Guilty Pleasure

به طور کلی، هر جرم و جنایتی بر اساس قانون توی یه محل خاص تعیین می‌شه. مثلا توی یه کشور قانون بیان می‌کنه که بانوانش باید حجاب داشته باشن؛ بنابراین طبق اون قانون افراد بدون حجاب دارن قانون رو زیر پای می‌گذارن. فارغ از این که اون قانون درست باشه یا غلط، به هر حال زیر پا گذاشته شدنش جرم محسوب می‌شه.
کلا توی خیلی از بخش‌ها آدما برای خودشون به طور خودآگاه یا ناخودآگاه هم قانون تعیین می‌کنن و بدون این که بفهمن ازشون تبعیت می‌کنن. مثلا ممکنه جلسه‌ی اول یه کلاس همه یه جایی انتخاب کنن و ازون به بعد با این که کسی درباره‌ش حرف نمی‌زنه، همه توی جای قبلی بشینن. این نوع قانون‌ها توی گروه‌های کم جمعیت ممکنه با کمی توجه به راحتی آشکار بشه. مثلا توی یه گروهی که افرادش دوست دارن زیاد برن بیرون و چند بار می‌رن بیرون، از اون به بعد عمل بیرون رفتن یه قانون نانوشته می‌شه. حالا اگر یه نفر که این رفتار رو دوست نداره اما برای مقبول واقع شدن توی گروه اون چند بار رو اومده، بخواد یهو اینو اعلام کنه که خوشش نمیاد از این کار، اگه افراد اون گروه بالغ رشدیافته‌ای نداشته‌باشن، احتمالا ازش ناراحت می‌شن چون از نظرشون اون آدم، قانون رو زیرپا گذاشته. (یکی از دلیل‌هاش این می‌تونه باشه.) حالا توی این شرایط اون آدم ممکنه از طرز تفکر خودش احساس گناه کنه.
این اتفاق برای هر نفر توی هر مقیاسی از جامعه ممکنه بیوفته؛ و نه تنها جامعه، بلکه حتی توی فکر آدم با خودش که اگه خیلی زیاد باشه توی یه مورد، شاید بشه بهش گفت عذاب وجدان. ممکنه توی گروه‌های دوستی باشه، ممکنه توی خانواده باشه، ممکنه برای یه فرد به عنوان عضوی از جامعه‌ی دانشجو باشه، ممکنه برای یه فرد به عنوان عضو خانم/آقا توی جامعه‌ی کل کشور باشه. می‌تونه به عنوان داشتن یه ملیت بین کل کشورهای جهان باشه.
راستش ترجمه‌ی فارسی خوب برای Guilty Pleasure به ذهنم نمی‌رسه. نمی‌شه بهش گفت “عذاب وجدان” چون خیلی از وقت‌ها آدم‌ها فکر می‌کنن اون فکر/علاقه‌شون جرمه درصورتی که هیچ اشکالی توش نیست. اگه توی یه گروه و جمعی یه فکر/رفتار/علاقه‌ای مورد قبول بقیه قرار نمی‌گیره اصلا دلیل بر این نیست که اون فکر/رفتار/علاقه‌ بده. باید منطقی درباره‌ش فکر کرد. توی جمعی که همه سیگار می‌کشن، ممکنه سیگار نکشیدن توش باعث بشه که بقیه اون فرد رو قضاوت کنن. من نمی‌خوام این‌جا سیگار کشیدن رو زیر سوال ببرم، می‌خوام بگم که اگه اون فرد باورش اینه که سیگار کشیدن خوب نیست، خب سیگار نمی‌کشه. مهم اینه که اون فرد باورهای از قبل فکر شده و قاطعی درباره‌ی خودش داره اما این به این معنا نیست که اون باورها هیچ وقت قرار نیست که عوض بشن؛ اگه منطق فعال باشه، باورها هم قابل تغییرن اما خب به دلیل منطقی برای اون ذهن نیاز دارن. حالا اون فردی که اعتقادی به سیگار کشیدن نداره و توی جمعی هستش که سیگار می‌کشن، انتخاب با خودشه که چی کار کنه؛ شاید از گروه بره بیرون، شاید توی گروه بمونه اما سیگار نکشه یا شاید هم حتی سیگار بکشه برای این‌که بقیه طرز دیدشون اصلا نسبت بهش عوض نشه.
یک سری از قانون‌های نانوشته هم هستن که تقریبا هیچ دلیل خاصی ندارن و صرفا دست به دست بین ناخودآگاه آدم‌ها رد و بدل می‌شن و به باورهاشون تبدیل می‌شن؛ مثلا این که یه قشری از جامعه یک، ده، صد، و یا حتی هزار تا آهنگ پاپ فارسی رو توی رادیو، تلویزیون، مهمونی و غیره می‌شنون و وقتی با هم صحبت می‌کنن کل موسیقی فارسی رو زیر سوال می‌برن و این صحبت‌ها انقدر زیاد می‌شه که کل یه قشر نسبت به یه چیزی به طور خودآگاه یا ناخودآگاه جبهه می‌گیرن. حالا اگه افرادی توی اون قشر هستن، از اون موسیقی‌ها خوششون بیاد شاید احساس گناه کنن که چرا مثل بقیه ازون متنفر نیستن. یا اگر هم این‌طوری نباشه، شاید بیان نکنن که اون موسیقی رو دوست دارن و توی دلشون نگه دارن. من کارم قضاوت کردن نیست. می‌‌خوام بگم اون فرد به جدا از همه‌ی آدم‌های دیگه، اگه باورهاش برای خودش معلوم باشه و فردیتش وابسته به وجودش توی اون گروه/قشر/جامعه/کشور نباشه، اصلا چیزی به عنوان guilty pleasure نخواهد داشت؛ فقط pleasure باقی می‌مونه. ممکنه بعضی جاها با جریان حرکت کنه اما می‌دونه که لااقل درون خودش چی رو دوست داره. این با ارزش‌تر از اینه که چون بقیه یه کاری می‌کنن، اون هم همون کار رو انجام بده. و این بحث توی همه‌ی بخش‌های زندگی و توی همه‌ی گروه‌هایی که یه آدم می‌تونه توشون عضو باشه وجود داره. این‌که کورکورانه با جریان حرکت کنه یا راه خودشو بره با خود فرده.
به قول دلوریس، “تو آزادی که راه خودتو انتخاب کنی.”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *