موسیقی‌متن دنیای واقعی

چند روزه دارم به این موضوع فکر می‌کنم. هنوز به نتیجه‌ی کامل نرسیدم ولی تا الان به اینا رسیدم. کار موسیقی‌متن اینه که به تصویر حس بیشتری ببخشه. اگه صحنه غمگین باشه، قراره به اون غم دامن بزنه و حتی غمگین‌ترش کنه. همیشه دوست داشتم که زندگی واقعی موسیقی متن داشته باشه چون می‌خواستم از این‌که تنها هستم فرار کنم. می‌دونستم وقتی هیچ آدمی دیگه نیست، موسیقی می‌تونه بمونه. مثل اندی که توی رهایی از شاوشنگ می‌گفت که حتی اگه توی زندان انفرادی هم باشی، موسیقی توی ذهنته. به جایی رسیدم که همیشه هدفون توی گوش‌هام بود و وقتی توی گوشم نبود، توی ذهنم داشت پخش می‌شد.
چیزی که حواسم بهش نبود اینه که موسیقی‌متن موقع ناراحتی، آدمو ده برابر بیشتر نابود می‌کنه. جدا از خوب یا بد بودن لحظه‌ها، آهنگ‌ها توی ذهن با اون لحظه‌ای که پخش شده‌ان مپ می‌شن و دفعه‌های بعدی با شنیدن اون آهنگ، اون خاطره‌ها احتمالا یادآوری می‌شن. آهنگی که بعد لحظه‌ی خدافظی با دوستی که داره می‌ره و شاید دیگه نبینیش گوش می‌دی. یا وقتی توی ماشین داری از فرودگاه برمی‌گردی. یا آهنگی که با بابات خیلی گوش می‌دادین وقتی بچه بودی. یا شعری که مامانت برات می‌خوند وقتی صبح‌ها از خواب بیدار می‌شدی یا … .
ولی موسیقی متن زندگی، diverseترین آلبوم دنیاست و برای هر آدمی هم متفاوته. شاید از یه صدای glockenspiel شروع بشه وقتی یه بچه‌ای به دنیا بیاد. اما همیشه نه؛ چون بچه‌هایی هستن که وسط جنگ و آوارگی به دنیا میان. آهنگشون معصومیت یه نوزاد رو توی خودش داره ولی قبل و بعدش احتمالا جز ویرانی و تنش چیزی نیست. آلبوم بعضی‌ها سبکش توی همه‌ی آهنگ‌هاش یکی باقی می‌مونه. بعضی‌ها آلبومشون پرش سبک داره. بعضی‌ها آلبومشون با یه آهنگ حماسی یا خوشحال ختم می‌شه و بعضی‌ها با یه آهنگ غمگین. بعضی‌ها با یه ویولون زندگیشون تموم می‌شه و بعضی‌ها با یه ارکستر. همیشه به این فکر می‌کنم که تعداد بی‌شماری dataset هست که روی زندگی آدما از روز اول تا آخر وجود داره ولی هیچ‌وقت نمی‌شه بهشون دسترسی داشت. یکیش مثلا همین که بدونیم آلبوم آدم‌های مختلف چه ترک‌هایی داره. حتی اینو هم نمی‌دونیم که آلبوم خودمون آخرش چطوری می‌شه.
دو تا حالت برای خود آدم توی هر بخش و لحظه از زندگی وجود داره؛ یا این‌که خودش می‌دونه که چه آهنگی ممکنه که در حال پخش شدن باشه، یا نمی‌دونه. نحوه پیدا شدن آهنگ‌های این آلبوم هم خیلی عجیبه. نمی‌دونم که آهنگ‌ها موقع‌های خاص میان سراغ آدم یا این‌که آهنگ‌ها همیشه هستن ولی آدم توی موقع‌های مختلف، به طرز مختلفی به آهنگ‌ها نگاه می‌کنه یا جذبشون می‌کنه. در هر صورت یکی از جادویی‌ترین چیزهای دنیاست.

آنالوگ بهتره یا دیجیتال؟

به سی‌دی‌هایی نگاه می‌کردم که 7-8 سال پیش توشون آهنگ رایت کرده‌بودم که توی ماشین گوش بدیم. سی‌دی‌ رایت کردن پروسه‌ی سختی بود. اولش باید با بدبختی و سرعت کم 20-30 تا آهنگ پیدا می‌کردم. اگه قرار بود که آهنگ جدیدی باشه، برای دانلود یه دونه آهنگ باید بعضی وقت‌ها 4-5 تا فایل دانلود می‌کردم که همه‌شون هم‌اسم اون آهنگ بودن اما خراب بودن یا ناقص بودن تا این‌که آخریش سالم از آب درمیومد. (تمامی مصوبین قوانین کپی‌رایت الان توی گور/تخت‌خواب لرزیدن) بعد از این‌که فایل‌ها آماده می‌شدن نوبت Nero می‌شد. هم لپ‌تاپم و هم کامپیوترمون با Nero مشکل داشتن. هر دور باید یه بار پاک می‌کردم و دوباره نصبش می‌کردم. هیچ‌وقت نفهمیدم چش بود. بعضی وقتا هم مجبور می‌شدم یه ورژن جدیدش رو بخرم/دانلود کنم ولی گم می‌شدن همه‌ش. (مجددا توی گور/تخت‌خواب لرزیدن) بعد از این‌که با کلی بدبختی یه سی‌دی رایت می‌شد وقت تست کردنش می‌شد. اول روی خود کامپیوتر بعد روی لپ‌تاپ بعد باید روی دو تا ماشین تست می‌شد. معمولا روی ماشین اولی درست کار می‌کرد و روی ماشین دومی کار نمی‌کرد و من مجبور می‌شدم که از اول بیام رایت کنم. واقعا تا امروز اصلا نفهمیدم که یه سی‌دی‌ای که روی یه ضبط درست کار می‌کنه چرا نباید روی یه ضبط دیگه کار نکنه. اکثرا توی دور سوم رایت کردن همه چی درست کار می‌کرد. وقتی مطمئن بودم که سی‌دی سالمه بخش لذت‌بخش ماجرا می‌رسید؛ نوشتن اسم سی‌دی با ماژیک. خیلی حال می‌داد. بعد سی‌دی رو می‌ذاشتیم توی ماشین و برای 3 سال، 4 سال یا حتی بیشتر توی ماشین می‌موند. به جایی می‌رسید که مثلا وقتی می‌خواستیم با ماشین بریم مسافرت حال همه‌ از سی‌دی‌ها به هم می‌خورد. انقدر همه رو گوش می‌دادیم و تکراری می‌شد که خسته می‌شدیم. ولی نکته اینجاست که اون‌ آهنگ‌هایی که اون‌طوری به اون‌جا رسیدن خاطره‌های بعضا قوی‌تر و زیباتری توی ذهن می‌سازن. زمان رو خیلی ببریم جلو و برسیم به امروز که توی 10 ثانیه می‌شه یه پلی‌لیست ساخت یا از پلی‌لیست‌های آماده استفاده کرد و با AUX موبایل رو زد به ماشین و به آهنگ‌ها گوش داد. این چیز بدی نیست. اما حداقل برای من، هیچی نمی‌تونه جای حسی که درست کردن و گوش دادن به سی‌دی‌ها توی قدیم می‌داد رو بگیره.
دیجیتال‌ شدن توی همه حوزه‌ها رفته. به نظرم خیلی خوبه. خیلی وقتا چیزی که باعث لذت‌بخش‌کردن کارها می‌شه اینه که خود آدم داره می‌سازتشون یا ازشون استفاده می‌کنه و نه کامپیوتر اما این باعث نمی‌شه دیجیتال‌تر شدن بد باشه. صرفا چیزیه که وجود داره. بعضی وقتا استفاده از دیجیتال معقول تره. مثلا خوندن نسخه کاغذی کتاب‌ها در مقایسه با نسخه الکترونیکی کتاب‌ها خیلی لذت‌بخش‌تره. صدای ورق زدن برگه‌ها حس کردن کاغذ یا خط‌خطی کردن یا نت نوشتن کنار برگه یا نت نوشتن توی صفحه اول کتاب وقتی می‌خوای به یکی هدیه بدی خیلی حس قشنگ‌تری دارن نسبت به این که توی موبایل/تبلت/بوک‌ریدر صفحه رو یه لمس کنی و یه اتفاقی توش بیوفته اما از طرفی کتاب کاغذی، کاغذش از قطع شدن درخت‌ها به وجود میاد و قطع زیاد درختا خوب نیست. بهتره که توش صرفه‌جویی بشه. موسیقی رو کامپیوتر می‌تونه ضبط کنه و پخش کنه ولی هیچ‌چیزی نمی‌تونه جای لذت شنیدن همون آهنگ رو توی اجرای زنده بگیره. کنسرت‌ها برای من یکی از خاطره‌انگیزترین چیزایی هستن که تاحالا تجربه کردم. حتی شاید حساب کردن عبارت‌ها توی ماشین‌حساب مهندسی‌های نسبتا قدیمی خیلی بیشتر از موبایل یا کامپیوتر لذت‌بخش باشه. یه عکس هیچ‌وقت به اندازه زندگی کردن همون عکس یا به خاطر سپردن اون صحنه‌ها توی ذهن زیبا نیست. صحنه‌هایی که انقدر برای آدم زیبا و باارزش هستن که دوست نداری هیچ‌وقت تموم بشن و دوست داره که همیشه بمونن ولی خب این ممکن نیست. خیلی خوبه که علاوه بر گرفتن عکس با دوربین، توی ذهن هم از صحنه‌ها عکس بگیریم. نوشتن یه متن روی کاغذ برای کسی، هزار برابر زیباتر از اینه که همونو بهش به عنوان یه پیام با موبایل بفرستیم. متنی که با دست خودت روی کاغذ آورده شده، هم احساست رو واقعی‌تر بیان کرده و حتی به خواننده‌ش هم می‌تونه نشون بده که انقدر برات اهمیت داره که حاضره بنویسه.
دیجیتال‌ همه چی رو راحت‌تر می‌کنه. اما حس بعضی چیزها رو از بین می‌بره. البته این برای همه یکی نیست. دست خودمونه که چطوری با روند تکنولوژی جلو بریم و بین دیجیتال‌شدن یه عادت/کار آنالوگ کدومو انتخاب کنیم.

تولد یک سالگی وبلاگ!

یک سال پیش دقیقا همین موقع وسط تابستون بود که تصمیم گرفتم یکی از ترسناک‌ترین کارهایی که می‌تونستم برای خودم تصور کنم رو انجام بدم، یعنی درست کردن وبلاگ و توش نوشتن.
اولین مطلب “سلام دنیا!” رو با کلی ترس و لرز نوشتم :)) بعد از اون ترسم ریخته بود ولی راستش هیچ ایده‌ای نداشتم از این‌که چی می‌خوام بنویسم. شروع کردم از موضوعی که بلد بودم درباره‌ش حرف بزنم نوشتم؛ کامپیوتر. کم کم راه افتادم. بعدش بالاخره تونستم که از کامپیوتر برای توصیف دنیای واقعی استفاده کنم و بعدش خیلی از حرف‌هام حتی اگر اشاره‌ای به دنیای کامپیوتر نداشتن، ولی توی ذهنم با تشبیه کامپیوتر به دنیا و همین‌طور دنیا به کامپیوتر بهشون رسیدم. نهایتا تونستم 17 تا مطلب بنویسم! خیلیه! هدفم این نبود و نیست که کلی خواننده برای این وبلاگ داشته باشم. هدفم اینه که فکرهام رو بیان کنم. حتی اگر یک نفر هم زندگی بهتری با حرف‌هام بزنه خیلی خوبه. امسال هدفم اینه که حداقل 25 تا مطلب جدید بنویسم.
یک سال پیش وقتی این وبلاگ رو درست کردم، زندگیم کاملا با الان فرق داشت. سال پیش هم توی دانشگاه بودم ولی امیررضای امروز با امیررضای یک سال پیش از زمین تا آسمون فرق کرده. فکر کنم بهتر شده. حس خودم همینه. دوست دارم هر سال که برای تولد وبلاگ جشن می‌گیرم بتونم این جمله رو بگم. امیدوارم.
عکس بالای پست آنالیزیه که روی کل مطالبی که توی این یه سال نوشتم انجام دادم. کلمه‌هایی که بیشتر از بقیه استفاده شدن، بزرگتر نمایش داده شدن.

نصف تابستون هدر رفت

تقریبا یک‌ونیم ماه تا آخر تابستون مونده. یا به یه دید دیگه، تقریبا 7 هفته تا آخر تابستون مونده. خیییلی سریع گذشت. ولی خب اگر دیدمون رو بیشتر عوض کنیم، 48 روز مونده. یعنی 1,152 ساعت. ولی خب کل ساعت‌هاش حساب نیست چون آدم‌ به صورت طبیعی نیاز به خواب داره. اگه بگیم روزی 7 ساعت هم خواب باشه، 816 ساعت وقت باقی می‌مونه. اگه فرض کنیم که وقت خواب از ساعت 12 تا 7 صبح باشه، یعنی از 7 صبح تا 12 شب برای انجام دادن کارهامون وقت هست.
می‌تونیم این‌طوری بهش نگاه کنیم که یک‌ونیم ماه گذشت یا می‌تونیم این‌طوری بهش نگاه کنیم که 48 بار دیگه از ساعت 7 صبح تا 12 شب (17 ساعت) وقت داریم که کلی کار انجام بدیم. تازه این با فرض اینه که از روز اول تابستون تا الان هیچ کاری انجام نداده باشیم.
معمولا به شکل اول به همه چی نگاه می‌کردم ولی خودم خسته شدم. سعی کردم دید دوم رو تمرین کنم. گیر کردن توی چیزی که توی گذشته رخ داده یا دوست داشتیم رخ بده و نداده جز آزار دادن خودمون چیزی نداره. هرچند اگه آزار دادن به طور معمول تکرار بشه، به طور ناخودآگاه اعتیادآور می‌شه و عوض کردنش سخته ولی اگه چیزی سخت باشه دلیلی بر این نیست که انجام نشه. اگه همه چی آسون بود الان همه‌ی آدم‌ها، همه‌ی چیزهای خوب رو داشتن. دنیا جای عادلانه‌ای نیست ولی حتی توی جایی که انواع جبر بهش حاکم هستش، فرق بین کسی که چیزهای سخت رو تحمل کرده و تهش به جایی رسیده با کسی که هیچ کاری نکرده و به خاطر موقعیتش به همون جایگاه رسیده کاملا مشخصه.
یه جمله هست به زبان ایسلندی که می‌گه “Ekki Hugsa” یعنی “فکر نکن”. جمله‌ی قشنگیه. بعضی وقت‌ها باید واقعا سعی کرد که جلوی بعضی فکر‌ها رو گرفت. شاید نشه جلوشون رو کاملا گرفت ولی به سعی کردنش کاملا می‌ارزه. فکرهایی که جز تخریب اثری ندارن. گفتن این جمله هیچ تاثیر عملی‌ای نداره. از شنیدن این جمله تا عملی کردنش کلی فاصله‌ست. همه چی به شنونده برمی‌گرده. ولی می‌دونم که شدنش ممکنه چون خودم هم توی این فرآیند هستم. بین اون لحظه‌ای که مثل قبل داری زندگی می‌کنی و لحظه‌ای که تصمیم می‌گیری که دیگه مثل قبل زندگی نکنی و آدم بهتری بشی، فقط چند هزارم ثانیه فاصله‌ست. عجیبه که توی چندهزارم ثانیه چه اتفاق‌هایی که نمی‌افته! اولین اجرامی که منفجر شدن که باعث بشن Big Bang رخ بده و ما به وجود بیایم هم توی چند ثانیه ترکیدن.
48 تا 7 صبح تا 12 شب وقت هست که آدم بهتری بشیم نسبت به کسی که امروز هستیم. به نظر من چالش خوبی میاد. می‌خوام انجامش بدم. شاید داکیومنتش هم کنم. مطمئن نیستم. خیلی برام خوشحال‌کننده می‌شه اگه کسی این متن رو بخونه و اون هم سعی کنه این کارو عملی کنه.

طوری زندگی کنیم که انگار روز آخرمونه

توی چند روز اخیر، دو تا خبر خیلی تلخ شنیدم. اولین خبر، استوری اینستاگرام یکی هم سن من بود که یه اسکرین‌شات از ایمیل پزشکش بهش گذاشته بود که داشت بهش می‌گفت امیدی به بهبودی نیست و قراره از سرطلان بمیره (حالا ظاهرا الکی بوده ولی به هر حال). خبر دوم درباره مردن یکی هم سن من بود بر اثر سرطان. خیلی شوکه کننده‌ست. بر اساس آمار npr و همین‌طور نیویورک‌پست، هر روز 3000 تا تین‌ایجر ‌میمیرن؛ یعنی سالی 1.2 میلیون مرگ.
چند سال مدت زیادی به این فکر می‌کردم (و هنوزم فکر می‌کنم) که اگه بهم بگن فردا قراره بمیرم یا هفته دیگه یا ماه دیگه یا سال دیگه چی کار می‌کنم. یا به این فکر می‌کنم که اگه پدرم 50 هزار تومن بده بهم و از خونه پرتم کنه بیرون چطوری زنده می‌مونم و چه کارایی می‌کنم. اوجش دیگه اینه که 50 هزار تومن بدن بهم و از خونه پرتم کنن بیرون و وقتی دارم توی خیابونا راه می‌رم دکتر زنگ بزنه بگه که فردا می‌میری :))))
کلا موضوع عجیبیه. هروقت خبری یا چیزی می‌شنوم حواسم خیلی به این موضوع هست ولی بعد یه مدت فراموشش می‌کنم تا این‌که دوباره پیش بیان. خیلی محدودتر بخوام نگاه کنم، وضعیتیه که بهم مثلا بگن که خون‌ریزی شروع شده و نمی‌تونیم کارش کنیم و چند ساعت بیشتر وقت نداری.
اون لحظه احتمالا می‌ترسم ولی اینو از خودم می‌پرسم که آیا از زندگی‌ای که تا اون لحظه کردی راضی هستی؟ حسرت نمی‌خوری از کارهایی که می‌تونستی کنی ولی به هر دلیلی نکردیشون؟ خب، برای سال‌های زیادی هر وقت به این تیکه فکر می‌کردم مطمئن بودم که کلی حسرت دارم. از زندگی اصلا راضی نبودم. امروز زندگیم خیلی خوبی‌هاش بیشتر شده ولی سختی‌هاش هم خیلی خیلی بیشتر شده. نمی‌تونم بگم که از زندگیم راضی هستم و با این موضوع که از زندگی راضی نیستم هم مشکلی ندارم چون خب اگر راضی باشم دیگه انگیزه‌ای برای بهتر کردنش ندارم. زندگی چیز عجیبیه. نمی‌شه از هیچ چیزیش مطمئن بود ولی می‌شه امید داشت. در نهایت سنگر آخر همه‌ی انسان‌ها به نظرم امیده. شاید بگید که پس خدا چی می‌شه. راستش اگر خدا هم دم گوش آدم فریاد بزنه که من هستم، نگران نباش ولی اون آدم به خدا امیدی نداشته باشه عملا وجود خدا بی‌فایده می‌شه.
نمی‌خوام اگه یه روزی بهم اون خبر رو دادن زیاد حسرت بخورم. هر روز برای رسیدن به زندگی ایده‌آلی که رویاشو توی ذهن می‌پرورونم سعی می‌کنم و می‌دونم که هیچ وقت به تهش نمی‌رسم چون یه جاده‌ای هستش که شروع داره ولی پایانش معلوم نیست. درواقع چشم انسان توی هر مرحله تا یه جایی رو می‌تونه ببینه و فکر می‌کنه که آخرش اون‌جاست ولی وقتی به تهش می‌رسه یه چشم‌انداز جدید، یه سری هدف جدید براش باز می‌شه که هیچ وقت اصلا فکرش هم نمی‌کرده که بهشون دید پیدا می‌کنه. ورژن پنج سال پیش من روحش هم خبر نداشت که هدف‌های ورژن پنج سال بعدیش چیا هستن! اگه هر روز این‌طوری زندگی کنم، وقتی بیان بهم بگن دیگه کارت فردا تمومه و قراره بمیری لااقل حسرت نمی‌خورم که روزام رو الکی سپری کردم و اینا.
ورژن و طرز فکر من از Live Like You Were Dying اینطوریه. بیشتر به سمت اون جمله از مایکل جردن سوق داره که می‌گه “Love is playing every game like it’s your last”. باعث می‌شه قدر لحظه‌هام رو بیشتر بدونم. لحظه‌هایی هستن که قدرشونو واقعا می‌دونستم و فکر می‌کردم که بازم تکرار می‌شن ولی فهمیدم که تضمینی نیست که همه چی توی زندگی ثابت بمونه. تیک – تیک – تیک – تیک. چهار ثانیه از زندگیم همین الان رفت که دیگه برنمی‌گرده. از لحظه‌ها احساسشون توی ذهنم می‌مونه و فکری که دربارشون می‌کنم. هدف اینه که لحظه‌هایی که وقتی بهشون فکر می‌کنم آرزو کنم که کاش منطقی‌تر رفتار می‌کردم خیلی کم بشن.
ببینیم چی می‌شه حالا :))