نصف تابستون هدر رفت

تقریبا یک‌ونیم ماه تا آخر تابستون مونده. یا به یه دید دیگه، تقریبا 7 هفته تا آخر تابستون مونده. خیییلی سریع گذشت. ولی خب اگر دیدمون رو بیشتر عوض کنیم، 48 روز مونده. یعنی 1,152 ساعت. ولی خب کل ساعت‌هاش حساب نیست چون آدم‌ به صورت طبیعی نیاز به خواب داره. اگه بگیم روزی 7 ساعت هم خواب باشه، 816 ساعت وقت باقی می‌مونه. اگه فرض کنیم که وقت خواب از ساعت 12 تا 7 صبح باشه، یعنی از 7 صبح تا 12 شب برای انجام دادن کارهامون وقت هست.
می‌تونیم این‌طوری بهش نگاه کنیم که یک‌ونیم ماه گذشت یا می‌تونیم این‌طوری بهش نگاه کنیم که 48 بار دیگه از ساعت 7 صبح تا 12 شب (17 ساعت) وقت داریم که کلی کار انجام بدیم. تازه این با فرض اینه که از روز اول تابستون تا الان هیچ کاری انجام نداده باشیم.
معمولا به شکل اول به همه چی نگاه می‌کردم ولی خودم خسته شدم. سعی کردم دید دوم رو تمرین کنم. گیر کردن توی چیزی که توی گذشته رخ داده یا دوست داشتیم رخ بده و نداده جز آزار دادن خودمون چیزی نداره. هرچند اگه آزار دادن به طور معمول تکرار بشه، به طور ناخودآگاه اعتیادآور می‌شه و عوض کردنش سخته ولی اگه چیزی سخت باشه دلیلی بر این نیست که انجام نشه. اگه همه چی آسون بود الان همه‌ی آدم‌ها، همه‌ی چیزهای خوب رو داشتن. دنیا جای عادلانه‌ای نیست ولی حتی توی جایی که انواع جبر بهش حاکم هستش، فرق بین کسی که چیزهای سخت رو تحمل کرده و تهش به جایی رسیده با کسی که هیچ کاری نکرده و به خاطر موقعیتش به همون جایگاه رسیده کاملا مشخصه.
یه جمله هست به زبان ایسلندی که می‌گه “Ekki Hugsa” یعنی “فکر نکن”. جمله‌ی قشنگیه. بعضی وقت‌ها باید واقعا سعی کرد که جلوی بعضی فکر‌ها رو گرفت. شاید نشه جلوشون رو کاملا گرفت ولی به سعی کردنش کاملا می‌ارزه. فکرهایی که جز تخریب اثری ندارن. گفتن این جمله هیچ تاثیر عملی‌ای نداره. از شنیدن این جمله تا عملی کردنش کلی فاصله‌ست. همه چی به شنونده برمی‌گرده. ولی می‌دونم که شدنش ممکنه چون خودم هم توی این فرآیند هستم. بین اون لحظه‌ای که مثل قبل داری زندگی می‌کنی و لحظه‌ای که تصمیم می‌گیری که دیگه مثل قبل زندگی نکنی و آدم بهتری بشی، فقط چند هزارم ثانیه فاصله‌ست. عجیبه که توی چندهزارم ثانیه چه اتفاق‌هایی که نمی‌افته! اولین اجرامی که منفجر شدن که باعث بشن Big Bang رخ بده و ما به وجود بیایم هم توی چند ثانیه ترکیدن.
48 تا 7 صبح تا 12 شب وقت هست که آدم بهتری بشیم نسبت به کسی که امروز هستیم. به نظر من چالش خوبی میاد. می‌خوام انجامش بدم. شاید داکیومنتش هم کنم. مطمئن نیستم. خیلی برام خوشحال‌کننده می‌شه اگه کسی این متن رو بخونه و اون هم سعی کنه این کارو عملی کنه.

طوری زندگی کنیم که انگار روز آخرمونه

توی چند روز اخیر، دو تا خبر خیلی تلخ شنیدم. اولین خبر، استوری اینستاگرام یکی هم سن من بود که یه اسکرین‌شات از ایمیل پزشکش بهش گذاشته بود که داشت بهش می‌گفت امیدی به بهبودی نیست و قراره از سرطلان بمیره (حالا ظاهرا الکی بوده ولی به هر حال). خبر دوم درباره مردن یکی هم سن من بود بر اثر سرطان. خیلی شوکه کننده‌ست. بر اساس آمار npr و همین‌طور نیویورک‌پست، هر روز 3000 تا تین‌ایجر ‌میمیرن؛ یعنی سالی 1.2 میلیون مرگ.
چند سال مدت زیادی به این فکر می‌کردم (و هنوزم فکر می‌کنم) که اگه بهم بگن فردا قراره بمیرم یا هفته دیگه یا ماه دیگه یا سال دیگه چی کار می‌کنم. یا به این فکر می‌کنم که اگه پدرم 50 هزار تومن بده بهم و از خونه پرتم کنه بیرون چطوری زنده می‌مونم و چه کارایی می‌کنم. اوجش دیگه اینه که 50 هزار تومن بدن بهم و از خونه پرتم کنن بیرون و وقتی دارم توی خیابونا راه می‌رم دکتر زنگ بزنه بگه که فردا می‌میری :))))
کلا موضوع عجیبیه. هروقت خبری یا چیزی می‌شنوم حواسم خیلی به این موضوع هست ولی بعد یه مدت فراموشش می‌کنم تا این‌که دوباره پیش بیان. خیلی محدودتر بخوام نگاه کنم، وضعیتیه که بهم مثلا بگن که خون‌ریزی شروع شده و نمی‌تونیم کارش کنیم و چند ساعت بیشتر وقت نداری.
اون لحظه احتمالا می‌ترسم ولی اینو از خودم می‌پرسم که آیا از زندگی‌ای که تا اون لحظه کردی راضی هستی؟ حسرت نمی‌خوری از کارهایی که می‌تونستی کنی ولی به هر دلیلی نکردیشون؟ خب، برای سال‌های زیادی هر وقت به این تیکه فکر می‌کردم مطمئن بودم که کلی حسرت دارم. از زندگی اصلا راضی نبودم. امروز زندگیم خیلی خوبی‌هاش بیشتر شده ولی سختی‌هاش هم خیلی خیلی بیشتر شده. نمی‌تونم بگم که از زندگیم راضی هستم و با این موضوع که از زندگی راضی نیستم هم مشکلی ندارم چون خب اگر راضی باشم دیگه انگیزه‌ای برای بهتر کردنش ندارم. زندگی چیز عجیبیه. نمی‌شه از هیچ چیزیش مطمئن بود ولی می‌شه امید داشت. در نهایت سنگر آخر همه‌ی انسان‌ها به نظرم امیده. شاید بگید که پس خدا چی می‌شه. راستش اگر خدا هم دم گوش آدم فریاد بزنه که من هستم، نگران نباش ولی اون آدم به خدا امیدی نداشته باشه عملا وجود خدا بی‌فایده می‌شه.
نمی‌خوام اگه یه روزی بهم اون خبر رو دادن زیاد حسرت بخورم. هر روز برای رسیدن به زندگی ایده‌آلی که رویاشو توی ذهن می‌پرورونم سعی می‌کنم و می‌دونم که هیچ وقت به تهش نمی‌رسم چون یه جاده‌ای هستش که شروع داره ولی پایانش معلوم نیست. درواقع چشم انسان توی هر مرحله تا یه جایی رو می‌تونه ببینه و فکر می‌کنه که آخرش اون‌جاست ولی وقتی به تهش می‌رسه یه چشم‌انداز جدید، یه سری هدف جدید براش باز می‌شه که هیچ وقت اصلا فکرش هم نمی‌کرده که بهشون دید پیدا می‌کنه. ورژن پنج سال پیش من روحش هم خبر نداشت که هدف‌های ورژن پنج سال بعدیش چیا هستن! اگه هر روز این‌طوری زندگی کنم، وقتی بیان بهم بگن دیگه کارت فردا تمومه و قراره بمیری لااقل حسرت نمی‌خورم که روزام رو الکی سپری کردم و اینا.
ورژن و طرز فکر من از Live Like You Were Dying اینطوریه. بیشتر به سمت اون جمله از مایکل جردن سوق داره که می‌گه “Love is playing every game like it’s your last”. باعث می‌شه قدر لحظه‌هام رو بیشتر بدونم. لحظه‌هایی هستن که قدرشونو واقعا می‌دونستم و فکر می‌کردم که بازم تکرار می‌شن ولی فهمیدم که تضمینی نیست که همه چی توی زندگی ثابت بمونه. تیک – تیک – تیک – تیک. چهار ثانیه از زندگیم همین الان رفت که دیگه برنمی‌گرده. از لحظه‌ها احساسشون توی ذهنم می‌مونه و فکری که دربارشون می‌کنم. هدف اینه که لحظه‌هایی که وقتی بهشون فکر می‌کنم آرزو کنم که کاش منطقی‌تر رفتار می‌کردم خیلی کم بشن.
ببینیم چی می‌شه حالا :))

امید کجاست؟

همیشه به نظرم سوپرمن یکی از غیرواقعی ترین ابرقهرمان‌ها بوده. از سیاره کریپتون اومده زمین و می‌تونه پرواز کنه و از چشمش لیزر بزنه. چه خبره آخه! حتی نقاب هم نمی‌زد و همه‌ی دنیا می‌دیدنش ولی وقتی می‌رفت سر کار یه عینک می‌زد و هیچ کس تشخصیش نمی‌داد که کیه. واقعی‌ترین قهرمانی که دیدم تا حالا بتمن بوده. با این که خیلی پول‌دار بود ولی لااقل قدرت غیر واقعی‌ای نداشت و به نظرم می‌شد یه جورایی قبولش کرد. نقطه مشترک همه‌ی قهرمان‌ها این بود که یه اتفاق بدی توی زندگیشون افتاد تا تونستن خودشون رو کشف کنن. دکتر استرنج دستش رو از دست داد، بتمن خانواده‌ش رو، اسپایدرمن عنکبوت نیشش زد و… .
همونطور که گفتم، من زیاد طرفدار سوپرمن و کلا سوپر قهرمان خاصی نیستم ولی با سوپرمن و فیلم Man of Steel تونستم ارتباط برقرار کنم. اولین بار که دیدمش سال کنکور بود و یه روزی بود که من مسافرت نرفته بودم با بقیه و کاملا به پوچی و ناامیدی رسیده بودم و خسته از همه چی بیخیال برنامه 15 ساعته اون روزم شدم و تصمیم گرفتم که یه فیلم رندوم ببینم.
کلارک کنت یه موجود فرازمینی‌ بود. از بچگی احساسات عجیبی بهش دست می‌داد و نمی‌دونست چرا. بزرگتر که شد این رو فهمید که با بقیه خیلی فرق داره و مثلا جون هم‌کلاسی‌هاش رو توی اتوبوسی که داشت غرق می‌شد نجات داد. ولی نتیجه‌ای خلاف انتظارش دید؛ همه طردش کردن و ازش ترسیدن و دیگه سمتش نرفتن. پدرش بهش گفت که هیچ‌وقت از قدرتش استفاده نکنه و تظاهر به عادی بودن کنه و با جماعت یکی بشه. حتی وقتی پدرش رو از دست داد می‌تونست که از قدرتش استفاده کنه و نجاتش بده ولی بهش قول داده بود. اون همیشه تنها بود. فقط وقت‌هایی که مشغول به کارهای قهرمانانه بود این‌طوری احساس نمی‌کرد. هرچقدر هم که به کسی نزدیک می‌شد، باز هیچ وقت احساس تنهاییش کامل از بین نمی‌رفت چون حداقلش این بود که اون از یه سیاره دیگه‌ای اومده بود. مولفه اصلی سوپرمن تنها بودنشه. هر چقدر که به کسی نزدیک شد برای کلارک از تنهایی گریزی نبود.
توی کل داستان سوپرمن تنها چیز ثابتی که توی تک تک لحظه‌ها دیده می‌شه امیده. پدر واقعیش هم بهش می‌گه که حرف S که روی لباسشه معنیش امیده. در نهایت آدم به امید زنده‌ست فکر کنم. امید اون پرچمیه که توی جنگ نباید بیوفته زمین. سربازی که پرچم رو نگه می‌داره ممکنه که بمیره ولی یه سرباز دیگه میاد و نمی‌ذاره که پرچم بیوفته. بدون امید داشتن زندگی خیلی تیره می‌شه و بهترین امیدها اونایی هستن که الکی نیستن. امیدهای الکی بد نیستن‌ها ولی عین دوپینگ می‌مونن. تهش به حالت عادی برمی‌گردونن آدمو. امیدهای الکی گول زدن خود آدم هستن. به نظرم اصلا به درد نمی‌خورن.
ولی به خود من اگه یه نفر بگه که “امید داشته باش” بهش بد نگاه می‌کنم. قبلنا لبخند می‌زدم و سعی می‌کردم خوب رفتار کنم ولی دیگه مهم نیست برام که واکنشی که کسی از گفتن این جمله بهم می‌گیره حتما باید مثبت باشه. امید داشتن دگمه نیست که با دستور یه نفر توی وجود آدم فعال بشه. امید قرص نیست که بخوری و همه چی خوب بشه. حتی بعضی وقت‌ها بود که ترجیح می‌دادم که بیماری فیزیکی داشته باشم و با دارو درمان بشه تا این‌که مشکل ذهنی داشته‌باشم. ولی خب؛ انتخاب من نبوده گویا. شاید هم بوده ولی من حواسم نبوده یا توی ناخودآگاهم بوده. امید پیدا کردن یا امید ساختن برای کسی که امیدی نداره به این راحتی‌ها نیست.
امروز توی جایی که زندگی می‌کنم دلیل‌ها برای امید نداشتن بسیار بیشتر هستن از دلیل‌ها برای امید داشتن. اگه بخوام شروع کنم به گفتن دلایل برای ناامیدی، می‌تونم صفحه‌های زیادی بنویسم ولی من می‌خوام سعی کنم که امید رو بسازم نه ناامیدی رو.
طوری که من فهمیدم، پیداکردن امید یه راه خاص نداره. اصلا تعریف امید چیه؟ حتی امید تعریف واحدی هم نداره. می‌شه گفت که امید دلیلی هستش برای صبح از خواب بیدار شدن یا امید دلیلی هستش برای ادامه دادن زندگی. من رو یاد هدف داشتن میندازه. هدف باعث می‌شه بخوای به زندگی ادامه بدی و صبح بیدار بشی تا برای رسیدن به اونا سعی کنی. ولی سعی کردن برای رسیدن به هدف‌ها خودش نیاز به امید داره.
ظاهرا به یه چرخه‌ی معیوب رسیدم. برای چرخه می‌گه برای داشتن امید هدف پیدا کن و برای رسیدن به هدفت امید داشته باش. ولی به نظر من این معیوب نیست. قشنگی این چرخه اینه که این دو تا هم دیگه رو ارتقا می‌دن. برای ورود به این چرخه اشکال نداره که یکی از اونا یا حتی جفتشون رو نداشته باشیم. حتی اگه ناامیدترین آدم روی زمین باشیم هم می‌تونیم بیایم توی این چرخه.
نحوه کار این چرخه اینطوریه که بدون توجه به داشتن هیچ امیدی برای محقق شدن، یه هدف پیدا می‌کنیم. وقتی اون هدف رو پیدا کردیم هم باز بدون انتظار به رسیدن بهش فقط سعی می‌کنیم. توی پروسه تلاش برای رسیدن به هدف بدون انتظار محقق شدنش، امید خودش میاد و خودشو نشون می‌ده. (شاید بگیم که بدون انتظار سعی کردن با وجود ریسک نشدن به درد نمی‌خوره ولی فردی که امیدی نداره چیزی برای از دست دادن نداره!) جالب این‌جاست که تنها اتفاقی که میوفته پیدا شدن امید نیست بلکه هدف‌های دیگه هم پیدا می‌شن و این چرخه بزرگتر و قوی‌تر می‌شن. در نتیجه پیدا شدن هدف‌های جدید باز هم امید از قبل بیشتر می‌شه. هرچی زمان بیشتر می‌ره تعداد هدف‌ها بیشتر شده و از اون طرف امید خیلی بیشتر شده.
من بلد نیستم این تئوری رو اثبات کنم ولی فکر می‌کنم که چیزیه. به نظرم بهترین اثباتش با انجام دادنش به دست می‌آد. برای منی که چیزی برای از دست دادن نداشتم انجامش چیز بدی نبود.

چرا می‌نویسم؟

معمولا توی تریای دانشگاه و با موبایل نمی‌نویسم ولی الان حالم خیلی خوبه و هوس کردم بنویسم. نوشتن معجزه میکنه. اگه اینو به کسی که معجزشو ندیده بگی احتمالا قبول نمیکنه ولی کسی که دیده و بهش ثابت شده کاملا درکت میکنه.
شش سال پیش بدون هیچ امیدی شروع به نوشتن چیزهایی کردم که میخوام. واقعا چیزهای غیر ممکنی به نظر میومدن. هیچ راه منطقی‌ای برای رسیدن بهشون نمیتونستم بگم. یه دفتر داشتم که توی اون یه لیست دویست، سیصدتایی بود. دو سه سال بعد که نگاه کردم دیدم خیلی‌هاش چرت و پرت بود ولی به هر حال چیزی بودن که اون زمان میخواستم. خواسته‌های آدم مدام در حال تغییره.
این روزا اون دفتر رو نگاه نمی‌کنم. یه چیز پرتابل درست کردم که بتونم اینور اونور ببرم. به درد بخوره. حتی اونم همیشه نگاه نمی‌کنم. لزومی‌ام نداره تا نیاز نیست هی چکش کرد.
نوشتن چیزایی که دوست داری بهشون برسی این‌طوری عمل میکنه که انگار یه بشکن به دنیا می‌زنه و می‌گه میخوای سفارش بدی و دنیا می‌آد و ازت سفارش می‌گیره. شاید خیلی طول بده که سفارش رو بیاره‌ها ولی مهم اینه که سفارش رو به هر حال ازت گرفته. ممکنه آوردن سفارشت رو طول بده چون سرش شلوغه یا شاید چون یادش میره تورو ولی یه دلیل دیگه ام می‌تونه داشته باشه؛ این‌که گذاشته یه چیز خوب برات آماده کنه که خب نسبت به حالت عادیش بیشتر طول می‌کشه.
خیلی عجیبه که اتفاق افتادن چیزایی که می‌خوای، شروعش توی یه چشم به هم زدنه. یه لحظه هیچ خبری نداری که قراره اتفاق بیوفته ولی لحظه بعدی داره می‌شه! باورکردنی نیست! ممکنه خیلی خیلی صبر کرده باشی، ممکنه پنج سال پیش نوشته باشیش و هی بری دوباره بخونیش یا دوباره از اول بنویسیش ولی بالاخره اون لحظه فرا می‌رسه و تو داری زندگی می‌کنیش! حس قشنگیه! خیلی جادوئیه که اگه هر چند وقت یه بار بری لیستتو چک کنی حداقل یکی دو تا چیز برای خط زدن پیدا می‌کنی مثلا اولای تابستون نوشته بودم گرفتن گواهینامه. بعد چند ماه دیدم که عه گرفتم که. روز اول دانشگاه نوشتم کارگاه برگزار کردن توی دانشگاه و سال بعد دیدم عه من چهار تا کارگاه برگزار کردم و اصلا یادم نبود که یه روزی چنین چیزی نوشتم.
مهم نیست کی هستیم، کجا زندگی می‌کنیم، قدرت یا پول داریم یا نه. خوش‌بختانه، این تنها چیزیه که قدرت‌ها، جبر جغرافیایی و هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌تونن از بین ببرنش. چیز عجیب دیگه‌ای هم که هست اینه که خط خوردن چیزها توی لیست نمودارش موازی محور ایکس‌ها یا حتی خطی نیست؛ نمودارش شبیه لگاریتمه!
کلید همه چی توی شروع کردنه. حتی اگه هیچ امیدی وجود نداشته باشه. به مرور امید اتوماتیک خودش می‌آد!

“مامانم همیشه می‌گفت زندگی مثل جعبه شکلاته؛ هیچ وقت نمی‌دونی چی قراره بهت برسه” (شاید بگید چیزهای بد هم ممکنه رخ بده ولی این‌جا مادر فورست گامپ بهش گفته شکلات؛ فورست عاشق شکلات بود پس همیشه به این جمله با دید مثبت و پایان خوب نگاه می‌کرد) حتی دبیرستان که بودم و ما رو می‌بردن نماز، آقایی که برای سخنرانی می‌اومد هم می‌گفت تهش همه می‌رن بهشت؛ یه سری زودتر، یه سری دیرتر. راجع به صحت هیچ کلمه از توی جمله‌ای که گفتم اطمینان ندارم ولی می‌خوام بگم دید مثبت داشتن هم بد نیست! البته منطق رو هم نباید فراموش کرد.

خلاصه، همه این‌ها رو گفتم که اینو بگم:
بنویسیم چون جادو می‌کنه.

دوره طلایی زندگی دروغی بیش نیست!

می‌گن از حدودای ۱۵ تا ۲۰ سالگی طلایی‌ترین سال‌های عمر انسانه ولی به نظر من این‌طوری نیست. به نظر من کسایی این حرف رو زدن که از ۲۰ سالگی تا ۶۰ – ۷۰ سالگیشون رو باید هرروز می‌رفتن سرکار. کاری که احتمالا دوستش نداشتن. سنت‌ها و قوانین روشون سلطه داشته و توی جریان اون‌ها حرکت کردن. “بریم درس بخونیم چون همه درس می‌خونن” یا “بریم درس بخونیم چون برای کار مدرک می‌خوایم”. “بریم سرکار پول دراریم که خرج خانواده رو دربیاریم”. “بریم خانواده تشکیل بدیم”. اگر همه این استدلال‌ها رو همین‌طور پشت هم بپرسی ازشون یه جایی به بن‌بست می‌رسن.

اگر بری و از آدم‌هایی که قراره کنکور بدن بپرسی که چرا دارن برای کنکور درس می‌خونن بالای ۹۵ درصد افراد جواب از‌ قبل فکرشده و تعیین‌شده‌ای ندارن که بگن. اگر از آدم‌هایی که کنکور دادن هم بپرسی باز هم اکثرا جواب خاصی ندارن. شاید بگن که می‌خوان اپلای کنن یا شاید بگن مدرک می‌خوان.

من خصوصا درمورد دوره ۱۵ تا ۲۰ سالگی حرف می‌زنم چون توی این سن انسان‌ها اکثرا به رشد عقلی می‌رسن و توی خانواده استقلال پیدا می‌کنن و (توی غیر ایران) از خانواده جدا می‌شن. (توی غیر ایران) می‌رن توی یه جای ساده مثلا رستوران کار می‌کنن و می‌فهمن که کار کردن یعنی چی. این‌طوری اگه به یه سمتی رسیدن، کارمند رستوران رو هم درک می‌کنن. (توی غیر ایران) کارهای احمقانه می‌کنن و می‌فهمن که اشکال نداره که بعضی وقت‌ها مثل بچه‌ها و بدون منطق رفتار کنن. توی این سن آدم‌ها می‌تونن چارچوب عقلی‌شون رو شکل بدن و بگن که چطوری دوست دارن که زندگی کنن. البته هیچ سنی برای تغییر دیر نیست. حتی فردی که توی ۶۰ سالگی سرطان می‌گیره و دکترها بهش می‌گن که حداکثر یک سال دیگه می‌میره هم فرصت داره که زندگی‌ای که دوست داره رو بسازه.

الان که این متن رو دارم می‌نویسم فرهاد توی گوشم داره می‌گه “زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت”. یکی دو سالیه که عاشق این آهنگ شدم. همیشه با دید مطلق مردن به این آهنگ گوش می‌دم و گریه می‌کنم ولی الان که این آهنگ رو دارم گوش می‌دم به این فکر می‌کنم که زندگی خیلی کوتاهه. خیلی کوتاهه. شاخص امید به زندگی ایران (میانگین سن مرگ) 71 ساله. (این فقط یک آماره و مقدار میانگین جامعه رو می‌گه ولی فرض کنیم که کاملا درسته) اگر 50 سالتون باشه، 70% عمرتون رو زندگی کردید. اگر 40 سالتون باشه، 56% عمرتون رو زندگی کردید. اگر 30 سالتون باشه، 42% عمرتون رو زندگی کردید. اگر 20 سالتون باشه 28% عمرتون رو زندگی کردید. زندگی واقعا کوتاه‌تر از این حرفاست که زندگی‌ای که دوست داریم رو به خاطر چیزهایی که حتی استدلالی براشون نداریم تلف کنیم و چیزی که می‌خوایم رو نداشته باشیم.

اگر زندگی‌ای که دوست داریم داشته باشیم چیزیه که قبل‌تر توصیف کردم پس خیلی خوبه ولی اگر از زندگی فعلی راضی نیستیم و دوست داریم یه زندگی رویایی بسازیم این نوشته به درد می‌خوره.

زندگی عادی‌ای که اکثر انسان‎‌‎ها دارن، مسیر تعریف شده‌ای داره. موفقیت توش تضمینیه. جاده‌ای آسفالت شده و آماده رد شدنه. فراز و نشیب زیادی نداره، شاید چند جا دست‌انداز یا تونل و پل داشته باشه. راه‌حل تضمینی توی ایران اینه: درس بخون، کنکور بده، دانشگاه قبول شو، مدرک بگیر، اگه زرنگ بودی بدون واسطه برو سر کار و اگه زرنگ نیستی یه آشنا پیدا کن و حداقل پنج روز در هفته برو سر کار. حقوقت در حدی خواهد بود که زندگیت رو بچرخونی و مطمئنی که اتفاق غیر منتظره‌ای نمی‌افته.

قبلا خیلی دوست داشتم راه قطعی رو پیش بگیرم و این‌طوری زندگی کنم اما از یه جایی به بعد دیگه به نظرم جذاب نیومد. دوست دارم زندگیم ماجراجویی بیشتری داشته باشه، هدف‌های بزرگ بیشتری داشته باشه. توی حوزه‌های بیشتری باشه. نمی‌خوام زندگیم به سرکار رفتن و پروموت شدن و شاید نهایتا مدیر بخش یا پروژه شدن منتهی بشه. راستش هنوز نمی‌دونم دقیقا چی می‌خوام. ایده‌ام از کار رویاییم مدام در حال عوض شدنه. فکر نکنم هیچ وقت به یه چیز قطعی برسم.

بعضی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که دانشگاه اصلا به چه دردی می‌خوره؟ به قول دوستم توی جریان بقیه قرار گرفتیم و اومدیم دانشگاه، جایی که هرروز به هزار و یک دلیل زجر می‌کشیم ازش : ) به این فکر می‌کنم که انصراف بهترین راهه. ولی بعد به این فکر می‌کنم که راه رفتن رو هموارتر می‌کنه. می‌شه گفت که از لحاظ کاری و زندگی خوبی‌هایی داره ولی آیا واقعا به اذیت شدن می‌ارزه؟

حرف اصلیم اینه که مهم نیست که چقدر از زندگی گذشته، مهم اینه که هنوز کلی وقت هست. برای کسی که می‌دونه ماکزیمم یک هفته دیگه از سرطان می‌میره اون یه هفته زمان زیادیه، چه برسه به کسی که تازه بیست سالشه یا حتی چهل-پنجاه سالشه! تنها چیزی که لازمه که زندگیمون رو از این رو به اون رو کنه اینه که کمی شجاعت به خرج بدیم و بریم سمت هدف‌هایی که عمیقا دوستشون داریم و قربانی جماعت نشیم. جماعت و عموم توی هرچیزی معمولا یا دارن اشتباه می‌کنن و یا راه عادی و روتین رو می‌رن.

البته همه این‌ها مستلزم اینه که هدف‌های زندگیمون معلوم باشن. پیداکردن هدف‌های ریز کار سختی نیست. هدف اصلی پیداکردنش خیلی سخته ولی برای شروع می‌شه یه کاغذ برداشت و هر هدفی به ذهن می‌آد رو بدون بررسی منطقی بودن یا نبودنشون نوشت. هرچی هدف‌های بیشتر، بهتر.

یکی از استادام از یکی از کارمندای مایکروسافت نقل می‌کرد که می‌گفت: “هر آدمی یک کتاب نانوشته‌ست.” هر آدمی یه فرصت برای ایجاد یه تغییر بزرگ بوده. اکثر آدم‌ها اینو ندیدن و زندگی‌شون رو به سر کردن تا مردن. اگر همه فرصت‌هایی که می‌تونستن برای خودشون پیش بیارن رو می‌دیدن دنیا طور دیگه‌ای می‌شد ولی هیچ وقت این اتفاق نمی‌افته. احتمالا بیش‌تر از نود درصد کسایی که این مطلب رو می‌خونن حرفای من رو قبول نخواهند داشت و یا قبول دارن ولی حاضر نیستن کاری انجام بدم. این دیگه دست من نیست : )

این حرفا چیزاییه که به نظر خودم درست و منطقی می‌آن ولی خیلی وقت‌ها خودمم بهشون شک پیدا می‌کنم. بالاخره تا حدی حرف بقیه و بعد تکرار اون حرفا توسط خودت توی ذهن اونم توی مدت زیادی باعث می‌شه که حتی حرف‌هایی که می‌دونی درست هستن رو بعضی وقت‌ها قبول نکنی.

سناریوی هک، توماس پریرا

صبح از خواب بیدار شدم و دیدم یه ایمیل به دستم رسیده. توی ایمیل می گفت که CFO یه بانک توی امارات اکانت لینکداین ام رو دیده و بهم می خواد یه پیشنهاد کاری بده. ایمیل توی اسپم نرفته بود و توی اینباکس بود. همین طور ایمیل رو یه ربات نداده بود و همه چی منطقی به نظر می اومد.

تقریبا متقاعد شده بودم که همه چی درست و منطقیه ولی باید باز یه چیزیو چک می کردم. لینکداین رو آوردم و دنبال این فرد گشتم و دیدم که اون فرد با اون سمت توی لینکداین وجود داشت.

متقاعد شدم که این فرد وجود داره و همه چی درسته. چند ساعت گذشت و من به این فکر می کردم که جواب این ایمیل رو بدم. ولی یه جای کار می لنگید. آدرس فرستنده thomaspereira5007 [at] gmail [dot] com بود. نکته اولش این بود که چنین فردی قاعدتا نباید چنین آدرس ایمیلی داشته باشه و همین طور اگر قراره پیشنهاد کاری از طرف شرکتی داده بشه نباید از طرف ایمیل شخصی بیاد و جدا از همه اینا اصلا چنین سمتی وظیفه استخدام نداره اصلا! دوباره به این که اون فرد واقعیه شک کردم و اسمش رو گوگل کردم. دیدم که اون آدم وجود داره و توی سایتای مختلف اطلاعات ازش هست. بعد توی فیس بوک رو گشتم.

خیلی مشکوک بود. رفتم دنبال ایمیلش بگردم ولی توی هیچ سایتی آدرس ایمیلی ازش نبود. به جستجو ادامه دادم و دیدم که کلا ایمیل هایی که اسم فرستنده شون Thomas Pereira هستن و هدف هک کردن دارن خیلی زیادن و کلی تمپلیت مختلف ازش وجود داره. مثلا اینا:

 

Hello, I’m glad to find your contact here.I have a business opportunity of great mutual benefit to share with you.This business deal is over
$27.3 Million.

I am contacting you about this deal base on trust,recommendations and
confidentiality,because i want this funds transferred to your country
for investment and disbursement purpose.

Kindly reply to enable me send you the complete details about this
business deal. I look forward to your prompt reply.

Best Regards,
Thomas Pereira
Financial Officer
Commercial Bank Dubai

یا این

Hello, Compliment of the day,i am a banker from Dubai UAE,i am contacting you based on trust and

confidentiality and also,i am sending this brief letter,to solicit your partnership for a transfer

deal of $27.3million US Dollars to your country,for investment purpose.I shall send you more

information and procedures when i receive a positive response from you through my

email:thomaspereira220@gmail.com

Best Regards,

Thomas Pereira

Chief Financial Officer,

Commercial Bank Of Dubai PSC

مثلا توی این باز اسم فرستنده همونه و آدرسش هم مثل همونیه که برای من ایمیل زده و فقط عددش فرق داره. نکته مشترک همه ایمیل ها این بود که از کلمه kindly استفاده می کرد.

درنهایت مطمئن شدم که قرار بود که هک بشم. نکته بسیار جالبش این بود که ایمیلی که برای من اومد با ایمیل های احمقانه دیگه ای که می آد و مثلا می گه “من سردار ارتش آمریکام و 30 میلیون دلار می خوام بهت بدم” فرق داشت. فردی که پشت ایمیل بوده لینکداینم رو چک کرده و فهمیده برنامه نویس هستم. بعد از اطلاعات ارتباطم توی لینکداین ایمیلم رو برداشته و بهم ایمیل زده.

از این اتفاق ناراضی نیستم. واقعیت اینه که به هر نسبتی که توی اینترنت اطلاعات به اشتراک می ذاریم باید با این که از اون اطلاعات سوءاستفاده بشه هم کنار بیایم. توی مشکل فیسبوک که چند روز پیش ترند شده بود هم کسی به این فکر نمی کنه که اگر نمی خوای از اطلاعات خیلی شخصیت سوءاستفاده نشه نباید اطلاعات شخصیت رو در دسترس همه بذاری. هیچ چیزی مجانی نیست. شبکه های اجتماعی شاید پول نگیرن از ما ولی از ما دیتا می گیرن و به روش های خیلی خیلی زیادی از اون اطلاعات پول درمیارن.

خودتون رو چطوری توصیف می کنید؟

سریال وست ورلد با گفتن این دیالوگ شروع می شه: “آیا تاحالا واقعیت وجود خودتو زیر سوال بردی؟”  توی مصاحبه برای استخدام توی شرکت های معروف تکنولوژی از فرد می پرسن “چی تو رو تو می کنه؟” توی شبکه های اجتماعی برای قسمت بیوی پروفایل وقتی خالی کمرنگ نوشته میگه خودتو معرفی کن. روانشناس ها، کتاب ها و فیلم ها همه می گن با کسی که هستی به صلح برس. اما من کی هستم؟ چه جوری خودم رو معرفی و توصیف کنم؟

این مطلب رو چند ماه پیش نوشتم ولی هیچ وقت حوصله نکردم که منتشرش کنم. سال جدید که اومد به خودم که گفتم مطلب جدیدی بذارم.

فکر می کردم برای خودم به جواب این سوال رسیدم. هر دفعه فکر می کنم به جواب این سوال رسیدم ولی بعد می فهمم نه من اونی که فکر می کردم نیستم و جوابم عوض می شه. 3 سال پیش برای معرفی خودم رو یه “بلندپرواز” توصیف می کردم. وارد دانشگاه که شدم خودم رو با افتخار “دانشجوی مهندسی کامپیوتر” توی یکی از دانشگاه های خوب توصیف می کردم. وقتی دیدم دانشگاه چطوریه فهمیدم نحوه خوبی برای توصیف خودم نیست. جلوتر که رفتم خودم رو “تنها” توصیف می کردم. انقدر تنهایی عادی و روتین شد که گفتم کافی نیست و خودم رو “برنامه نویس خوره موسیقی” توصیف کردم. برنامه نویسی کافی نبود. برنامه نویسی شغلیه که می تونی تا ابد بشینی پشت کامپیوترت و هرروز یه چیز رو ارتقا بدی ولی تا ابد باید بشینی پشت کامپیوترت. زندگی به اندازه کافی روتین های خودش رو داره. این رو دیگه نمی خوام. زندگی ربات وار رو دوست ندارم. دوباره به این فکر کردم که پس من کی هستم ولی این دفعه جوابی پیدا نکردم.

شاید آدم ها خودشونو با هدفاشون تعریف می کنن. شاید وقتی “بلندپرواز” بودم آرزوم محقق شدن رویاهایی بود که توی ذهنم بود و هنوزم البته هستن. وقتی “دانشجوی مهندسی کامپیوتر” شدم هدفم کاملا تحصیلی بوده و عمیقا رفتن از این جا. وقتی “تنها” شدم بقیه هدف ها کم رنگ شدن و از بین بردن تنهایی عمیق هدفم بوده. وقتی “برنامه نویس خوره موسیقی” شدم جایی بود که از آدمهای دورم ناامید شدم و به برنامه نویسی و موسیقی دل بستم. چند ماه با این تعریف از خودم زندگی کردم ولی دوباره این فکر توی من ظاهر شد که “تو کی هستی”.

چند هفته ست که مدام به جواب این سوال فکر می کنم ولی نمی تونم جوابی پیدا کنم. “من کی هستم؟” سعی برای پیدا کردن جواب این سوال باعث از بین رفتن خیلی انسان ها شده ولی من نمی خواستم از بین برم. شاید هم هدف اصلیم رو گم کردم. راستش گم نکردم، به نظرم دیگه هدف معقولی نیست برای زندگی کردن.

من کی هستم؟ شاید صدایی که موج درست کرده و منتظره که اثر موج تموم بشه. شاید اثر موج هیچ وقت تموم نمی شه. شاید تا ابد ادامه داره. خب مهم نیست. چه صدایی دارم تولید می کنم؟ نمی دونم.

تصمیم گرفتم از بقیه آدم ها بپرسم که اون ها چطوری خودشون رو توصیف می کنن شاید با دیدن نحوه توصیف اونا از خودشون بتونم من هم به جواب سوالم برسم. پرسشنامه ای درست کردم و به هرکسی که می تونستم ازش خواستم که پرش کنه.

توی پرسشنامه دو تا سوال وجود داشت:

1) اگه ازتون بپرسن که خودتون رو توی 5 کلمه توصیف کنید چه جوابی می دید؟

2) اگه ازتون بخوان که خودتونو توی چند خط (مثلا با 140 حرف) توصیف کنید اون موقع چه جوابی می دید؟

قاعدتا اگر طی روندی که طراحی کرده بودم پرسشنامه پر می شد، فرد حین جواب به سوال اول بود سوال دوم رو نمی دونست. وقتی از فرد سوال می شد که خیلی کوتاه و در حد چهار، پنج کلمه خودش رو معرفی کنه چیزهایی رو می گفت که مهم تر هستن و باعث می شن که طرف مقابل از اون بیشتر خوشش بیاد. دو احتمال وجود داشت، یا فرد چیزهایی رو می گفت که توی سطح ذهنش بود و سریع نوشت و یا فکر کرد. وقتی فرد به سوال دو می رسید می دید که برای توصیف خودش فرصت زیادی داره بنابراین فکر می کرد و می نوشت.

  • قبل از پخش کردن پرسشنامه انتظار داشتم درصد قابل توجهی از آدم ها به شغل و تحصیلشون اشاره کنن ولی تنها 4% افراد این کار رو کردن. 96% افراد خودشون رو با صفت ها معرفی می کردن. بین دو تا سوال بیشترین صفتی که استفاده شده صفت مهربانی بود که 8% کل صفت ها رو به خودش اختصاص داد. صفت بعدی صفت ساده بودن بود و رتبه بعدی هم برای صفت زودرنجی بود.
  • افراد 57 نوع صفت مثبت، 49 نوع صفت منفی و 42 نوع صفت خنثی نام بردن. صفت های خنثی رو صفت هایی در نظر گرفتم که هم می تونه مثبت باشه هم منفی. مثلا درونگرایی، قانع بودن، رقابتی بودن. در مجموع 293 بار به صفت های مثبت (51% کل)، 153 بار به صفت های منفی (27% کل) و 124 بار به صفت های خنثی (22% کل) اشاره شد.
  • برای بعضی افراد جواب های سوال یک و دو متناقض بود. یعنی شاید بشه گفت که افرادی هستن که اگه بخوان سریع و سلیس خودشون رو توصیف کنن توی خودشون چیز خاصی پیدا نمی کنن و چیزهایی رو می گن که باعث می شه طرف مقابل از او خوشش بیاد ولی وقتی فرصت پیدا می کنن که خودشون رو به طرف مقابل کامل معرفی کنن فکر می کنن که اگر از خوبی های خودشون بگن، اون فرد جذب او می شه.
  • فقط درون گراها اعلام کردند که درونگرا هستن و برونگراها هیچ اشاره ای به این موضوع نکردند. شاید چون درونگراها این رو یک چیز خاص می دونن. (به نظر من هم چیز خاصی هستش چون واقعا نسبت برونگراها لااقل توی جامعه ما به مراتب بیشتر از درونگراهاست.
  • عده ای با این که طی توصیف خودشون، چیزهای منفی زیادی درباره خودشون گفته بودن ولی نهایتا از خودشون دید مثبت و امیدوارانه ای داشتن که خیلی خوشحال کننده هستش.
  • من توی سوال ها جایی اشاره به گفتن جنسیت نکردم ولی توی جواب ها مشاهده کردم که همه افرادی که به جنسیتشون اشاره کرده بودن فقط خانم بودن و هیچ کسی اعلام به مرد بودن نکرده بود. نمی دونم این دقیقا به چه کسی بر می گرده. به خانواده، به جامعه یا به چی. ولی می دونم که چیز درستی نیست. با این که جامعه آماری مطالعه من کم بود ولی می تونم بگم که این نتیجه گیری قابل تعمیمه. امیدوارم روزی برسه که دختر بودن صفتی اضافه توی ذهن افراد نباشه : )
  • عجیب ترین صفت هایی که دیدم افراد خودشون رو با اونا توصیف کردن این ها بود: دروغ گو، بی مسئولیت، دست فرمون خوب :)). صفت دروغ گو واقعا عجیب بود شنیدنش. مثل اون سوال هایی که چند تا جمله می ده و می گه با توجه به این جمله ها نتیجه گیری منطقی کنید و یه جمله می گه که جمله بعدی غلطه، من هم با دیدن این که فرد گفته دروغ گو هستم نتونستم به راست بودن جواب هاش اطمینان کسب کنم.
  • عده ای هم توی جواب های سوال ها گفته بودن “به تو چه” که اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که خب وقتی نمی خواید جواب بدید چرا اصلا پرسش نامه رو باز کردید؟ :))

چند ماه پیش توی توئیتر یه توییتی از ShahradB@ دیدم که توش یک سوال مطرح کرده بود و آخرین دفعه ای که چک کردم 55 نفر اون توییت رو جواب داده بودن و به نظرم جالبه که اون ها رو هم این جا بیان کنم. توییت سوالش این بود که آیا شغلی که بچه بودید و دوست داشتید که داشته باشید رو الان دارید یا نه. فقط 20% افراد اونی شده بودن که می خواستن. (توی پرانتز بگم که جالب بود که چند نفر که دوست داشتن فضانورد بشن به جاش برنامه نویس شده بودن)

آینده ای که آدم ها برای خودشون می سازن رابطه مستقیمی داره با تعریفی که افراد توی هر برهه زندگی از خودشون  دارن و تعریف بقیه اصلا مهم نیست. در آینده مطالعه هایی با جامعه بزرگتر انجام می دم و این دو موضوع رو به هم ربط می دم. امیدوارم چیز مناسبی ازشون دربیاد.

نکته آخر این که جامعه آماری چیزهایی که بررسی کردم افراد خیلی زیادی رو شامل نمی شد. هدف اصلی این مطالعه روشن کردن خودم بود برای همین نتیجه گیری تقریبی و کیفی برام کافی بود و به اعداد توجه خیلی زیادی نکردم.

امیدوارم از خوندن این مطلب لذت برده باشید 🙂

چگونه شنیده و معروف بشیم؟

مشاهدات چند ماهه من از شبکه های اجتماعی و مطالعه و بررسی افراد معروف منجر به این نتیجه گیری شد که شنیده شدن دو حالت داره:

حالت اول شنیده شدن برای وقتیه که چیزی رو بگی که بقیه دوست دارن بشنون. مثلا [توی شبکه توییتر ایران] اگه به مشکل روز جامعه گیر بدی همه گوش می دن. چون حتی اگه به این موضوع آگاه نباشن، توی ناخودآگاهشون دنبال یه مشکل یا یه خبر بد هستن و یه جورایی اعتیاد دارن به شنیدن این چیزا. شنیدن خبر بد یه جورایی از نظر روانشناسی باعث آرامششون می شه که اعتیاد انرژی و خبر بد رو ارضا می کنه. یا کلا قاعده این طوریه که یه موضوع ناجور یا بد یه نفری انتخاب کنه و همه تا چند روز به اون گیر بدن. در صورتی که توی سراسر دنیا مردم با موضوعات مختلف توییت می کنن. هر گروهی برای یه هدفی. یا مثلا [توی ویرگول] اگه راجع به تکنولوژی بگی به احتمال زیاد شنیده می شی (که قاعدتا نباید این جوری باشه) و در غیر این صورت خیلی سخت شنیده می شی. درصورتی که ویرگول و مدیوم همه برای این به وجود اومدن که هرکسی به راحتی هر حرفی داره بزنه و شنیده بشه.

حالت دوم شنیده شدن برای وقتیه که شناخته شده و معروف باشی و به نحوی اعتبار پیدا کنی. یه آدم شناخته شده می تونه چیزی که هیچ کسی بهش فکر نمی کنه رو باعث بشه عده زیادی به اون موضوع فکر کنن. یه آدم معروف می تونه فرهنگی که به هیچ وجهی توی جامعه ای وجود نداره رو به وجود بیاره و گسترش بده.مثلا چیزی که به نظر من خیلی بولد و زیبا اومد حمایت جادی از دوچرخه سواری توی سطح شهر تهران بود. مطمئنم اگه یه دانشجو یا یه آدم عادی شروع می کرد که با دوچرخه بره به دانشگاهش تا محیط زیست رو از اینی که هست خراب تر نکنه و قصد داشت که بقیه هم این کار رو کنن و این رو با دنیا به اشتراک می ذاشت، عمرا تا چند سال دیگه هم شنیده نمی شد ولی چون جادی که آدم شناخته شده ایه از این کار حمایت کرد، آدم های بیشتری به این گروه پیوستن. حتی مثلا اگر من ابتدای این نوشته مدرک ها و اعتبارم رو می گفتم شاید عده زیادی بیشتر به این متن توجه می کردن.

و با این اوصاف، بدترین حالت برای وقتیه که آدم معروفی نباشی و چیزهایی رو بخوای بگی که عامه پسند نیستن. مثل این می مونه که روی زمین آدم فضایی باشی. با این شرایط به احتمال زیاد شنیده نخواهی شد مگر این که آدم معروفی تو رو به بقیه معرفی کنه یا این که ابتدای کار چیزهایی بگی که بقیه دوست دارن و بعد که تا حدی معروف شدی حرف های جدیدی بزنی.

چیز خیلی بدی که وجود داره اینه که اکثر آدم ها در مواجهه با حرف جدید فکر و استدلال نمی کنن. اول به این نگاه می کنن که چه کسی اون رو گفته و اگه معروف بود حاضر می شن که حرفش رو گوش بدن. وقتی که گوش می دن بررسی می کنن که آیا با منافع اون ها سازگاره یا نه یا خنثی هستش و همین طور توی ناخودآگاه بررسی می کنن که آیا این چیزیه که دوست دارن بشنون یا خیر. اگر سر موضوع خاصی بخواید جلوی بقیه مردم با یه فرد شناخته شده بحثی داشته باشید و حتی استدلال شما محکم تر از اون فرد معروف باشه به احتمال زیاد بقیه باز هم حرف اون فرد رو گوش می دن و نه شما.

از طرفی این نتیجه گیری های من وجودشون منطقی به نظر میاد و طبیعیه. طبیعیه که کسی که شناخته شدست حرفش رو همه قبول کنن. طبیعیه که همه دنبال شنیدن چیزهایی باشن که دوست دارن ولی از طرفی یه جای کار درست نیست. قوه استدلال درصد زیادی از آدم ها خاموشه. اگر فکر عمیقا به کار گرفته بشه خیلی از مشکلات انسان ها حل می شه. اگه حرف ها رو بشنویم بدون توجه به اسم و اعتبار گوینده (یا حتی آهنگ رو بدون توجه به اعتبار خواننده گوش بدیم یا فیلمی ببینیم بدون توجه به اعتبار بازیگر و کارگردان) و بعد با ذهنمون درباره درست یا غلط بودن و یا زیبا یا زشت بودن فکر کنیم دنیا بسیار جای زیباتری خواهد شد. (البته انتخاب بر اثر عقل یا اعتبار بقیه روی یه بازه هستن که توی هر موضوعی درجه شون فرق می کنه)

همین طور مثلا در مورد اعتیاد ناخودآگاه به اخبار منفی می تونم بگم که این اعتیاد یه چیزیه که اگر از خودمون شروع کنیم می تونیم درستش کنیم و همه جامعه رو به تدریج بهتر کنیم. می تونیم انتخاب کنیم که اکانت های خنده دار رو هم دنبال کنیم. می تونیم به این موضوع کمی فکر کنیم که درصد زیادی از اخبار و رسانه های خبری تنها دنبال چیزهای منفی و بزرگنمایی اتفاقات هستن (به خاطر پول و سیاست های خودشون) و دنیا فقط چیزهای منفی نداره. ایران فقط مشکلات نداره. چیزهای زیبایی توی این جا پیدا می شه که می تونیم اون ها رو هم ببینیم.

حتی تایتل این نوشته هم کمی دور از مطلب اصلی انتخاب شد با هدف شاید شنیده شدن. این مطلب رو چند روز پیش توی ویرگول اول گذاشتم گفتم اینجا هم بذارم.

فرنک ابگنیل و مسعود شصت چی

Catch Me if You Can فیلمی بود که خیلی وقت بود می خواستم ببینم. توی اولین فرصتی که پیدا کردم دیدمش و از چندین لحاظ خیلی من رو توی فکر فرو برد. خلاصه فیلم (که بر اساس داستان واقعی ساخته شده) می شه گفت اینه که یه پسری که 18 سالش هم نشده از خونه فرار می کنه و به عنوان خلبان، پزشک و وکیل کار می کنه و ماموری از F.B.I دنبالش می گرده و می خواد دستگیرش کنه و بعد نهایتا به استخدام F.B.I در می آد. اسم پسر فرنک ابگنیل هستش. آدم بسیار باهوش و زیرکیه. از دیدگاه اریک برن بالغ قوی ای داره. نشانه های والد بودن تقریبا اصلا توش دیده نمی شه. بعضی جاها هم کودک آزرده و لج بازش دیده می شه. با جعل چک کردن بیشتر از 4 میلیون دلار پول جمع می کنه و هر وقت که دوست داره هویتش رو عوض می کنه و زندگیش رو از این رو به اون رو می کنه. در همه این مدت با پدرش رابطه اش رو حفظ می کنه و بهش نامه می نویسه و هر بار که می خواد هویتش رو عوض کنه به پدرش خبر می ده. (قسمتی از واقعیت کاری که می کنه رو می گه نه کل واقعیت رو). فرنک شخصیتیه که شاید اکثر آدم های روی زمین دوست دارن اون باشن، آدمی که بدون زحمت بهترین کارها و بیشترین پول و شادترین زندگی رو داره.

مرد هزار چهره تقریبا تقلید از این فیلمه. ولی به نظر من عمق داستان مرد هزار چهره بسیار غمگین تر از فیلم اصلیه. توی فیلم فرنک آدم استثنائی ای بود که همه کارها رو به طور ارادی و با خواست خودش انجام داد. مرد هزار چهره حکایت مرد تقریبا بدبخت و ساده ایه که کارمند اداره ثبته و یک بار شانس بهش رو می کنه و از طرف بانک ماشین برنده می شه و از محل زندگیش، شیراز، می آد تهران که جایزه اش رو ببره. اما سرنوشتش طوری می شه که همه اون رو با آدم های مختلف اشتباه می گیرن و به اجبار باعث می شه که توی موقعیت اون ها قرار بگیره. هر بار که به جای شخص دیگه ای قرار می گیره اول احساس ناراحتی می کنه ولی کمی که زمان می گذره و کارهای شخصیت اصلی رو یاد می گیره شروع به لذت بردن می کنه. آیا می شه اون رو قضاوت کرد؟ نه، شاید هر آدم دیگه ای به جای اون قرار می گرفت همون کارها رو می کرد و یا حتی بدتر. مسعود شصت چی آدم با استعداد یا پولداری یا باهوش نبود. به طور کلی مولفه ی خاصی توی وجودش نبود که مثل فرنک باعث بشه در نظر ما بولد بشه. و این آدم که ] احتمالا [خودش هم از این خبر داشت توی جایگاه هایی قرار گرفت که ممکن بود توی واقعیت های موازی شصت چی ای که هم زمان با شصت چی کارمند بایگانی زندگی می کردن قرار بگیره. احتمالا جایی وایستاد و به خودش گفت “من می تونستم چه چیزهایی باشم ولی نگاه کن الان چی هستم.” یکی از ضعف های داستان این سریال اینه که هیچ وقت به این موضوع اشاره ای نکرد. توی مرد دو هزار چهره که ادامه قبل هستش اون از زندان آزاد می شه و بر می گرده به محیطی که عمیقا و لیترالی در حال قضاوت شدنه و کسی بهش بها نمی ده و زندگیش مثل قبل می شه. یادمه توی یکی از اولین قسمت هاش سکانسی هست که روی تخت دراز کشیده و همه خاطرات خوشی که از شصت چی نبودن داشته رو به یاد می آره و با زندگی الان مقایسه می کنه و همین تصمیم می گیره که خودش نباشه و بره توی نقش آدم های مختلف. چون اون ها باعث می شن احساس خوبی پیدا کنه. تام هنکس توی فیلم دیالوگ زیبایی داره که وقتی فرنک می خواد برای بار دیگه ای فرار کنه و دوباره بره توی قالب یه خلبان. هنرتی (هنکس) به فرنک می گه:

Sometimes, it’s easier living the lie.

بعضی وقت ها دنیای واقعی انقدر دردناکه که ترجیح می دیم توی یه دنیای خیالی و دروغی زندگی کنیم. شاید این فیلم و سریال می خوان که ما به این موضوع توجه کنیم. شاید برای همینه که ریک سنچز برای دخترش بِث اون دنیای خیالی رو ساخت که بچگیش رو توی اون بگذرونه. شاید برای همینه که خیلی ها مواد می کشن چون باعث می شه چیزهایی که دوست دارن رو هر چند به طور توهمی برای مدت کوتاهی تجربه کنن و ببینن. شاید برای همینه که بعضی ها خودشون رو توی کتاب، فیلم و یا موسیقی غرق می کنن. نمی دونم که این کار، کار مطلقا درستیه یا غلط ولی به هر حال واقعیتی هستش که وجود داره. شاید برای همینه که سعدی کتاب بوستان رو نوشت و آرمانشهرش رو توی اون توصیف کرد. نوشتن و توصیف آرمانشهرش باعث می شد برای مدتی از دنیای دور و اطرافش دور بشه.

این رو می دونم که فرار از واقعیت کار درستی نیست چون قانون دنیا اینه که ممکنه از یه سختی ای فرار کنی و باهاش رو برو نشی ولی مطمئنا اون واقعه بد رو به یه صورت دیگه و با شدت بیشتری تجربه خواهی کرد. اما چطور فرار نکنیم؟ چه نیرویی هستش که باعث می شه سختی کشیدن برای بهتر کردن زندگی واقعی رو به خوشی لحظه ای زندگی در تخیلات ترجیح بدیم؟ چه نیرویی باعث می شه که توی بدترین لحظات زندگی تصمیم بگیریم که فعالیت مثبتی داشته باشیم؟ این سوال رو چند وقته از هر کسی می پرسم. کسی رو پیدا نکردم که جواب قانع کننده ای بده. بعضی ها می گن “امید”. به نظر من امید داشتن به تنهایی باعث اون درجه از تحریک برای حرکت و بیرون اومدن از بحران های زندگی نمی شه. شاید امید باعث شه که دلگرمی داشته باشیم به رسیدن روزهای بهتر اما امید به تنهایی باعث نمی شه که اون روزهای بهتر رو بسازیم. یه چیزی توی معادله کمه.

پیتر پن و کمودوس

احتمالا همه می دونید که پیتر پن یه کارتون خیلی قدیمی برای والت دیزنی هستش (برای سال 1953). داستان این کارتون درباره یه دختر کوچولو به اسم وندی هستش که همراه یه موجود جالبی که اسمش پیتر پن عه و به همراه خواهر و برادرش به ماجراجویی می رن. پیتر پن شخصیت بسیار جالبی داره و موجود بسیار باحالیه. پیتر پن از مدرسه و این چیزها بدش می آد چون حوصلش سر می ره. پیتر پن دوست نداره قانون مند زندگی کنه و بسیار اهل ماجراجوئیه. ترجیح می ده شب هاش رو بیدار بمونه و از زندگیش لذت ببره تا این که مثل همه آدم های هم سن خودش بخوابه که صبحش به مدرسه بره. خیلی وقتا می ره و کاپیتان هوک رو اذیت می کنه که کیف کنه. توی ذهن پیتر پن خیلی از چیزهایی که پدر و مادرها موقع تربیت بچه هاشون به اونا یاد می دن وجود نداره بنابراین باید و نبایدهای زیادی توی ذهنش نیست و خیلی وقت ها از حرفایی که وندی درباره زندگیش بهش می زنه متعجب می شه. پیتر پن یکی از کارتون های مورد علاقه من بود و هست. یادم میاد بعد از نسل ویدیو و وی سی آر دیدمش. سی دی اش رو داشتم.

توی لغت نامه انگلیسی، کلمه پیتر پن وجود داره اما معنیش چیزی نیست که من از این شخصیت توصیف کردم. “سندروم پیتر پن” توی انگلیسی توصیف کسانی هستش که دوست ندارن بزرگ بشن. به پیتر پن ها توی دنیای امروز برچسب ننگ زده می شه.

توی دنیا از وقتی که تاریخ بوده و هست قاعده برای همه این بوده که یک نفر رو به شکل خاصی قضاوت و تعبیر کنن و روش برچسبی بزنن و از اون به بعد برای توصیف اون صفت، اون شخصیت رو مثال بزنن.

برای مثال شخصیتی که من خیلی براش احترام قائل هستم ولی همه ازش متنفرن شخصیت کمودوس توی فیلم گلادیاتوره. کمودوس پسر امپراتور روم بود. همین الان کمی درباره این شخصیت فکر کنید. چه چیزی توی ذهنتون میاد؟ جواب تقریبا همه آدم هایی که دیدم این بود که شخصیت نامردی که پدرش رو کشت. مکسیموس رو کشت و روم رو به فنا داد. اما تا حالا به این فکر کردید که چرا همه این اتفاق ها افتاد؟ کمودوس و مکسیموس هر دو انسان بودند. چه چیزی باعث شد که مکسیموس به اون درجه از افتخار برسه و کمودوس انقدر در نظر بقیه خار و خفیف باشه؟ امپراتور مکسیموس رو مثل جانش دوست داشت اما ذره ای به پسر خودش علاقه نشون نداد. هیچ وقت صحنه ای رو یادم نمی ره که کمودوس با پدرش حرف می زد. پدر گفت “آیا آماده هستی که به روم خدمت  کنی؟” کمودوس جواب داد “بله پدر”. پدر جواب داد “بسیار خوب. تو فرمانروای روم نخواهی شد.” کمودوس پرسید “چه کسی را عاقل تر و با تجربه تر از من یافتی پدر؟” پدر گفت “مکسیموس”. اینجا کمودوس برای بار دیگری شکست و سعی کرد که به پدر بفهمونه که او خوبی هایی داره و فقط مکسیموس آدم قابل اعتمادی نیست و او هم هست. اما پدر حرفش رو قطع کرد و گفت “هیس. تصمیم من مکسیموس است”. کمودوس گفت “تنها چیزی که در زندگی ام می خواستم این بود که شبیه شما شوم” ولی پدر عوض هم دردی جواب داد “خطاهایی که امروز مرتکب می شوی حاصل کوتاهی های من در بزرگ کردن توست”. درواقع با این حرفش گفت تو جز مایه ننگ چیزی برای من نیستی. کمودوس گریه اش می گیره و می گه “پدر. من حاضر بودم که تمامی دنیا را به خاطر تو بکشم… فقط اگر مرا دوست داشتی.” فردی که در چنین وضعیتی بزرگ شده رو نمی تونیم انقدر ازش متنفر باشیم. همین طور از اون سمت امپراتو هم نمی تونیم قضاوت مطلق کنیم. حتی اگه پسر امپراتور روم هم باشی، امپراتوری که به پاکدامنی و درایت و مهربانی معروفه ولی از سمتش عشق و محبت نبینی می تونی به کثیف ترین آدم دنیا تبدیل بشی که پست ترین کارهای دنیا رو انجام بدی و محبوب ترین آدم روم رو به قتل برسونی.

پیتر پن. پیتر پن آدمی با باورهای عجیبه. آیا شما هم به پیتر پن به عنوان مظهر آدم ترسو و کسی مسئولیت نمی تونه بپذیره نگاه می کنید؟ تا حالا شده به پیتر پن از چشم وندی نگاه کنید؟ توی چشم وندی پیتر پن کسی هستش که نیمه شب می آد و به تنهایی اون توجه می کنه و به ماجراجویی می برتش.  از نظر وندی پیتر پن یه آدمی نیست که از بزرگ شدن می ترسه. وندی پیتر پن رو آدم باحالی می بینه که آزاده و ماجراجویی می کنه و این صفت رو توی پیتر پن تحسین می کنه. وندی فقط بدی های پیتر پن رو نمی بینه. آیا واقعا ما توی خودمون یه وندی و یه پیتر پن درون نداریم؟ آیا هیچ وقت وندی درونمون دوست نداشته که از روتین روزانه مون دست بکشیم و چیزهای جدیدی تجربه کنیم؟ آیا آخرین روز هجده سالگیتون از بزرگ شدن نترسیدید؟ آیا به هــجـــده ســــال از زندگیتون فلش بک نزدید؟ آیا به خودتون نگفتید که می تونستم چی باشم و الان چی هستم؟ آیا نگفتید که همین لحظه ای که می خوام شمع های تولدم رو فوت کنم عده ای آدم هم سن من در جای جای جهان دارن کارهای بزرگ می کنن یا از زندگی عمیقا لذت می برن؟ آیا صدای پیتر پن درونتون رو نشنیدید که بهتون می گه “نه بزرگ نشو. بزرگ بودن سخته”؟ اگر نه، یک بار به این موضوع ها فکر کنید.

این پست هم از اون پست هایی برای من بود که غرق در فکر شروع به نوشتن کردم و تهش نمی دونم به چی رسیدم. امیدوارم نهایتا بتونم طرز فکر عده ای رو از شکل تفکر مطلق نگر طور به حالت ممتنع طور تری در بیارم. این پست سهم من در انجام این حرکت بود.