سکون و سکوت و تاریکی

با این‌که ساعت شب نرسیده بود، هوا خیلی تاریک شده بود. طوری که فهمیدم کویر هم به طور عادی از بقیه‌ی جاها تاریک‌تر می‌شه. خیلی جلو رفته بودم. چند بار هم خوردم زمین. من بودم و ستاره‌های بالا سرم. مطمئنم خیلی‌هاشون رو تاحالا ندیده‌بودم؛ هوای شهر اجازه‌ی دیدن ستاره‌ها رو نمی‌ده. باد هم بود. یه حشره‌ هم بود که ظاهرا افتاده بود دنبالم. هی صدا می‌داد. آخر نور هدلایتم رو گرفتم سمتش ساکت شد. به هر چهار سمتم که نگاه می‌کردم چیزی جز سکون و سکوت و تاریکی نمی‌دیدم. یکی از سورئال‌ترین چیزهایی بود که توی عمرم تجربه کردم. می‌خواستم تا همیشه اون صحنه رو به یاد بسپارم. این آهنگ رو گذاشتم و چشمام رو بستم:

این هم صرفا جهت ثبت توی این وبلاگ نوشتم که شاید یه روزی چشمم بهش بخوره و یاد اون صحنه بیوفتم.

نمودار نوسان زندگی

فکر کنم یه سری از این چیزایی که در این مورد توی ذهنمه رو قبلا هم نوشتم. اما به هر حال این‌جا سعی دارم می‌کنم که یه‌جا بنویسمشون تا حدودی.
به نظرم با تقریب خوبی، نمودار نوسان تغییرات آدم توی زندگی این شکلیه:

مقیاس راستای x این نمودار بالا زیاده. ولی فرض کنیم که محور xها سن آدم باشه و محور yها هم ضریب تغییرات زندگی باشه. وقتی یه بچه به دنیا میاد بزرگترین تغییرش مثلا می‌تونه این باشه که چهار دست و پا راه بره. وقتی کمی بزرگتر می‌شه‌ مثلا هفت سالش می‌شه، بزرگترین تغییرش اینه که به‌جای این‌که همیشه خونه بمونه یا بره مهدکودک، وارد مدرسه می‌شه؛ یه دنیای جدید.
بزرگتر می‌شه و دبیرستانش تموم می‌شه و وارد دانشگاه می‌شه. این یکی از تغییرهای خیلی بزرگه. لااقل آدم این‌طوری فکر می‌کنه اولش. اما واقعیت اینه که ورود بهش آغاز یه تغییر خیلی بزرگه. برای اکثر آدم‌هایی که می‌شناسم این‌طوری‌ان. من قدیم‌ها همیشه یه عده آدم رو قضاوت می‌کردم که چقدر سست هستن که وقتی وارد دانشگاه شدن همه‌ی اعتقاداتشون عوض شده. خود من به شخصه 180 درجه که نه، اما مثلا 150 درجه اعتقاداتم عوض شده. فکر کنم تقریبا اکثرشون در جهت خوب بوده. دوستم قبل اولین روز دانشگاه بهم گفت آماده باش که قراره کلی عوض بشی. با خودم گفتم که چرت و پرت می‌گه من عوض نمی‌شم ولی امروز رو که می‌بینم به حرفش پی می‌برم.
خلاصه این که ورود به دانشگاه شروع تغییرات بزرگه. اولش کم کم رخ می‌ده. انگار ترن هوایی داره می‌ره به سمت نقطه‌ی اوج. بعد یه سری اتفاق میوفته که ظاهرا دست خود آدم نیست (ولی حس من اینه که دنیا باحساب و کتاب‌تر از این‌حرفاست) و باعث می‌شن ترن بیوفته توی یه شیب و سریع و هیجان انگیز و باحال بشه. اما هیچ چیزی (خوش‌بختانه یا بدبختانه) همیشگی نیست. اون دوره‌ی هیجان‌انگیز هم به پایان می‌رسه. بعضی وقت‌ها تغییرهای بزرگ ناخوش‌آیند رخ می‌ده مثلا مرگ یه نفر یا از دست دادن کسی که با تمام وجودت دوستش داری.. ورژن بچه‌ی خودت اون رو درک نمی‌کنه؛ با بزرگترشدن دامنه تغییرت هم بیشتر شده و برای همین تغییرها شدت دردناک‌تر بودنشون بیشتر می‌شه. این از سمت دیگه هم صدق می‌کنه‌ها؛ یعنی اتفاق‌های خوب بیشتر و عمیق‌تری هم میوفته.
در نهایت بزرگترین تغییر مرگه. نمودار تغییرات یهویی و با مرگ آدم از حرکت می‌ایسته و همه چی تموم می‌شه 🙂

چشم‌ عجیب

چشم‌های آدم چیزهای خیلی مختلفی توی زندگیش می‌بینه. الان سرچ کردم و دیدم که چشم ظاهرا 24 فریم بر ثانیه کار نمی‌کنه؛ 1000 فریم بر ثانیه کار می‌کنه. درواقع روزی حدود 65 میلیون تصویر و سالی حدود 24 میلیارد تصویر می‌بینه. اگه فرض کنیم آدم 60 سال عمر کنه، در کل به تعداد 1,419,120,000,000 تا تصویر مختلف دیده. بعضی از تصویرها خیلی زیبا هستن؛ دوست نداری هیچ‌وقت فراموششون کنی. صحنه‌ی لبخند زدن آدم خاصی که دوست داری تا ابد ادامه پیدا کنه، لحظه‌‌ای که پدر و مادری برای اولین بار بچه‌شون رو می‌بینن، یه فضانورد اولین باری که سوار سفینه می‌شه و حرکت می‌کنه و اون با چشماش داره دور شدن از کره‌ی زمین رو می‌بینه، وقتی سوار چتر شدی و انقدر از زمین دور هستی که می‌تونی گرد بودن زمین رو قشنگ نگاه کنی، وقتی سوار هواپیما هستی و هواپیما انقدر بالا رفته که حتی ابرها هم زیرت نشستن، وقتی سوار قایق شدی و دور تا دورت جز آب آبی چیزی نیست.
بعضی لحظه‌ها هستن که دوست داری تا ابد ادامه پیدا کنن. لحظه‌هایی که دوست داری توشون ذوب بشی. لحظه‌هایی که به نظرت میاد که اگه تموم بشن دیگه نمی‌تونی اون حس خوب رو دوباره مثل اون لحظه تجربه کنی. دوست دارم ذهنم رو توی این موقعیت‌ها استوپ کنم و تا جایی که می‌تونم اون حس، اون چیزی که می‌بینم و اون چیزی که می‌شونم رو به یادم بسپارم. می‌گن “دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور” ولی چیزی که شاید زیاد کسی بهش توجه نکنه اینه که یکسان نبودن دائمی حال دوران شامل لحظه‌های زیبا و خوب و خوش و دل‌انگیز هم هست. بدی آدم‌ها اینه که همه چه برای خودشون و چه در رابطه با بقیه، اون لحظه‌های بد بیشتر یادشون می‌مونه.
فکر کنم بهترین کار اینه که انقدر خوب لحظه‌ها رو به یادم بسپارم که اگه دیگه تکرار نشدن و دلم براشون تنگ شد با فکر کردن و به یاد آوردنشون یه کم از دل تنگیم کم بشه.