طوری زندگی کنیم که انگار روز آخرمونه

توی چند روز اخیر، دو تا خبر خیلی تلخ شنیدم. اولین خبر، استوری اینستاگرام یکی هم سن من بود که یه اسکرین‌شات از ایمیل پزشکش بهش گذاشته بود که داشت بهش می‌گفت امیدی به بهبودی نیست و قراره از سرطلان بمیره (حالا ظاهرا الکی بوده ولی به هر حال). خبر دوم درباره مردن یکی هم سن من بود بر اثر سرطان. خیلی شوکه کننده‌ست. بر اساس آمار npr و همین‌طور نیویورک‌پست، هر روز 3000 تا تین‌ایجر ‌میمیرن؛ یعنی سالی 1.2 میلیون مرگ.
چند سال مدت زیادی به این فکر می‌کردم (و هنوزم فکر می‌کنم) که اگه بهم بگن فردا قراره بمیرم یا هفته دیگه یا ماه دیگه یا سال دیگه چی کار می‌کنم. یا به این فکر می‌کنم که اگه پدرم 50 هزار تومن بده بهم و از خونه پرتم کنه بیرون چطوری زنده می‌مونم و چه کارایی می‌کنم. اوجش دیگه اینه که 50 هزار تومن بدن بهم و از خونه پرتم کنن بیرون و وقتی دارم توی خیابونا راه می‌رم دکتر زنگ بزنه بگه که فردا می‌میری :))))
کلا موضوع عجیبیه. هروقت خبری یا چیزی می‌شنوم حواسم خیلی به این موضوع هست ولی بعد یه مدت فراموشش می‌کنم تا این‌که دوباره پیش بیان. خیلی محدودتر بخوام نگاه کنم، وضعیتیه که بهم مثلا بگن که خون‌ریزی شروع شده و نمی‌تونیم کارش کنیم و چند ساعت بیشتر وقت نداری.
اون لحظه احتمالا می‌ترسم ولی اینو از خودم می‌پرسم که آیا از زندگی‌ای که تا اون لحظه کردی راضی هستی؟ حسرت نمی‌خوری از کارهایی که می‌تونستی کنی ولی به هر دلیلی نکردیشون؟ خب، برای سال‌های زیادی هر وقت به این تیکه فکر می‌کردم مطمئن بودم که کلی حسرت دارم. از زندگی اصلا راضی نبودم. امروز زندگیم خیلی خوبی‌هاش بیشتر شده ولی سختی‌هاش هم خیلی خیلی بیشتر شده. نمی‌تونم بگم که از زندگیم راضی هستم و با این موضوع که از زندگی راضی نیستم هم مشکلی ندارم چون خب اگر راضی باشم دیگه انگیزه‌ای برای بهتر کردنش ندارم. زندگی چیز عجیبیه. نمی‌شه از هیچ چیزیش مطمئن بود ولی می‌شه امید داشت. در نهایت سنگر آخر همه‌ی انسان‌ها به نظرم امیده. شاید بگید که پس خدا چی می‌شه. راستش اگر خدا هم دم گوش آدم فریاد بزنه که من هستم، نگران نباش ولی اون آدم به خدا امیدی نداشته باشه عملا وجود خدا بی‌فایده می‌شه.
نمی‌خوام اگه یه روزی بهم اون خبر رو دادن زیاد حسرت بخورم. هر روز برای رسیدن به زندگی ایده‌آلی که رویاشو توی ذهن می‌پرورونم سعی می‌کنم و می‌دونم که هیچ وقت به تهش نمی‌رسم چون یه جاده‌ای هستش که شروع داره ولی پایانش معلوم نیست. درواقع چشم انسان توی هر مرحله تا یه جایی رو می‌تونه ببینه و فکر می‌کنه که آخرش اون‌جاست ولی وقتی به تهش می‌رسه یه چشم‌انداز جدید، یه سری هدف جدید براش باز می‌شه که هیچ وقت اصلا فکرش هم نمی‌کرده که بهشون دید پیدا می‌کنه. ورژن پنج سال پیش من روحش هم خبر نداشت که هدف‌های ورژن پنج سال بعدیش چیا هستن! اگه هر روز این‌طوری زندگی کنم، وقتی بیان بهم بگن دیگه کارت فردا تمومه و قراره بمیری لااقل حسرت نمی‌خورم که روزام رو الکی سپری کردم و اینا.
ورژن و طرز فکر من از Live Like You Were Dying اینطوریه. بیشتر به سمت اون جمله از مایکل جردن سوق داره که می‌گه “Love is playing every game like it’s your last”. باعث می‌شه قدر لحظه‌هام رو بیشتر بدونم. لحظه‌هایی هستن که قدرشونو واقعا می‌دونستم و فکر می‌کردم که بازم تکرار می‌شن ولی فهمیدم که تضمینی نیست که همه چی توی زندگی ثابت بمونه. تیک – تیک – تیک – تیک. چهار ثانیه از زندگیم همین الان رفت که دیگه برنمی‌گرده. از لحظه‌ها احساسشون توی ذهنم می‌مونه و فکری که دربارشون می‌کنم. هدف اینه که لحظه‌هایی که وقتی بهشون فکر می‌کنم آرزو کنم که کاش منطقی‌تر رفتار می‌کردم خیلی کم بشن.
ببینیم چی می‌شه حالا :))

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *