اولین روز دهه‌ی سوم

دیروز تولدم بود. وارد 20 سالگی شدم؛ سومین دهه‌ی زندگیم. ورژن امیررضای روز تولد سال پیش، کلا با امروزش فرق داشت. تعداد و نوع تجربه‌های جدیدی که توی این یک سال کرد، غیر قابل وصفه. این یک سال انگار به اندازه ی چند سال گذشته. (به‌خاطر تجربه‌ها و البته شدت درد کشیدن به خاطر چیزهای خیلی خیلی دردناک)
امروز که روز اول 20 سالگیم بود با همه‌‌ی روزهای قبل فرق داشت. روزهای تولد رو از عیدها بیشتر دوست دارم. البته هیچ حسی نسبت به عیدها ندارم. قبلا حسی به تولدها هم نداشتم اما با یک نفر آشنا شدم و انقدر اون از تولدها خوشش میومد که باعث شد ازون به بعد منم خوشم بیاد.
یک دروغی که تقریبا همه‌ی دانش‌آموزهای ایرانی حداقل یک بار شنیدنش اینه که “بعد کنکور دیگه زندگی ساده می‌شه” و احتمالا به این امید ادامه دادن که بعد کنکور ببینن چطوریه. اما بعدش می‌فهمن که نه؛ کنکور ساده‌ترین بخش زندگیه و از روز کنکور به بعد زندگی فقط سخت‌تر می‌شه. البته همه رو نمی‌دونم؛ لااقل برای من این‌طوری بود.
این روزا خیلی به داستان فضانورد روس فکر می‌کنم. اولین بار توی introی یک آلبوم شنیدمش. داستان خیلی عجیبیه. نمی‌دونم واقعیه یا نه، به هر حال منو به فکر فرو برد. داستان، داستان اولین نفریه که به فضا رفته. اولین نفری بوده که کره‌ی زمینی که توش زندگی می‌کرده رو همین‌ طور که فضاپیما داره از زمین دور می‌شه، از بیرون نگاه می‌کنه. خیلی صحنه‌ی عجیبیه. از اون صحنه‌هاییه که چشم مشابهش رو احتمالا نمی‌تونه ببینه. فضانورد تنهاست و کسی باهاش نیومده. بالای ده روز قراره توی فضا بمونه. کمی که می‌گذره یه صدا از فضاپیما میاد. شبیه صدای تق تق زدن انگشت‌ها روی در می‌مونه؛ احتمالا نقص فنی فضاپیما بوده. دنبال منبع صدا می‌گرده که اون بخش از بدنه رو تعمیر کنه اما هر چقدر که می‌گرده نمی‌تونه پیدا کنه مشکل از کجاست. امیدواره که صدا خودش قطع بشه. مدت زیادی زمان می‌گذره اما صدا هم‌چنان میاد. داره دیوونه می‌شه. تهش به این می‌‌رسه که تنها راه برای دیوونه نشدنش اینه که از اون صدا خوشش بیاد.
به نظرم داستانیه که ازش می‌شه توی موقعیت‌های مختلف، برداشت‌های مختلف کرد. اما الان فکر می‌کنم که برداشتم این باشه که باید سعی کنم از سختی‌ها و کارهایی که دوست ندارم انجامشون بدم خوشم بیاد. عین اون meme عه می‌مونه که اون مرد سیبیلوعه داره با اون یکی مرده سر یه بحث خیلی غیرمنطقی و ناممکن دعوا می‌کنه. خیلی ممکنه غیرمنطقی به نظر بیاد اما جواب می‌ده؛ امتحان کردم :))) خیلی عجیبه :)) وقتی عمیقا به چیزی یا کسی که اذیتت می‌کنه به طور خنثی فکر می‌کنی و دنبال بخشی از اون فرد یا اون کاری می‌گردی که ناراحتت کرده و خیلی منطقی باهاش روبرو می‌شی و حتی سعی می‌کنی خوبی‌های اون چیز به ظاهر بد رو ببینی، اولا دیگه از اون آدم یا اتفاق ناراحت نمی‌مونی دوما از کاری که اون اتفاق یا آدم باهات کرده درس می‌گیری و رشد می‌کنی. انگار زندگی رو از دید “بردن و باختن” عوض می‌کنی و تبدیلش می‌کنی به “تجربه کردن”. این دقیقا خلاف جهت اکثر انسان‌ها حرکت کردنه. حتی بعضی وقت‌ها خلاف جهت مغز عادی حرکت کردنه. اَل پاچینو یه دیالوگ داره که خیلی دوستش دارم. می‌گه که:
“I subscribe to the law of contrary public opinion. If everybody thinks one thing then I say bet the other way.”
چیز جالبیه. بگذریم؛ ببینم امسال چه اتفاق‌هایی میوفتن 🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *