهش همه می‌رن بهشت؛ یه سری زودتر، یه سری دیرتر. راجع به صحت هیچ کلمه از توی جمله‌ای که گفتم اطمینان ندارم ولی می‌خوام بگم دید مثبت داشتن هم بد نیست! البته منطق رو هم نباید فراموش کرد.

خلاصه، همه این‌ها رو گفتم که اینو بگم:
بنویسیم چون جادو می‌کنه.

دوره طلایی زندگی دروغی بیش نیست!

می‌گن از حدودای ۱۵ تا ۲۰ سالگی طلایی‌ترین سال‌های عمر انسانه ولی به نظر من این‌طوری نیست. به نظر من کسایی این حرف رو زدن که از ۲۰ سالگی تا ۶۰ – ۷۰ سالگیشون رو باید هرروز می‌رفتن سرکار. کاری که احتمالا دوستش نداشتن. سنت‌ها و قوانین روشون سلطه داشته و توی جریان اون‌ها حرکت کردن. “بریم درس بخونیم چون همه درس می‌خونن” یا “بریم درس بخونیم چون برای کار مدرک می‌خوایم”. “بریم سرکار پول دراریم که خرج خانواده رو دربیاریم”. “بریم خانواده تشکیل بدیم”. اگر همه این استدلال‌ها رو همین‌طور پشت هم بپرسی ازشون یه جایی به بن‌بست می‌رسن.

اگر بری و از آدم‌هایی که قراره کنکور بدن بپرسی که چرا دارن برای کنکور درس می‌خونن بالای ۹۵ درصد افراد جواب از‌ قبل فکرشده و تعیین‌شده‌ای ندارن که بگن. اگر از آدم‌هایی که کنکور دادن هم بپرسی باز هم اکثرا جواب خاصی ندارن. شاید بگن که می‌خوان اپلای کنن یا شاید بگن مدرک می‌خوان.

من خصوصا درمورد دوره ۱۵ تا ۲۰ سالگی حرف می‌زنم چون توی این سن انسان‌ها اکثرا به رشد عقلی می‌رسن و توی خانواده استقلال پیدا می‌کنن و (توی غیر ایران) از خانواده جدا می‌شن. (توی غیر ایران) می‌رن توی یه جای ساده مثلا رستوران کار می‌کنن و می‌فهمن که کار کردن یعنی چی. این‌طوری اگه به یه سمتی رسیدن، کارمند رستوران رو هم درک می‌کنن. (توی غیر ایران) کارهای احمقانه می‌کنن و می‌فهمن که اشکال نداره که بعضی وقت‌ها مثل بچه‌ها و بدون منطق رفتار کنن. توی این سن آدم‌ها می‌تونن چارچوب عقلی‌شون رو شکل بدن و بگن که چطوری دوست دارن که زندگی کنن. البته هیچ سنی برای تغییر دیر نیست. حتی فردی که توی ۶۰ سالگی سرطان می‌گیره و دکترها بهش می‌گن که حداکثر یک سال دیگه می‌میره هم فرصت داره که زندگی‌ای که دوست داره رو بسازه.

الان که این متن رو دارم می‌نویسم فرهاد توی گوشم داره می‌گه “زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت”. یکی دو سالیه که عاشق این آهنگ شدم. همیشه با دید مطلق مردن به این آهنگ گوش می‌دم و گریه می‌کنم ولی الان که این آهنگ رو دارم گوش می‌دم به این فکر می‌کنم که زندگی خیلی کوتاهه. خیلی کوتاهه. شاخص امید به زندگی ایران (میانگین سن مرگ) 71 ساله. (این فقط یک آماره و مقدار میانگین جامعه رو می‌گه ولی فرض کنیم که کاملا درسته) اگر 50 سالتون باشه، 70% عمرتون رو زندگی کردید. اگر 40 سالتون باشه، 56% عمرتون رو زندگی کردید. اگر 30 سالتون باشه، 42% عمرتون رو زندگی کردید. اگر 20 سالتون باشه 28% عمرتون رو زندگی کردید. زندگی واقعا کوتاه‌تر از این حرفاست که زندگی‌ای که دوست داریم رو به خاطر چیزهایی که حتی استدلالی براشون نداریم تلف کنیم و چیزی که می‌خوایم رو نداشته باشیم.

اگر زندگی‌ای که دوست داریم داشته باشیم چیزیه که قبل‌تر توصیف کردم پس خیلی خوبه ولی اگر از زندگی فعلی راضی نیستیم و دوست داریم یه زندگی رویایی بسازیم این نوشته به درد می‌خوره.

زندگی عادی‌ای که اکثر انسان‎‌‎ها دارن، مسیر تعریف شده‌ای داره. موفقیت توش تضمینیه. جاده‌ای آسفالت شده و آماده رد شدنه. فراز و نشیب زیادی نداره، شاید چند جا دست‌انداز یا تونل و پل داشته باشه. راه‌حل تضمینی توی ایران اینه: درس بخون، کنکور بده، دانشگاه قبول شو، مدرک بگیر، اگه زرنگ بودی بدون واسطه برو سر کار و اگه زرنگ نیستی یه آشنا پیدا کن و حداقل پنج روز در هفته برو سر کار. حقوقت در حدی خواهد بود که زندگیت رو بچرخونی و مطمئنی که اتفاق غیر منتظره‌ای نمی‌افته.

قبلا خیلی دوست داشتم راه قطعی رو پیش بگیرم و این‌طوری زندگی کنم اما از یه جایی به بعد دیگه به نظرم جذاب نیومد. دوست دارم زندگیم ماجراجویی بیشتری داشته باشه، هدف‌های بزرگ بیشتری داشته باشه. توی حوزه‌های بیشتری باشه. نمی‌خوام زندگیم به سرکار رفتن و پروموت شدن و شاید نهایتا مدیر بخش یا پروژه شدن منتهی بشه. راستش هنوز نمی‌دونم دقیقا چی می‌خوام. ایده‌ام از کار رویاییم مدام در حال عوض شدنه. فکر نکنم هیچ وقت به یه چیز قطعی برسم.

بعضی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که دانشگاه اصلا به چه دردی می‌خوره؟ به قول دوستم توی جریان بقیه قرار گرفتیم و اومدیم دانشگاه، جایی که هرروز به هزار و یک دلیل زجر می‌کشیم ازش : ) به این فکر می‌کنم که انصراف بهترین راهه. ولی بعد به این فکر می‌کنم که راه رفتن رو هموارتر می‌کنه. می‌شه گفت که از لحاظ کاری و زندگی خوبی‌هایی داره ولی آیا واقعا به اذیت شدن می‌ارزه؟

حرف اصلیم اینه که مهم نیست که چقدر از زندگی گذشته، مهم اینه که هنوز کلی وقت هست. برای کسی که می‌دونه ماکزیمم یک هفته دیگه از سرطان می‌میره اون یه هفته زمان زیادیه، چه برسه به کسی که تازه بیست سالشه یا حتی چهل-پنجاه سالشه! تنها چیزی که لازمه که زندگیمون رو از این رو به اون رو کنه اینه که کمی شجاعت به خرج بدیم و بریم سمت هدف‌هایی که عمیقا دوستشون داریم و قربانی جماعت نشیم. جماعت و عموم توی هرچیزی معمولا یا دارن اشتباه می‌کنن و یا راه عادی و روتین رو می‌رن.

البته همه این‌ها مستلزم اینه که هدف‌های زندگیمون معلوم باشن. پیداکردن هدف‌های ریز کار سختی نیست. هدف اصلی پیداکردنش خیلی سخته ولی برای شروع می‌شه یه کاغذ برداشت و هر هدفی به ذهن می‌آد رو بدون بررسی منطقی بودن یا نبودنشون نوشت. هرچی هدف‌های بیشتر، بهتر.

یکی از استادام از یکی از کارمندای مایکروسافت نقل می‌کرد که می‌گفت: “هر آدمی یک کتاب نانوشته‌ست.” هر آدمی یه فرصت برای ایجاد یه تغییر بزرگ بوده. اکثر آدم‌ها اینو ندیدن و زندگی‌شون رو به سر کردن تا مردن. اگر همه فرصت‌هایی که می‌تونستن برای خودشون پیش بیارن رو می‌دیدن دنیا طور دیگه‌ای می‌شد ولی هیچ وقت این اتفاق نمی‌افته. احتمالا بیش‌تر از نود درصد کسایی که این مطلب رو می‌خونن حرفای من رو قبول نخواهند داشت و یا قبول دارن ولی حاضر نیستن کاری انجام بدم. این دیگه دست من نیست : )

این حرفا چیزاییه که به نظر خودم درست و منطقی می‌آن ولی خیلی وقت‌ها خودمم بهشون شک پیدا می‌کنم. بالاخره تا حدی حرف بقیه و بعد تکرار اون حرفا توسط خودت توی ذهن اونم توی مدت زیادی باعث می‌شه که حتی حرف‌هایی که می‌دونی درست هستن رو بعضی وقت‌ها قبول نکنی.

فرنک ابگنیل و مسعود شصت چی

Catch Me if You Can فیلمی بود که خیلی وقت بود می خواستم ببینم. توی اولین فرصتی که پیدا کردم دیدمش و از چندین لحاظ خیلی من رو توی فکر فرو برد. خلاصه فیلم (که بر اساس داستان واقعی ساخته شده) می شه گفت اینه که یه پسری که 18 سالش هم نشده از خونه فرار می کنه و به عنوان خلبان، پزشک و وکیل کار می کنه و ماموری از F.B.I دنبالش می گرده و می خواد دستگیرش کنه و بعد نهایتا به استخدام F.B.I در می آد. اسم پسر فرنک ابگنیل هستش. آدم بسیار باهوش و زیرکیه. از دیدگاه اریک برن بالغ قوی ای داره. نشانه های والد بودن تقریبا اصلا توش دیده نمی شه. بعضی جاها هم کودک آزرده و لج بازش دیده می شه. با جعل چک کردن بیشتر از 4 میلیون دلار پول جمع می کنه و هر وقت که دوست داره هویتش رو عوض می کنه و زندگیش رو از این رو به اون رو می کنه. در همه این مدت با پدرش رابطه اش رو حفظ می کنه و بهش نامه می نویسه و هر بار که می خواد هویتش رو عوض کنه به پدرش خبر می ده. (قسمتی از واقعیت کاری که می کنه رو می گه نه کل واقعیت رو). فرنک شخصیتیه که شاید اکثر آدم های روی زمین دوست دارن اون باشن، آدمی که بدون زحمت بهترین کارها و بیشترین پول و شادترین زندگی رو داره.

مرد هزار چهره تقریبا تقلید از این فیلمه. ولی به نظر من عمق داستان مرد هزار چهره بسیار غمگین تر از فیلم اصلیه. توی فیلم فرنک آدم استثنائی ای بود که همه کارها رو به طور ارادی و با خواست خودش انجام داد. مرد هزار چهره حکایت مرد تقریبا بدبخت و ساده ایه که کارمند اداره ثبته و یک بار شانس بهش رو می کنه و از طرف بانک ماشین برنده می شه و از محل زندگیش، شیراز، می آد تهران که جایزه اش رو ببره. اما سرنوشتش طوری می شه که همه اون رو با آدم های مختلف اشتباه می گیرن و به اجبار باعث می شه که توی موقعیت اون ها قرار بگیره. هر بار که به جای شخص دیگه ای قرار می گیره اول احساس ناراحتی می کنه ولی کمی که زمان می گذره و کارهای شخصیت اصلی رو یاد می گیره شروع به لذت بردن می کنه. آیا می شه اون رو قضاوت کرد؟ نه، شاید هر آدم دیگه ای به جای اون قرار می گرفت همون کارها رو می کرد و یا حتی بدتر. مسعود شصت چی آدم با استعداد یا پولداری یا باهوش نبود. به طور کلی مولفه ی خاصی توی وجودش نبود که مثل فرنک باعث بشه در نظر ما بولد بشه. و این آدم که ] احتمالا [خودش هم از این خبر داشت توی جایگاه هایی قرار گرفت که ممکن بود توی واقعیت های موازی شصت چی ای که هم زمان با شصت چی کارمند بایگانی زندگی می کردن قرار بگیره. احتمالا جایی وایستاد و به خودش گفت “من می تونستم چه چیزهایی باشم ولی نگاه کن الان چی هستم.” یکی از ضعف های داستان این سریال اینه که هیچ وقت به این موضوع اشاره ای نکرد. توی مرد دو هزار چهره که ادامه قبل هستش اون از زندان آزاد می شه و بر می گرده به محیطی که عمیقا و لیترالی در حال قضاوت شدنه و کسی بهش بها نمی ده و زندگیش مثل قبل می شه. یادمه توی یکی از اولین قسمت هاش سکانسی هست که روی تخت دراز کشیده و همه خاطرات خوشی که از شصت چی نبودن داشته رو به یاد می آره و با زندگی الان مقایسه می کنه و همین تصمیم می گیره که خودش نباشه و بره توی نقش آدم های مختلف. چون اون ها باعث می شن احساس خوبی پیدا کنه. تام هنکس توی فیلم دیالوگ زیبایی داره که وقتی فرنک می خواد برای بار دیگه ای فرار کنه و دوباره بره توی قالب یه خلبان. هنرتی (هنکس) به فرنک می گه:

Sometimes, it’s easier living the lie.

بعضی وقت ها دنیای واقعی انقدر دردناکه که ترجیح می دیم توی یه دنیای خیالی و دروغی زندگی کنیم. شاید این فیلم و سریال می خوان که ما به این موضوع توجه کنیم. شاید برای همینه که ریک سنچز برای دخترش بِث اون دنیای خیالی رو ساخت که بچگیش رو توی اون بگذرونه. شاید برای همینه که خیلی ها مواد می کشن چون باعث می شه چیزهایی که دوست دارن رو هر چند به طور توهمی برای مدت کوتاهی تجربه کنن و ببینن. شاید برای همینه که بعضی ها خودشون رو توی کتاب، فیلم و یا موسیقی غرق می کنن. نمی دونم که این کار، کار مطلقا درستیه یا غلط ولی به هر حال واقعیتی هستش که وجود داره. شاید برای همینه که سعدی کتاب بوستان رو نوشت و آرمانشهرش رو توی اون توصیف کرد. نوشتن و توصیف آرمانشهرش باعث می شد برای مدتی از دنیای دور و اطرافش دور بشه.

این رو می دونم که فرار از واقعیت کار درستی نیست چون قانون دنیا اینه که ممکنه از یه سختی ای فرار کنی و باهاش رو برو نشی ولی مطمئنا اون واقعه بد رو به یه صورت دیگه و با شدت بیشتری تجربه خواهی کرد. اما چطور فرار نکنیم؟ چه نیرویی هستش که باعث می شه سختی کشیدن برای بهتر کردن زندگی واقعی رو به خوشی لحظه ای زندگی در تخیلات ترجیح بدیم؟ چه نیرویی باعث می شه که توی بدترین لحظات زندگی تصمیم بگیریم که فعالیت مثبتی داشته باشیم؟ این سوال رو چند وقته از هر کسی می پرسم. کسی رو پیدا نکردم که جواب قانع کننده ای بده. بعضی ها می گن “امید”. به نظر من امید داشتن به تنهایی باعث اون درجه از تحریک برای حرکت و بیرون اومدن از بحران های زندگی نمی شه. شاید امید باعث شه که دلگرمی داشته باشیم به رسیدن روزهای بهتر اما امید به تنهایی باعث نمی شه که اون روزهای بهتر رو بسازیم. یه چیزی توی معادله کمه.

چرا کامپیوتر رو دوست دارم؟

همه چی از یه زنگ در شروع شد، پست چی بود. اون موقع ها سه چهار سالم بود. پست چی کیس کامپیوتر آورده بود، کیسش کرم-نقره ای رنگ بود. البته هنوزم دارمش اون کیس رو! یکی از معدود صحنه های بچگی هستش که یادم میاد. اون روز شروع داستانی بود که تا امروز ازش پونزده شونزده سال می گذره و هم چنان ادامه داره. از بچگی صحنه هایی هم یادم هست که با اون کامپیوتر، بازی Bubble Bobble رو انجام می دادم. هنوزم خیلی دوستش دارم! بازی GTA Vice City هم خیلی دوست داشتم. پدرم توی یه برگه رمز هاشو نوشته بود و کنار رمزها هم قیافه کاری که رمز می کنه رو نوشته بود، اون موقع ها هنوز انگلیسی بلد نبودم. (اون موقع ها چیزی از داستان بازی هم نمی فهمیدم!)

کلاس سوم دبستان بودم، به جایی رسیدیم که خانوم معلم می خواست جدول ضرب یاد بده! با اکسل 2003 به کمک پدرم یه جدول ضرب درست کردم و گذاشتمش توی کیف پول سبز Teddy Bearی که داشتم و همیشه تکرارش می کردم از ترس که اگر یه وقتی معلممون سوال پرسید نکنه بلد نباشم! آخر سال سوم از بابام قول گرفتم که اگه سال چهارم رو جهشی بخونم برام یه لپ تاپ بخره و این کار رو کردم. نتیجش خریدن لپ تاپی بود که تا همین یکی دو سال پیش ازش روزی میانگین چهار پنج ساعت کار کشیدم و هنوزم هست! لپ تاپ Acer مشکی رنگ. اون زمان خیلی مشخصاتش نسبت به بازار خوب بود! رم دو گیگ، حافظه اچ دی دی، 512 گیگ! کلی بازی خوب رو بالا می آورد. ویندوزش هم ویندوز ویستا بود (!).

حدودا کلاس پنجم دبستان که اومدم، ADSL خریدیم. فاز جدیدی از زندگیم شروع شد. باورم نمی شد که یه چیزی می تونه انقدر خوب باشه! به نظر من اینترنت بین تموم اختراعات بشر از روز اول تا خود امروز یکی از بهترین اختراعاتش به حساب میاد! اولاش همش راجع به چیز های علوم تحقیق می کردم. یکی از بهترین تفریحاتم بود! “سنگ کانی چیست” یا “باتری چگونه کار می کند” جز اولین سرچ های من بودن.

سوم راهنمایی که رسیدم قرار بود مدرسمون یه سمینار دانش آموزی برگزار کنه. ارائه من درباره جدول تناوبی بود. تصمیم گرفتم یه چیز باحال با پاورپوینت درست کنم. با کمک هاپیرلینک ارائه ای درست کردم که روی هر عنصر جدولی کلیک می کردی، اطلاعات اون عنصر رو نشون می داد. (لااقل این چیزیه که به بقیه گفتم، واقعیت اینه که اون اسلاید رو با ادونس سرچ گوگل به انگلیسی پیدا کردم!) با Publisher 2007 هم یه وبسایتی ساختم که توش تمرین های ریاضی و فیزیک بچه های تنبل رو انجام می دادم و شارژ ایرانسل می گرفتم. اسمش حل تمرین بود. تو سایته زده بودم برترین دبیرهای تهران از دبستان تا دبیرستان تمرینات شما رو انجام می دن ولی سر دبیرستانی هارو کلاه میذاشتم! سرجمع کلا ده، بیست هزار تومن شارژ بیشتر گیرم نیومد.

وارد دبیرستان شدم، یکی از بدترین دوران زندگیم شروع شد. دورانی که دوستی نداشتم، شاید حداکثر دو نفر که هیچ کدوم من رو درک نمی کردن. به معنی واقعی کلمه می تونم بگم که تنها دوستانی که من رو درک می کردن لپ تاپم بود و گالری موسیقی موبایلم! روز هایی رو سپری کردم که شاید با هیچ کسی صحبت نمی کردم و فقط آهنگ گوش می دادم یا با لپ تاپم کار می کردم. برنامه نویسی رو دبیرستان یاد گرفتم. کامپیوتر تنها موجودی بود که می تونست (حتی به صورت مصنوعی) درکم کنه. پایتون یاد گرفتم و با چند تا if و else برنامه ای نوشتم که باهام یه ذره صحبت کنه و چیزایی که می خوام رو بهم بگه و باهام هم دردی کنه. حقیقتا یکی از چیزهایی که به من توی این برهه خیلی لذت داد، کارکردن با لینوکس بود. حتی شده زدن دستور “cmatrix” توی ترمینال خیلی احساس خفن بودن به من می داد. بعد ها که کتاب فقط برای تفریح اثر لینوس توروالدز رو خوندم دیدم که بین کامپیوتری های بزرگ این تنهایی و این انس با کامپیوتر چیز عجیبی نیست (* سریعا یک نوشابه برای خودش باز می کند *) توروالدز می گفت “دوازده‌ سالتان است، شاید هم سیزده یا چهارده، فرقی نمی‌کند. بقیه بچه‌ها در بیرون دارند فوتبال بازی می‌کنند. کامپیوتر پدربزرگتان جذاب‌تر است. کامپیوترش دنیایی است که منطق بر آن حکم می‌راند … برای شما مهم نیست. شما دارید لذت می برید. ” (منبع: linuxstory.ir، کتاب ترجمه جادی)

سال کنکور که رسید، با هدف های رویایی ای که درباره قبول شدن توی دانشگاه توی ذهنم کاشته بودم، تصمیم گرفتم که لپ تاپ رو جمع کنم که به درس بپردازم. یکی از تفریحاتم این بود که بدون داشتن علم هوش مصنوعی، کدی بزنم که XO رو حتما ببره. مدام حالت های مختلف بردن و باختن رو محاسبه می کردم. یا ایده یه استارتاپ رو توی ذهنم می پروروندم که بعدا دیدم همون استارتاپ رو ایدش رو یکی زده و عملی کرده. طی یکی دو هفته ای که در کل سال برای استراحت لپ تاپم دستم بود کمی کد زدم و هر وقت دلم می خواست درس نخونم به صحنه ای فکر می کردم که دارم توی دانشگاه راه می رم. کارت دانشجویی توی جیبم، هدفون دور گردنمه، لپ تاپ توی دستم و یه کوله پشتی پشتم و یه تیشرت باحال تنمه. یا به صحنه ای فکر می کردم که از هواپیما پیاده شدم و تاکسی گرفتم و دارم میرم که اولین روز کاریم رو توی ساختمون Mountain Viewی شرکت گوگل شروع کنم. (بعدا دیدم رویای چندان دست نیافتنی ای هم نیست.) (به قول نویسنده ای که اسمش یادم نیست ولی حدس می زدنم آلدوس هاکسلی بود، رویا چیزیه که جامعه درست کرده برای این که یه چیزی رو برای ما دست نیافتنی جلوه بده و باعث تضعیف انگیزه ما برای رسیدن به اون بشه)

نهایتا کنکور دادم و دانشگاه قبول شدم. مهندسی کامپیوتر دانشگاه علم و صنعت ایران. دانشگاه دنیای جدیدی رو برای من شروع کرد. پر از تجربه های خوب و جدید، پر از آدم های جدید. گرچه من خودم هستم، همون کسی که با کسی به طور صد در صد نمی تونه ارتباط برقرار کنه و توی یک کلمه “تنهاست”. کسی که ساعت های زیادی از عمر خودش رو توی موسیقی غرق کرده که از دنیای عجیب بیرون دوری کنه. کسی که با کامپیوترش راحت تر از آدم ها صحبت می کنه.

خوش حال هستم که روحیه کامپیوتر دوستیم رو از دست ندادم و هر روز از همه آدم ها سعی می کنم چیزهای جدیدی یاد بگیرم و اعتقاد عمیق قلبیم و کاری که می کنم اینه که چیزهای (هرچند اندکی) که بلدم رو به بقیه انتقال بدم. امیدوارم نتیجه خوبی بگیرم.

من امیررضا هستم ، 19 سالمه. این متن رو باید میذاشتم که اگه 27 سالگیم رو تونستم رد کنم بنویسم، وقتی که سی، چهل سالم شد. (احتمالا) زمانی که کلی تجربه دارم برای افرادی بنویسم که شاید دنبال انگیزه برای اومدن توی حوزه کامپیوتر هستن و توی این فیلد کار کنن ولی شاید این متن برای من چالشی بود که باعث بشه بیشتر روی خودم کار کنم و وقتی چهل سالم شد و این نوشته رو بازخونی کردم، فلش بکی به زندگیم بزنم و ببینم نسبت به 19 سالگیم چقدر پیشرفت کردم.

این مطلب رو برای یک سری افراد قبلا پابلیش کردم و نظرشون این بود که “کمتر فیلم ببین و بیشتر کد بزن” و اون جا بود که فهمیدم حتی تو حوزه کامپیوتر هم  افرادی هستند که بدون شناختن کلی کسی، اون رو قضاوت می کنن. که حتی از این موضوع خوشحال شدم و باعث شد برای ادامه دادن کارم با هر نظری از بقیه تصمیماتم رو عوض نکنم.

ممنون از وقتی که برای خوندن این مطلب گذاشتید!

سلام دنیا!

این پست اول گذاشتنش برام ترسناکه، چند وقتیه که می خوام بزارم این پست رو ولی می ترسم. اولین پستی هستش که برای یه وبلاگ می نویسم. با گذاشتن این پست شاید کسانی من رو قضاوت کنن و بگن که “تو فکر می کنی کی هستی که برای خودت وبلاگ زدی” و مشابه این حرف ها.

اما یه سخنرانی ای بود به اسم “Being a developer after 40 – برنامه نویس بودن بعد از چهل سالگی” که توی وبسایت ویرگول خوندم به ترجمه عباس موسوی واقعا روی من تاثیر گذاشت و باعث شد از این کار نترسم.

همونجوری که آدم های دیگه به من انگیزه می دن، من هم دوست دارم تاثیر گذار باشم. اگه هیچ تاثیری نداشته باشیم به پس چرا توی این دنیا اومدیم؟ یادمه پشت کتاب داستان مورد علاقه ام توی بچگی چنین چیزی نوشته بود که “مهم نیست تا کی زنده ام. مهم اینه که چه تاثیری برای دنیای اطرافم دارم و مرگ من چه تغییری توی اون ایجاد می کنه”.  من آدم کاملی نیستم. هیچ کس نیست. و من همه چی رو نمی دونم. ولی در حال رشدم. قبول دارم نقص هایی دارم. با این حقایق مبارزه نمی کنم و می پذیرمشون.

و در نهایت این وبلاگ هم امیدوارم مفید باشه 🙂

اگر از این وبلاگ لذت بردید با بقیه به اشتراک بزارید!