آدم

آدم و حوا شاید درد واقعی رو کشیدن. (به واقعی بودن قضیه‌ی آدم و حوا کاری ندارم؛ از لحاظ خود داستانش می‌گم.) توی غایت خوشی داشتن زندگی می‌کردن که میوه‌ی ممنوعه خورده می‌شه و اون‌ها از بهشت اخراج می‌شن و میان روی زمین. شاید دیگه آدم مثل قبل نشد؛ شاید نتونست خودشو ببخشه. شاید هی به خودش می‌گفت اگه اون اشتباه رو نمی‌کردم الان این‌جا نبودیم. شاید بعد این قضیه بود که آدم برای اولین بار حس حسرت و ناراحتی رو تجربه کرد؛ شاید برای اولین بار بود که آدم گریه کرد. اما هیچ کدوم از این‌ها تاثیرگذار نبود و باعث نشد نتیجه‌ی اون کاری که توی گذشته رخ داده بود عوض بشه؛ انسان محکوم به سپری کردن زمانش توی زمین شده بود و این تصمیم تغییر دادنی نبود. شاید آدم می‌خواست که ناراحتیش رو تموم کنه و به نکات مثبت این اتفاق نگاه کنه؛ مثلا این‌که اگه دوباره برگرده قدرش رو می‌دونه؛ مثلا این‌که فقط به لذت‌های کوتاه‌مدتش توجه نکنه. اما همون نیرویی که باعث شده بود توی وهله‌ی اول اون میوه رو بخوره باعث شده بود که آدم به فکرهای ناراحت‌کننده‌ش ادامه بده. اون نیرو نمی‌خواست که آدم گذر کنه و به زندگی ادامه بده. شاید آدم نهایتا به یه نقطه‌ای رسید که تونست خودش رو ببخشه و دیگه ناراحت نباشه ولی هنوز زندگی توی اون بالا رو یادش بود. شاید دوست داشت که از راه رفتن کنار دریای روی زمین یا از دراز کشیدن روی چمن توی سایه‌ی یه درخت توی دشت توی فصل بهار یا از نگاه کردن به غروب آفتاب یا صدای جیرجیرک‌ها توی شب یا از کلی چیز دیگه لذت ببره اما یهو فکرش می‌رفت سمت بهشت و اون‌جا رو با این‌جا مقایسه می‌کرد و وقتی خوشی بی‌پایان اون‌جا رو تجربه کرده بود، دنیای فانی این‌ پایین براش دردآور بود. شاید ترجیح می‌داد که از اولش همین پایین باشه تا این‌که اون بالا باشه ولی دیگه اجازه‌ی موندن نداشته باشه. اون نیرو به آدم غالب شده بود. اما شاید همه‌ی اینا بود که باعث شد اون آدم امید رو توی خودش برای اولین بار کشف کنه. امید قوی‌تر اون نیرویی بود که همیشه بهش غلبه داشت. امید بهش یاد داد که می‌تونه یه روزی برگرده به اون بالا؛ اگر برنگشت هم لااقل درحال تلاش برای اصلاح کردن خودش می‌میره و شاید بعد مرگش برگرده اون بالا. امید بهش یاد داد که اتفاق‌هایی که از نظرش براش بدترین بودن، اون قدرها هم براش عذاب آور نبودن؛ در نهایت باعث شدن که پیشرفت کنه حتی اگه خودش خبرنداشته. امید بهش یاد داد روز بهتری هم در راهه. امید بهش یاد داد که مقایسه نکنه و توی هرچیزی بیشتر دنبال نکته‌های مثبتش باشه تا منفی‌هاش. بهش یاد داد که گذشته‌ها گذشته و بهترین کاری که با فکر کردن بهش می‌شه کرد اینه که درس‌هایی برای آینده ازش بگیره.
شاید اگه آدم اون میوه رو نمی‌خورد هیچ وقت نمی‌فهمید امید یعنی چی. شاید اون هم آخر زندگیش به این فکر رسید و با خوش‌حالی مرد و حتی شاید بعدش هم برگشت به جایی که دنبالش بود.