پیتر پن و کمودوس

احتمالا همه می دونید که پیتر پن یه کارتون خیلی قدیمی برای والت دیزنی هستش (برای سال 1953). داستان این کارتون درباره یه دختر کوچولو به اسم وندی هستش که همراه یه موجود جالبی که اسمش پیتر پن عه و به همراه خواهر و برادرش به ماجراجویی می رن. پیتر پن شخصیت بسیار جالبی داره و موجود بسیار باحالیه. پیتر پن از مدرسه و این چیزها بدش می آد چون حوصلش سر می ره. پیتر پن دوست نداره قانون مند زندگی کنه و بسیار اهل ماجراجوئیه. ترجیح می ده شب هاش رو بیدار بمونه و از زندگیش لذت ببره تا این که مثل همه آدم های هم سن خودش بخوابه که صبحش به مدرسه بره. خیلی وقتا می ره و کاپیتان هوک رو اذیت می کنه که کیف کنه. توی ذهن پیتر پن خیلی از چیزهایی که پدر و مادرها موقع تربیت بچه هاشون به اونا یاد می دن وجود نداره بنابراین باید و نبایدهای زیادی توی ذهنش نیست و خیلی وقت ها از حرفایی که وندی درباره زندگیش بهش می زنه متعجب می شه. پیتر پن یکی از کارتون های مورد علاقه من بود و هست. یادم میاد بعد از نسل ویدیو و وی سی آر دیدمش. سی دی اش رو داشتم.

توی لغت نامه انگلیسی، کلمه پیتر پن وجود داره اما معنیش چیزی نیست که من از این شخصیت توصیف کردم. “سندروم پیتر پن” توی انگلیسی توصیف کسانی هستش که دوست ندارن بزرگ بشن. به پیتر پن ها توی دنیای امروز برچسب ننگ زده می شه.

توی دنیا از وقتی که تاریخ بوده و هست قاعده برای همه این بوده که یک نفر رو به شکل خاصی قضاوت و تعبیر کنن و روش برچسبی بزنن و از اون به بعد برای توصیف اون صفت، اون شخصیت رو مثال بزنن.

برای مثال شخصیتی که من خیلی براش احترام قائل هستم ولی همه ازش متنفرن شخصیت کمودوس توی فیلم گلادیاتوره. کمودوس پسر امپراتور روم بود. همین الان کمی درباره این شخصیت فکر کنید. چه چیزی توی ذهنتون میاد؟ جواب تقریبا همه آدم هایی که دیدم این بود که شخصیت نامردی که پدرش رو کشت. مکسیموس رو کشت و روم رو به فنا داد. اما تا حالا به این فکر کردید که چرا همه این اتفاق ها افتاد؟ کمودوس و مکسیموس هر دو انسان بودند. چه چیزی باعث شد که مکسیموس به اون درجه از افتخار برسه و کمودوس انقدر در نظر بقیه خار و خفیف باشه؟ امپراتور مکسیموس رو مثل جانش دوست داشت اما ذره ای به پسر خودش علاقه نشون نداد. هیچ وقت صحنه ای رو یادم نمی ره که کمودوس با پدرش حرف می زد. پدر گفت “آیا آماده هستی که به روم خدمت  کنی؟” کمودوس جواب داد “بله پدر”. پدر جواب داد “بسیار خوب. تو فرمانروای روم نخواهی شد.” کمودوس پرسید “چه کسی را عاقل تر و با تجربه تر از من یافتی پدر؟” پدر گفت “مکسیموس”. اینجا کمودوس برای بار دیگری شکست و سعی کرد که به پدر بفهمونه که او خوبی هایی داره و فقط مکسیموس آدم قابل اعتمادی نیست و او هم هست. اما پدر حرفش رو قطع کرد و گفت “هیس. تصمیم من مکسیموس است”. کمودوس گفت “تنها چیزی که در زندگی ام می خواستم این بود که شبیه شما شوم” ولی پدر عوض هم دردی جواب داد “خطاهایی که امروز مرتکب می شوی حاصل کوتاهی های من در بزرگ کردن توست”. درواقع با این حرفش گفت تو جز مایه ننگ چیزی برای من نیستی. کمودوس گریه اش می گیره و می گه “پدر. من حاضر بودم که تمامی دنیا را به خاطر تو بکشم… فقط اگر مرا دوست داشتی.” فردی که در چنین وضعیتی بزرگ شده رو نمی تونیم انقدر ازش متنفر باشیم. همین طور از اون سمت امپراتو هم نمی تونیم قضاوت مطلق کنیم. حتی اگه پسر امپراتور روم هم باشی، امپراتوری که به پاکدامنی و درایت و مهربانی معروفه ولی از سمتش عشق و محبت نبینی می تونی به کثیف ترین آدم دنیا تبدیل بشی که پست ترین کارهای دنیا رو انجام بدی و محبوب ترین آدم روم رو به قتل برسونی.

پیتر پن. پیتر پن آدمی با باورهای عجیبه. آیا شما هم به پیتر پن به عنوان مظهر آدم ترسو و کسی مسئولیت نمی تونه بپذیره نگاه می کنید؟ تا حالا شده به پیتر پن از چشم وندی نگاه کنید؟ توی چشم وندی پیتر پن کسی هستش که نیمه شب می آد و به تنهایی اون توجه می کنه و به ماجراجویی می برتش.  از نظر وندی پیتر پن یه آدمی نیست که از بزرگ شدن می ترسه. وندی پیتر پن رو آدم باحالی می بینه که آزاده و ماجراجویی می کنه و این صفت رو توی پیتر پن تحسین می کنه. وندی فقط بدی های پیتر پن رو نمی بینه. آیا واقعا ما توی خودمون یه وندی و یه پیتر پن درون نداریم؟ آیا هیچ وقت وندی درونمون دوست نداشته که از روتین روزانه مون دست بکشیم و چیزهای جدیدی تجربه کنیم؟ آیا آخرین روز هجده سالگیتون از بزرگ شدن نترسیدید؟ آیا به هــجـــده ســــال از زندگیتون فلش بک نزدید؟ آیا به خودتون نگفتید که می تونستم چی باشم و الان چی هستم؟ آیا نگفتید که همین لحظه ای که می خوام شمع های تولدم رو فوت کنم عده ای آدم هم سن من در جای جای جهان دارن کارهای بزرگ می کنن یا از زندگی عمیقا لذت می برن؟ آیا صدای پیتر پن درونتون رو نشنیدید که بهتون می گه “نه بزرگ نشو. بزرگ بودن سخته”؟ اگر نه، یک بار به این موضوع ها فکر کنید.

این پست هم از اون پست هایی برای من بود که غرق در فکر شروع به نوشتن کردم و تهش نمی دونم به چی رسیدم. امیدوارم نهایتا بتونم طرز فکر عده ای رو از شکل تفکر مطلق نگر طور به حالت ممتنع طور تری در بیارم. این پست سهم من در انجام این حرکت بود.