در باب تعلق

نمی‌دونم که این داستان توی ذهن خودم درست کردم یا قدیما یه فیلمی دیدم که راجع به این بوده و یادم نیست؛ داستان یه آدم مسافریه که دیگه نمی‌تونه جایی که همیشه زندگی می‌کرده بمونه و تصمیم می‌گیره بره سفر. هیچ وقت نتونسته احساس کنه که خونه‌ای داره و به جایی و یا گروهی تعلق داره اما امیدی ته دلش هست که فکر می‌کنه یه جایی توی این دنیا “خونه” رو بالاخره پیدا می‌کنه. عینک خوش‌بینی می‌زنه و هرجایی که می‌ره با یه سری آدم جدید آشنا می‌شه و فکر می‌کنه این‌جا دیگه جاییه که بهش تعلق داره اما در نهایت جدایی فرا می‌رسه و اون راهی نداره جز رفتن به مقصد بعدی سفر. بعضی وقت‌ها جدایی به معنی واقعی کلمه‌ هم نیست و صرفا می‌فهمه که این چیزی نیست که می‌خواسته و تصمیم می‌گیره ادامه بده. از اون آدما و مکان‌ها چیزی باقی نمی‌مونه جز یه سری خاطره. وقتی داره کنار آدمایی که باهاشون آشنا شده و دوست خودش به حسابشون می‌آره می‌خنده، به خودش می‌گه که چقدر خوش‌بخته و قدر اون لحظه‌ها رو می‌دونه اما وقتی اون ایستگاهی که همیشه فکر می‌کرده آخرین ایستگاهی که می‌ره هم ازش خداحافظی می‌کنه و اون دوباره توی جاده‌ی بیابونی‌ای که داره خورشید توی افقش غروب می‌کنه با اون کوله‌ی سنگینش که کل زندگیش توی اونه راه می‌ره، علامت سوال توی ذهنش مدام بزرگ‌تر می‌شه. از رفتن سمت اون تجربه‌ها پشیمون نیست و خیلی خوش‌حاله که هر بار کلی چیزهای جدید یادگرفته؛ از یه سری بیشتر و از یه سری کم‌تر. وقتی مدتی می‌گذره و اون به گذشته فکر می‌کنه می‌تونه درک کنه که با این که بعضی اتفاقات براش خیلی دردناک بودن اما توشون کلی چیزهای خوب و خوش هم دیده. بعضی وقتا طبیعیه که به طور ناخودآگاه آدم چیزی که اکثرش خوبه ولی یه بخش ناخوش‌آیند داره رو کلا بد در نظر می‌گیره. اهل این نیست که خودشو با بقیه مقایسه کنه اما بعضی وقتا آرزو می‌کنه که کاشکی اونم مثل همه‌ی ایستگاه‌هایی که رفته بود، اونم ایستگاه خودشو داشت. ته داستان بازه؛ خواننده می‌تونه انتخاب کنه که آیا تهش اون فرد “خونه” رو بالاخره پیدا می‌کنه یا با این موضوع که بعضی‌ انسان‌ها از جمله خودش مسافر هستن کنار میاد و یاد می‌گیره که با این موضوع به خوشی زندگی کنه. حتی می‌تونه داستانش به این ختم بشه که اون فرد مسافرهای دیگه‌ای مثل خودش پیدا می‌کنه و باهم می‌رن ایستگاه‌های بعدی رو می‌بینن. اینم خیلی خوب می‌تونه باشه! شایدهم به این نتیجه می‌رسه که دنیای اون وسیع‌تر از اونیه که فکرشو می‌کرده؛ اون به همه‌جا تعلق داره. به این نتیجه می‌رسه که چقدر خوش‌بخته که این همه‌ آدم تونستن بپذیرنش و کنارش باشن. می‌تونه برگرده به ایستگاه‌هایی که قبلا دیده و بهشون سر بزنه و حتی دعوتشون کنه که با هم برن دنیا رو ببینن. به نظرم داستانش happy ending می‌تونه باشه؛ به خود طرف بستگی داره. راستش زندگی منم همین‌طوریه. امیدوارم برای من خوب تموم بشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *