چرا کامپیوتر رو دوست دارم؟

همه چی از یه زنگ در شروع شد، پست چی بود. اون موقع ها سه چهار سالم بود. پست چی کیس کامپیوتر آورده بود، کیسش کرم-نقره ای رنگ بود. البته هنوزم دارمش اون کیس رو! یکی از معدود صحنه های بچگی هستش که یادم میاد. اون روز شروع داستانی بود که تا امروز ازش پونزده شونزده سال می گذره و هم چنان ادامه داره. از بچگی صحنه هایی هم یادم هست که با اون کامپیوتر، بازی Bubble Bobble رو انجام می دادم. هنوزم خیلی دوستش دارم! بازی GTA Vice City هم خیلی دوست داشتم. پدرم توی یه برگه رمز هاشو نوشته بود و کنار رمزها هم قیافه کاری که رمز می کنه رو نوشته بود، اون موقع ها هنوز انگلیسی بلد نبودم. (اون موقع ها چیزی از داستان بازی هم نمی فهمیدم!)

کلاس سوم دبستان بودم، به جایی رسیدیم که خانوم معلم می خواست جدول ضرب یاد بده! با اکسل 2003 به کمک پدرم یه جدول ضرب درست کردم و گذاشتمش توی کیف پول سبز Teddy Bearی که داشتم و همیشه تکرارش می کردم از ترس که اگر یه وقتی معلممون سوال پرسید نکنه بلد نباشم! آخر سال سوم از بابام قول گرفتم که اگه سال چهارم رو جهشی بخونم برام یه لپ تاپ بخره و این کار رو کردم. نتیجش خریدن لپ تاپی بود که تا همین یکی دو سال پیش ازش روزی میانگین چهار پنج ساعت کار کشیدم و هنوزم هست! لپ تاپ Acer مشکی رنگ. اون زمان خیلی مشخصاتش نسبت به بازار خوب بود! رم دو گیگ، حافظه اچ دی دی، 512 گیگ! کلی بازی خوب رو بالا می آورد. ویندوزش هم ویندوز ویستا بود (!).

حدودا کلاس پنجم دبستان که اومدم، ADSL خریدیم. فاز جدیدی از زندگیم شروع شد. باورم نمی شد که یه چیزی می تونه انقدر خوب باشه! به نظر من اینترنت بین تموم اختراعات بشر از روز اول تا خود امروز یکی از بهترین اختراعاتش به حساب میاد! اولاش همش راجع به چیز های علوم تحقیق می کردم. یکی از بهترین تفریحاتم بود! “سنگ کانی چیست” یا “باتری چگونه کار می کند” جز اولین سرچ های من بودن.

سوم راهنمایی که رسیدم قرار بود مدرسمون یه سمینار دانش آموزی برگزار کنه. ارائه من درباره جدول تناوبی بود. تصمیم گرفتم یه چیز باحال با پاورپوینت درست کنم. با کمک هاپیرلینک ارائه ای درست کردم که روی هر عنصر جدولی کلیک می کردی، اطلاعات اون عنصر رو نشون می داد. (لااقل این چیزیه که به بقیه گفتم، واقعیت اینه که اون اسلاید رو با ادونس سرچ گوگل به انگلیسی پیدا کردم!) با Publisher 2007 هم یه وبسایتی ساختم که توش تمرین های ریاضی و فیزیک بچه های تنبل رو انجام می دادم و شارژ ایرانسل می گرفتم. اسمش حل تمرین بود. تو سایته زده بودم برترین دبیرهای تهران از دبستان تا دبیرستان تمرینات شما رو انجام می دن ولی سر دبیرستانی هارو کلاه میذاشتم! سرجمع کلا ده، بیست هزار تومن شارژ بیشتر گیرم نیومد.

وارد دبیرستان شدم، یکی از بدترین دوران زندگیم شروع شد. دورانی که دوستی نداشتم، شاید حداکثر دو نفر که هیچ کدوم من رو درک نمی کردن. به معنی واقعی کلمه می تونم بگم که تنها دوستانی که من رو درک می کردن لپ تاپم بود و گالری موسیقی موبایلم! روز هایی رو سپری کردم که شاید با هیچ کسی صحبت نمی کردم و فقط آهنگ گوش می دادم یا با لپ تاپم کار می کردم. برنامه نویسی رو دبیرستان یاد گرفتم. کامپیوتر تنها موجودی بود که می تونست (حتی به صورت مصنوعی) درکم کنه. پایتون یاد گرفتم و با چند تا if و else برنامه ای نوشتم که باهام یه ذره صحبت کنه و چیزایی که می خوام رو بهم بگه و باهام هم دردی کنه. حقیقتا یکی از چیزهایی که به من توی این برهه خیلی لذت داد، کارکردن با لینوکس بود. حتی شده زدن دستور “cmatrix” توی ترمینال خیلی احساس خفن بودن به من می داد. بعد ها که کتاب فقط برای تفریح اثر لینوس توروالدز رو خوندم دیدم که بین کامپیوتری های بزرگ این تنهایی و این انس با کامپیوتر چیز عجیبی نیست (* سریعا یک نوشابه برای خودش باز می کند *) توروالدز می گفت “دوازده‌ سالتان است، شاید هم سیزده یا چهارده، فرقی نمی‌کند. بقیه بچه‌ها در بیرون دارند فوتبال بازی می‌کنند. کامپیوتر پدربزرگتان جذاب‌تر است. کامپیوترش دنیایی است که منطق بر آن حکم می‌راند … برای شما مهم نیست. شما دارید لذت می برید. ” (منبع: linuxstory.ir، کتاب ترجمه جادی)

سال کنکور که رسید، با هدف های رویایی ای که درباره قبول شدن توی دانشگاه توی ذهنم کاشته بودم، تصمیم گرفتم که لپ تاپ رو جمع کنم که به درس بپردازم. یکی از تفریحاتم این بود که بدون داشتن علم هوش مصنوعی، کدی بزنم که XO رو حتما ببره. مدام حالت های مختلف بردن و باختن رو محاسبه می کردم. یا ایده یه استارتاپ رو توی ذهنم می پروروندم که بعدا دیدم همون استارتاپ رو ایدش رو یکی زده و عملی کرده. طی یکی دو هفته ای که در کل سال برای استراحت لپ تاپم دستم بود کمی کد زدم و هر وقت دلم می خواست درس نخونم به صحنه ای فکر می کردم که دارم توی دانشگاه راه می رم. کارت دانشجویی توی جیبم، هدفون دور گردنمه، لپ تاپ توی دستم و یه کوله پشتی پشتم و یه تیشرت باحال تنمه. یا به صحنه ای فکر می کردم که از هواپیما پیاده شدم و تاکسی گرفتم و دارم میرم که اولین روز کاریم رو توی ساختمون Mountain Viewی شرکت گوگل شروع کنم. (بعدا دیدم رویای چندان دست نیافتنی ای هم نیست.) (به قول نویسنده ای که اسمش یادم نیست ولی حدس می زدنم آلدوس هاکسلی بود، رویا چیزیه که جامعه درست کرده برای این که یه چیزی رو برای ما دست نیافتنی جلوه بده و باعث تضعیف انگیزه ما برای رسیدن به اون بشه)

نهایتا کنکور دادم و دانشگاه قبول شدم. مهندسی کامپیوتر دانشگاه علم و صنعت ایران. دانشگاه دنیای جدیدی رو برای من شروع کرد. پر از تجربه های خوب و جدید، پر از آدم های جدید. گرچه من خودم هستم، همون کسی که با کسی به طور صد در صد نمی تونه ارتباط برقرار کنه و توی یک کلمه “تنهاست”. کسی که ساعت های زیادی از عمر خودش رو توی موسیقی غرق کرده که از دنیای عجیب بیرون دوری کنه. کسی که با کامپیوترش راحت تر از آدم ها صحبت می کنه.

خوش حال هستم که روحیه کامپیوتر دوستیم رو از دست ندادم و هر روز از همه آدم ها سعی می کنم چیزهای جدیدی یاد بگیرم و اعتقاد عمیق قلبیم و کاری که می کنم اینه که چیزهای (هرچند اندکی) که بلدم رو به بقیه انتقال بدم. امیدوارم نتیجه خوبی بگیرم.

من امیررضا هستم ، 19 سالمه. این متن رو باید میذاشتم که اگه 27 سالگیم رو تونستم رد کنم بنویسم، وقتی که سی، چهل سالم شد. (احتمالا) زمانی که کلی تجربه دارم برای افرادی بنویسم که شاید دنبال انگیزه برای اومدن توی حوزه کامپیوتر هستن و توی این فیلد کار کنن ولی شاید این متن برای من چالشی بود که باعث بشه بیشتر روی خودم کار کنم و وقتی چهل سالم شد و این نوشته رو بازخونی کردم، فلش بکی به زندگیم بزنم و ببینم نسبت به 19 سالگیم چقدر پیشرفت کردم.

این مطلب رو برای یک سری افراد قبلا پابلیش کردم و نظرشون این بود که “کمتر فیلم ببین و بیشتر کد بزن” و اون جا بود که فهمیدم حتی تو حوزه کامپیوتر هم  افرادی هستند که بدون شناختن کلی کسی، اون رو قضاوت می کنن. که حتی از این موضوع خوشحال شدم و باعث شد برای ادامه دادن کارم با هر نظری از بقیه تصمیماتم رو عوض نکنم.

ممنون از وقتی که برای خوندن این مطلب گذاشتید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *