چرا می‌نویسم؟

معمولا توی تریای دانشگاه و با موبایل نمی‌نویسم ولی الان حالم خیلی خوبه و هوس کردم بنویسم. نوشتن معجزه میکنه. اگه اینو به کسی که معجزشو ندیده بگی احتمالا قبول نمیکنه ولی کسی که دیده و بهش ثابت شده کاملا درکت میکنه.
شش سال پیش بدون هیچ امیدی شروع به نوشتن چیزهایی کردم که میخوام. واقعا چیزهای غیر ممکنی به نظر میومدن. هیچ راه منطقی‌ای برای رسیدن بهشون نمیتونستم بگم. یه دفتر داشتم که توی اون یه لیست دویست، سیصدتایی بود. دو سه سال بعد که نگاه کردم دیدم خیلی‌هاش چرت و پرت بود ولی به هر حال چیزی بودن که اون زمان میخواستم. خواسته‌های آدم مدام در حال تغییره.
این روزا اون دفتر رو نگاه نمی‌کنم. یه چیز پرتابل درست کردم که بتونم اینور اونور ببرم. به درد بخوره. حتی اونم همیشه نگاه نمی‌کنم. لزومی‌ام نداره تا نیاز نیست هی چکش کرد.
نوشتن چیزایی که دوست داری بهشون برسی این‌طوری عمل میکنه که انگار یه بشکن به دنیا می‌زنه و می‌گه میخوای سفارش بدی و دنیا می‌آد و ازت سفارش می‌گیره. شاید خیلی طول بده که سفارش رو بیاره‌ها ولی مهم اینه که سفارش رو به هر حال ازت گرفته. ممکنه آوردن سفارشت رو طول بده چون سرش شلوغه یا شاید چون یادش میره تورو ولی یه دلیل دیگه ام می‌تونه داشته باشه؛ این‌که گذاشته یه چیز خوب برات آماده کنه که خب نسبت به حالت عادیش بیشتر طول می‌کشه.
خیلی عجیبه که اتفاق افتادن چیزایی که می‌خوای، شروعش توی یه چشم به هم زدنه. یه لحظه هیچ خبری نداری که قراره اتفاق بیوفته ولی لحظه بعدی داره می‌شه! باورکردنی نیست! ممکنه خیلی خیلی صبر کرده باشی، ممکنه پنج سال پیش نوشته باشیش و هی بری دوباره بخونیش یا دوباره از اول بنویسیش ولی بالاخره اون لحظه فرا می‌رسه و تو داری زندگی می‌کنیش! حس قشنگیه! خیلی جادوئیه که اگه هر چند وقت یه بار بری لیستتو چک کنی حداقل یکی دو تا چیز برای خط زدن پیدا می‌کنی مثلا اولای تابستون نوشته بودم گرفتن گواهینامه. بعد چند ماه دیدم که عه گرفتم که. روز اول دانشگاه نوشتم کارگاه برگزار کردن توی دانشگاه و سال بعد دیدم عه من چهار تا کارگاه برگزار کردم و اصلا یادم نبود که یه روزی چنین چیزی نوشتم.
مهم نیست کی هستیم، کجا زندگی می‌کنیم، قدرت یا پول داریم یا نه. خوش‌بختانه، این تنها چیزیه که قدرت‌ها، جبر جغرافیایی و هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌تونن از بین ببرنش. چیز عجیب دیگه‌ای هم که هست اینه که خط خوردن چیزها توی لیست نمودارش موازی محور ایکس‌ها یا حتی خطی نیست؛ نمودارش شبیه لگاریتمه!
کلید همه چی توی شروع کردنه. حتی اگه هیچ امیدی وجود نداشته باشه. به مرور امید اتوماتیک خودش می‌آد!

“مامانم همیشه می‌گفت زندگی مثل جعبه شکلاته؛ هیچ وقت نمی‌دونی چی قراره بهت برسه” (شاید بگید چیزهای بد هم ممکنه رخ بده ولی این‌جا مادر فورست گامپ بهش گفته شکلات؛ فورست عاشق شکلات بود پس همیشه به این جمله با دید مثبت و پایان خوب نگاه می‌کرد) حتی دبیرستان که بودم و ما رو می‌بردن نماز، آقایی که برای سخنرانی می‌اومد هم می‌گفت تهش همه می‌رن بهشت؛ یه سری زودتر، یه سری دیرتر. راجع به صحت هیچ کلمه از توی جمله‌ای که گفتم اطمینان ندارم ولی می‌خوام بگم دید مثبت داشتن هم بد نیست! البته منطق رو هم نباید فراموش کرد.

خلاصه، همه این‌ها رو گفتم که اینو بگم:
بنویسیم چون جادو می‌کنه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *