سکون و سکوت و تاریکی

با این‌که ساعت شب نرسیده بود، هوا خیلی تاریک شده بود. طوری که فهمیدم کویر هم به طور عادی از بقیه‌ی جاها تاریک‌تر می‌شه. خیلی جلو رفته بودم. چند بار هم خوردم زمین. من بودم و ستاره‌های بالا سرم. مطمئنم خیلی‌هاشون رو تاحالا ندیده‌بودم؛ هوای شهر اجازه‌ی دیدن ستاره‌ها رو نمی‌ده. باد هم بود. یه حشره‌ هم بود که ظاهرا افتاده بود دنبالم. هی صدا می‌داد. آخر نور هدلایتم رو گرفتم سمتش ساکت شد. به هر چهار سمتم که نگاه می‌کردم چیزی جز سکون و سکوت و تاریکی نمی‌دیدم. یکی از سورئال‌ترین چیزهایی بود که توی عمرم تجربه کردم. می‌خواستم تا همیشه اون صحنه رو به یاد بسپارم. این آهنگ رو گذاشتم و چشمام رو بستم:

این هم صرفا جهت ثبت توی این وبلاگ نوشتم که شاید یه روزی چشمم بهش بخوره و یاد اون صحنه بیوفتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *