چشم‌ عجیب

چشم‌های آدم چیزهای خیلی مختلفی توی زندگیش می‌بینه. الان سرچ کردم و دیدم که چشم ظاهرا 24 فریم بر ثانیه کار نمی‌کنه؛ 1000 فریم بر ثانیه کار می‌کنه. درواقع روزی حدود 65 میلیون تصویر و سالی حدود 24 میلیارد تصویر می‌بینه. اگه فرض کنیم آدم 60 سال عمر کنه، در کل به تعداد 1,419,120,000,000 تا تصویر مختلف دیده. بعضی از تصویرها خیلی زیبا هستن؛ دوست نداری هیچ‌وقت فراموششون کنی. صحنه‌ی لبخند زدن آدم خاصی که دوست داری تا ابد ادامه پیدا کنه، لحظه‌‌ای که پدر و مادری برای اولین بار بچه‌شون رو می‌بینن، یه فضانورد اولین باری که سوار سفینه می‌شه و حرکت می‌کنه و اون با چشماش داره دور شدن از کره‌ی زمین رو می‌بینه، وقتی سوار چتر شدی و انقدر از زمین دور هستی که می‌تونی گرد بودن زمین رو قشنگ نگاه کنی، وقتی سوار هواپیما هستی و هواپیما انقدر بالا رفته که حتی ابرها هم زیرت نشستن، وقتی سوار قایق شدی و دور تا دورت جز آب آبی چیزی نیست.
بعضی لحظه‌ها هستن که دوست داری تا ابد ادامه پیدا کنن. لحظه‌هایی که دوست داری توشون ذوب بشی. لحظه‌هایی که به نظرت میاد که اگه تموم بشن دیگه نمی‌تونی اون حس خوب رو دوباره مثل اون لحظه تجربه کنی. دوست دارم ذهنم رو توی این موقعیت‌ها استوپ کنم و تا جایی که می‌تونم اون حس، اون چیزی که می‌بینم و اون چیزی که می‌شونم رو به یادم بسپارم. می‌گن “دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور” ولی چیزی که شاید زیاد کسی بهش توجه نکنه اینه که یکسان نبودن دائمی حال دوران شامل لحظه‌های زیبا و خوب و خوش و دل‌انگیز هم هست. بدی آدم‌ها اینه که همه چه برای خودشون و چه در رابطه با بقیه، اون لحظه‌های بد بیشتر یادشون می‌مونه.
فکر کنم بهترین کار اینه که انقدر خوب لحظه‌ها رو به یادم بسپارم که اگه دیگه تکرار نشدن و دلم براشون تنگ شد با فکر کردن و به یاد آوردنشون یه کم از دل تنگیم کم بشه.

دست‌های خشک شده.

نه دروغ گفتم. دست‌هام خشک نشدن. یهو یادم اومد توی سپتامبر پستی نذاشتم این‌جا. راستش برای اینه که موازی با این بلاگ چند تا پروژه‌ شروع کردم و اون‌ها دارن در لحظه داکیومنت می‌شن و این‌جا یه ذره کم‌رنگ شده. خوبی این‌ بلاگ اینه که همیشه هست. هر وقت فکر قابل ارائه‌ و طولانی‌ به اندازه‌ی پست وبلاگ داشته باشم می‌تونم این‌جا بنویسمش :))
بچه که بودم تغییرهای بزرگ دیر به دیر رخ می‌دادن. مثلا هفت سال (؟) طول کشید تا اولین روز دبستان رو تجربه کردم. بعد از اون اولین روز، دومین تغییر بزرگ 4 سال بعدش برام رسید؛ یعنی راهنمایی. بعدیش 3 سال بعد بود. بعدش یه ذره آروم شد. یه ذره که نه. طولانی‌ترین دوره زندگیم رسید :)) اصلا معادله‌های زندگیم رو جا به جا کرد؛ دبیرستان از راه رسید. به هر حال با هر سختی‌ای بود دبیرستان گذشت و دانشگاه اومد. وقتی رفتم دانشگاه تغییرهای بزرگ شروع کردن با سرعت خیلی بیشتری رخ دادن. مثلا چیزهایی که کل عمر آرزوشون رو داشتم زود به زود به واقعیت می‌پیوستن. حتی چیزهایی که توی همین دوره آرزو کردم چند ماه یا چند هفته یا حتی چند روز بعدش به طرز عجیبی به واقعیت پیوستن. البته این پروسه هنوزم ادامه داره. واقعیتی که داره اینه که به همون نسبت که چیزهای خوب رخ می‌دن، چیزهای تلخ هم رخ می‌ده. امیدوارم که بتونم ظرفیت چیزهای خوب و تحمل چیزهای سخت رو داشته باشم. بعضی وقت‌ها واقعا سخته.
اگه درست یادم بیاد راهنمایی‌ بودیم که جاستین بیبر یهو معروف شد و همه‌ی آدمایی که می‌شناختم ازش متنفر بودن. هیچ‌وقت نفهمیدم چرا. راستش اول خودم هم تحت تاثیر جو قرار گرفتم و همین احساس رو پیدا کردم اما یه روز یکی از آلبوم‌هاش رو گوش دادم و آهنگاش لااقل افتضاح نبودن. اینو می‌تونستم بگم که از صد درصد آهنگ‌های پاپ ایرانی اون موقع قشنگ‌تر بود :)) یه بار ازشون پرسیدم که چرا بدشون میاد و گفتن بهش حسودیشون می‌شه چون یهو به یه پول هنگفتی رسیده بوده و با این که صداش از اول خوب نبوده با سیگار و این چیزا صداش رو کلفت‌تر کرده ظاهرا و خودشون صرفا یه آدمی بودن که فقط می‌رفتن مدرسه و میومدن خونه. امروز که فکر می‌کنم دوست دارم که اگه قراره پول‌دار بشم ترجیح می‌دم یهویی پولدار نشم. در واقع اگه بخوایم یکی از هدف‌ها رو پول‌دار شدن در نظر بگیریم، ترجیح می‌دم یه مسیری رو براش طی کنم. چیزی که مهم‌تر از هدفه، مسیرشه. اگه از مسیرش بتونم لذت ببرم، در صورتی که رسیدن به هدفه طول بکشه هم دیگه زیاد برام اذیت‌کننده نیست. آخرش به ته مسیر می‌شه رسید. حالا شاید 1 کیلومتر قبلش آدم بنزین تموم کنه مجبور بشه ماشین رو هل بده تا مقصد اما به هر حال می‌شه رسید.

موسیقی‌متن دنیای واقعی

چند روزه دارم به این موضوع فکر می‌کنم. هنوز به نتیجه‌ی کامل نرسیدم ولی تا الان به اینا رسیدم. کار موسیقی‌متن اینه که به تصویر حس بیشتری ببخشه. اگه صحنه غمگین باشه، قراره به اون غم دامن بزنه و حتی غمگین‌ترش کنه. همیشه دوست داشتم که زندگی واقعی موسیقی متن داشته باشه چون می‌خواستم از این‌که تنها هستم فرار کنم. می‌دونستم وقتی هیچ آدمی دیگه نیست، موسیقی می‌تونه بمونه. مثل اندی که توی رهایی از شاوشنگ می‌گفت که حتی اگه توی زندان انفرادی هم باشی، موسیقی توی ذهنته. به جایی رسیدم که همیشه هدفون توی گوش‌هام بود و وقتی توی گوشم نبود، توی ذهنم داشت پخش می‌شد.
چیزی که حواسم بهش نبود اینه که موسیقی‌متن موقع ناراحتی، آدمو ده برابر بیشتر نابود می‌کنه. جدا از خوب یا بد بودن لحظه‌ها، آهنگ‌ها توی ذهن با اون لحظه‌ای که پخش شده‌ان مپ می‌شن و دفعه‌های بعدی با شنیدن اون آهنگ، اون خاطره‌ها احتمالا یادآوری می‌شن. آهنگی که بعد لحظه‌ی خدافظی با دوستی که داره می‌ره و شاید دیگه نبینیش گوش می‌دی. یا وقتی توی ماشین داری از فرودگاه برمی‌گردی. یا آهنگی که با بابات خیلی گوش می‌دادین وقتی بچه بودی. یا شعری که مامانت برات می‌خوند وقتی صبح‌ها از خواب بیدار می‌شدی یا … .
ولی موسیقی متن زندگی، diverseترین آلبوم دنیاست و برای هر آدمی هم متفاوته. شاید از یه صدای glockenspiel شروع بشه وقتی یه بچه‌ای به دنیا بیاد. اما همیشه نه؛ چون بچه‌هایی هستن که وسط جنگ و آوارگی به دنیا میان. آهنگشون معصومیت یه نوزاد رو توی خودش داره ولی قبل و بعدش احتمالا جز ویرانی و تنش چیزی نیست. آلبوم بعضی‌ها سبکش توی همه‌ی آهنگ‌هاش یکی باقی می‌مونه. بعضی‌ها آلبومشون پرش سبک داره. بعضی‌ها آلبومشون با یه آهنگ حماسی یا خوشحال ختم می‌شه و بعضی‌ها با یه آهنگ غمگین. بعضی‌ها با یه ویولون زندگیشون تموم می‌شه و بعضی‌ها با یه ارکستر. همیشه به این فکر می‌کنم که تعداد بی‌شماری dataset هست که روی زندگی آدما از روز اول تا آخر وجود داره ولی هیچ‌وقت نمی‌شه بهشون دسترسی داشت. یکیش مثلا همین که بدونیم آلبوم آدم‌های مختلف چه ترک‌هایی داره. حتی اینو هم نمی‌دونیم که آلبوم خودمون آخرش چطوری می‌شه.
دو تا حالت برای خود آدم توی هر بخش و لحظه از زندگی وجود داره؛ یا این‌که خودش می‌دونه که چه آهنگی ممکنه که در حال پخش شدن باشه، یا نمی‌دونه. نحوه پیدا شدن آهنگ‌های این آلبوم هم خیلی عجیبه. نمی‌دونم که آهنگ‌ها موقع‌های خاص میان سراغ آدم یا این‌که آهنگ‌ها همیشه هستن ولی آدم توی موقع‌های مختلف، به طرز مختلفی به آهنگ‌ها نگاه می‌کنه یا جذبشون می‌کنه. در هر صورت یکی از جادویی‌ترین چیزهای دنیاست.

آنالوگ بهتره یا دیجیتال؟

به سی‌دی‌هایی نگاه می‌کردم که 7-8 سال پیش توشون آهنگ رایت کرده‌بودم که توی ماشین گوش بدیم. سی‌دی‌ رایت کردن پروسه‌ی سختی بود. اولش باید با بدبختی و سرعت کم 20-30 تا آهنگ پیدا می‌کردم. اگه قرار بود که آهنگ جدیدی باشه، برای دانلود یه دونه آهنگ باید بعضی وقت‌ها 4-5 تا فایل دانلود می‌کردم که همه‌شون هم‌اسم اون آهنگ بودن اما خراب بودن یا ناقص بودن تا این‌که آخریش سالم از آب درمیومد. (تمامی مصوبین قوانین کپی‌رایت الان توی گور/تخت‌خواب لرزیدن) بعد از این‌که فایل‌ها آماده می‌شدن نوبت Nero می‌شد. هم لپ‌تاپم و هم کامپیوترمون با Nero مشکل داشتن. هر دور باید یه بار پاک می‌کردم و دوباره نصبش می‌کردم. هیچ‌وقت نفهمیدم چش بود. بعضی وقتا هم مجبور می‌شدم یه ورژن جدیدش رو بخرم/دانلود کنم ولی گم می‌شدن همه‌ش. (مجددا توی گور/تخت‌خواب لرزیدن) بعد از این‌که با کلی بدبختی یه سی‌دی رایت می‌شد وقت تست کردنش می‌شد. اول روی خود کامپیوتر بعد روی لپ‌تاپ بعد باید روی دو تا ماشین تست می‌شد. معمولا روی ماشین اولی درست کار می‌کرد و روی ماشین دومی کار نمی‌کرد و من مجبور می‌شدم که از اول بیام رایت کنم. واقعا تا امروز اصلا نفهمیدم که یه سی‌دی‌ای که روی یه ضبط درست کار می‌کنه چرا نباید روی یه ضبط دیگه کار نکنه. اکثرا توی دور سوم رایت کردن همه چی درست کار می‌کرد. وقتی مطمئن بودم که سی‌دی سالمه بخش لذت‌بخش ماجرا می‌رسید؛ نوشتن اسم سی‌دی با ماژیک. خیلی حال می‌داد. بعد سی‌دی رو می‌ذاشتیم توی ماشین و برای 3 سال، 4 سال یا حتی بیشتر توی ماشین می‌موند. به جایی می‌رسید که مثلا وقتی می‌خواستیم با ماشین بریم مسافرت حال همه‌ از سی‌دی‌ها به هم می‌خورد. انقدر همه رو گوش می‌دادیم و تکراری می‌شد که خسته می‌شدیم. ولی نکته اینجاست که اون‌ آهنگ‌هایی که اون‌طوری به اون‌جا رسیدن خاطره‌های بعضا قوی‌تر و زیباتری توی ذهن می‌سازن. زمان رو خیلی ببریم جلو و برسیم به امروز که توی 10 ثانیه می‌شه یه پلی‌لیست ساخت یا از پلی‌لیست‌های آماده استفاده کرد و با AUX موبایل رو زد به ماشین و به آهنگ‌ها گوش داد. این چیز بدی نیست. اما حداقل برای من، هیچی نمی‌تونه جای حسی که درست کردن و گوش دادن به سی‌دی‌ها توی قدیم می‌داد رو بگیره.
دیجیتال‌ شدن توی همه حوزه‌ها رفته. به نظرم خیلی خوبه. خیلی وقتا چیزی که باعث لذت‌بخش‌کردن کارها می‌شه اینه که خود آدم داره می‌سازتشون یا ازشون استفاده می‌کنه و نه کامپیوتر اما این باعث نمی‌شه دیجیتال‌تر شدن بد باشه. صرفا چیزیه که وجود داره. بعضی وقتا استفاده از دیجیتال معقول تره. مثلا خوندن نسخه کاغذی کتاب‌ها در مقایسه با نسخه الکترونیکی کتاب‌ها خیلی لذت‌بخش‌تره. صدای ورق زدن برگه‌ها حس کردن کاغذ یا خط‌خطی کردن یا نت نوشتن کنار برگه یا نت نوشتن توی صفحه اول کتاب وقتی می‌خوای به یکی هدیه بدی خیلی حس قشنگ‌تری دارن نسبت به این که توی موبایل/تبلت/بوک‌ریدر صفحه رو یه لمس کنی و یه اتفاقی توش بیوفته اما از طرفی کتاب کاغذی، کاغذش از قطع شدن درخت‌ها به وجود میاد و قطع زیاد درختا خوب نیست. بهتره که توش صرفه‌جویی بشه. موسیقی رو کامپیوتر می‌تونه ضبط کنه و پخش کنه ولی هیچ‌چیزی نمی‌تونه جای لذت شنیدن همون آهنگ رو توی اجرای زنده بگیره. کنسرت‌ها برای من یکی از خاطره‌انگیزترین چیزایی هستن که تاحالا تجربه کردم. حتی شاید حساب کردن عبارت‌ها توی ماشین‌حساب مهندسی‌های نسبتا قدیمی خیلی بیشتر از موبایل یا کامپیوتر لذت‌بخش باشه. یه عکس هیچ‌وقت به اندازه زندگی کردن همون عکس یا به خاطر سپردن اون صحنه‌ها توی ذهن زیبا نیست. صحنه‌هایی که انقدر برای آدم زیبا و باارزش هستن که دوست نداری هیچ‌وقت تموم بشن و دوست داره که همیشه بمونن ولی خب این ممکن نیست. خیلی خوبه که علاوه بر گرفتن عکس با دوربین، توی ذهن هم از صحنه‌ها عکس بگیریم. نوشتن یه متن روی کاغذ برای کسی، هزار برابر زیباتر از اینه که همونو بهش به عنوان یه پیام با موبایل بفرستیم. متنی که با دست خودت روی کاغذ آورده شده، هم احساست رو واقعی‌تر بیان کرده و حتی به خواننده‌ش هم می‌تونه نشون بده که انقدر برات اهمیت داره که حاضره بنویسه.
دیجیتال‌ همه چی رو راحت‌تر می‌کنه. اما حس بعضی چیزها رو از بین می‌بره. البته این برای همه یکی نیست. دست خودمونه که چطوری با روند تکنولوژی جلو بریم و بین دیجیتال‌شدن یه عادت/کار آنالوگ کدومو انتخاب کنیم.

نصف تابستون هدر رفت

تقریبا یک‌ونیم ماه تا آخر تابستون مونده. یا به یه دید دیگه، تقریبا 7 هفته تا آخر تابستون مونده. خیییلی سریع گذشت. ولی خب اگر دیدمون رو بیشتر عوض کنیم، 48 روز مونده. یعنی 1,152 ساعت. ولی خب کل ساعت‌هاش حساب نیست چون آدم‌ به صورت طبیعی نیاز به خواب داره. اگه بگیم روزی 7 ساعت هم خواب باشه، 816 ساعت وقت باقی می‌مونه. اگه فرض کنیم که وقت خواب از ساعت 12 تا 7 صبح باشه، یعنی از 7 صبح تا 12 شب برای انجام دادن کارهامون وقت هست.
می‌تونیم این‌طوری بهش نگاه کنیم که یک‌ونیم ماه گذشت یا می‌تونیم این‌طوری بهش نگاه کنیم که 48 بار دیگه از ساعت 7 صبح تا 12 شب (17 ساعت) وقت داریم که کلی کار انجام بدیم. تازه این با فرض اینه که از روز اول تابستون تا الان هیچ کاری انجام نداده باشیم.
معمولا به شکل اول به همه چی نگاه می‌کردم ولی خودم خسته شدم. سعی کردم دید دوم رو تمرین کنم. گیر کردن توی چیزی که توی گذشته رخ داده یا دوست داشتیم رخ بده و نداده جز آزار دادن خودمون چیزی نداره. هرچند اگه آزار دادن به طور معمول تکرار بشه، به طور ناخودآگاه اعتیادآور می‌شه و عوض کردنش سخته ولی اگه چیزی سخت باشه دلیلی بر این نیست که انجام نشه. اگه همه چی آسون بود الان همه‌ی آدم‌ها، همه‌ی چیزهای خوب رو داشتن. دنیا جای عادلانه‌ای نیست ولی حتی توی جایی که انواع جبر بهش حاکم هستش، فرق بین کسی که چیزهای سخت رو تحمل کرده و تهش به جایی رسیده با کسی که هیچ کاری نکرده و به خاطر موقعیتش به همون جایگاه رسیده کاملا مشخصه.
یه جمله هست به زبان ایسلندی که می‌گه “Ekki Hugsa” یعنی “فکر نکن”. جمله‌ی قشنگیه. بعضی وقت‌ها باید واقعا سعی کرد که جلوی بعضی فکر‌ها رو گرفت. شاید نشه جلوشون رو کاملا گرفت ولی به سعی کردنش کاملا می‌ارزه. فکرهایی که جز تخریب اثری ندارن. گفتن این جمله هیچ تاثیر عملی‌ای نداره. از شنیدن این جمله تا عملی کردنش کلی فاصله‌ست. همه چی به شنونده برمی‌گرده. ولی می‌دونم که شدنش ممکنه چون خودم هم توی این فرآیند هستم. بین اون لحظه‌ای که مثل قبل داری زندگی می‌کنی و لحظه‌ای که تصمیم می‌گیری که دیگه مثل قبل زندگی نکنی و آدم بهتری بشی، فقط چند هزارم ثانیه فاصله‌ست. عجیبه که توی چندهزارم ثانیه چه اتفاق‌هایی که نمی‌افته! اولین اجرامی که منفجر شدن که باعث بشن Big Bang رخ بده و ما به وجود بیایم هم توی چند ثانیه ترکیدن.
48 تا 7 صبح تا 12 شب وقت هست که آدم بهتری بشیم نسبت به کسی که امروز هستیم. به نظر من چالش خوبی میاد. می‌خوام انجامش بدم. شاید داکیومنتش هم کنم. مطمئن نیستم. خیلی برام خوشحال‌کننده می‌شه اگه کسی این متن رو بخونه و اون هم سعی کنه این کارو عملی کنه.

طوری زندگی کنیم که انگار روز آخرمونه

توی چند روز اخیر، دو تا خبر خیلی تلخ شنیدم. اولین خبر، استوری اینستاگرام یکی هم سن من بود که یه اسکرین‌شات از ایمیل پزشکش بهش گذاشته بود که داشت بهش می‌گفت امیدی به بهبودی نیست و قراره از سرطلان بمیره (حالا ظاهرا الکی بوده ولی به هر حال). خبر دوم درباره مردن یکی هم سن من بود بر اثر سرطان. خیلی شوکه کننده‌ست. بر اساس آمار npr و همین‌طور نیویورک‌پست، هر روز 3000 تا تین‌ایجر ‌میمیرن؛ یعنی سالی 1.2 میلیون مرگ.
چند سال مدت زیادی به این فکر می‌کردم (و هنوزم فکر می‌کنم) که اگه بهم بگن فردا قراره بمیرم یا هفته دیگه یا ماه دیگه یا سال دیگه چی کار می‌کنم. یا به این فکر می‌کنم که اگه پدرم 50 هزار تومن بده بهم و از خونه پرتم کنه بیرون چطوری زنده می‌مونم و چه کارایی می‌کنم. اوجش دیگه اینه که 50 هزار تومن بدن بهم و از خونه پرتم کنن بیرون و وقتی دارم توی خیابونا راه می‌رم دکتر زنگ بزنه بگه که فردا می‌میری :))))
کلا موضوع عجیبیه. هروقت خبری یا چیزی می‌شنوم حواسم خیلی به این موضوع هست ولی بعد یه مدت فراموشش می‌کنم تا این‌که دوباره پیش بیان. خیلی محدودتر بخوام نگاه کنم، وضعیتیه که بهم مثلا بگن که خون‌ریزی شروع شده و نمی‌تونیم کارش کنیم و چند ساعت بیشتر وقت نداری.
اون لحظه احتمالا می‌ترسم ولی اینو از خودم می‌پرسم که آیا از زندگی‌ای که تا اون لحظه کردی راضی هستی؟ حسرت نمی‌خوری از کارهایی که می‌تونستی کنی ولی به هر دلیلی نکردیشون؟ خب، برای سال‌های زیادی هر وقت به این تیکه فکر می‌کردم مطمئن بودم که کلی حسرت دارم. از زندگی اصلا راضی نبودم. امروز زندگیم خیلی خوبی‌هاش بیشتر شده ولی سختی‌هاش هم خیلی خیلی بیشتر شده. نمی‌تونم بگم که از زندگیم راضی هستم و با این موضوع که از زندگی راضی نیستم هم مشکلی ندارم چون خب اگر راضی باشم دیگه انگیزه‌ای برای بهتر کردنش ندارم. زندگی چیز عجیبیه. نمی‌شه از هیچ چیزیش مطمئن بود ولی می‌شه امید داشت. در نهایت سنگر آخر همه‌ی انسان‌ها به نظرم امیده. شاید بگید که پس خدا چی می‌شه. راستش اگر خدا هم دم گوش آدم فریاد بزنه که من هستم، نگران نباش ولی اون آدم به خدا امیدی نداشته باشه عملا وجود خدا بی‌فایده می‌شه.
نمی‌خوام اگه یه روزی بهم اون خبر رو دادن زیاد حسرت بخورم. هر روز برای رسیدن به زندگی ایده‌آلی که رویاشو توی ذهن می‌پرورونم سعی می‌کنم و می‌دونم که هیچ وقت به تهش نمی‌رسم چون یه جاده‌ای هستش که شروع داره ولی پایانش معلوم نیست. درواقع چشم انسان توی هر مرحله تا یه جایی رو می‌تونه ببینه و فکر می‌کنه که آخرش اون‌جاست ولی وقتی به تهش می‌رسه یه چشم‌انداز جدید، یه سری هدف جدید براش باز می‌شه که هیچ وقت اصلا فکرش هم نمی‌کرده که بهشون دید پیدا می‌کنه. ورژن پنج سال پیش من روحش هم خبر نداشت که هدف‌های ورژن پنج سال بعدیش چیا هستن! اگه هر روز این‌طوری زندگی کنم، وقتی بیان بهم بگن دیگه کارت فردا تمومه و قراره بمیری لااقل حسرت نمی‌خورم که روزام رو الکی سپری کردم و اینا.
ورژن و طرز فکر من از Live Like You Were Dying اینطوریه. بیشتر به سمت اون جمله از مایکل جردن سوق داره که می‌گه “Love is playing every game like it’s your last”. باعث می‌شه قدر لحظه‌هام رو بیشتر بدونم. لحظه‌هایی هستن که قدرشونو واقعا می‌دونستم و فکر می‌کردم که بازم تکرار می‌شن ولی فهمیدم که تضمینی نیست که همه چی توی زندگی ثابت بمونه. تیک – تیک – تیک – تیک. چهار ثانیه از زندگیم همین الان رفت که دیگه برنمی‌گرده. از لحظه‌ها احساسشون توی ذهنم می‌مونه و فکری که دربارشون می‌کنم. هدف اینه که لحظه‌هایی که وقتی بهشون فکر می‌کنم آرزو کنم که کاش منطقی‌تر رفتار می‌کردم خیلی کم بشن.
ببینیم چی می‌شه حالا :))

امید کجاست؟

همیشه به نظرم سوپرمن یکی از غیرواقعی ترین ابرقهرمان‌ها بوده. از سیاره کریپتون اومده زمین و می‌تونه پرواز کنه و از چشمش لیزر بزنه. چه خبره آخه! حتی نقاب هم نمی‌زد و همه‌ی دنیا می‌دیدنش ولی وقتی می‌رفت سر کار یه عینک می‌زد و هیچ کس تشخصیش نمی‌داد که کیه. واقعی‌ترین قهرمانی که دیدم تا حالا بتمن بوده. با این که خیلی پول‌دار بود ولی لااقل قدرت غیر واقعی‌ای نداشت و به نظرم می‌شد یه جورایی قبولش کرد. نقطه مشترک همه‌ی قهرمان‌ها این بود که یه اتفاق بدی توی زندگیشون افتاد تا تونستن خودشون رو کشف کنن. دکتر استرنج دستش رو از دست داد، بتمن خانواده‌ش رو، اسپایدرمن عنکبوت نیشش زد و… .
همونطور که گفتم، من زیاد طرفدار سوپرمن و کلا سوپر قهرمان خاصی نیستم ولی با سوپرمن و فیلم Man of Steel تونستم ارتباط برقرار کنم. اولین بار که دیدمش سال کنکور بود و یه روزی بود که من مسافرت نرفته بودم با بقیه و کاملا به پوچی و ناامیدی رسیده بودم و خسته از همه چی بیخیال برنامه 15 ساعته اون روزم شدم و تصمیم گرفتم که یه فیلم رندوم ببینم.
کلارک کنت یه موجود فرازمینی‌ بود. از بچگی احساسات عجیبی بهش دست می‌داد و نمی‌دونست چرا. بزرگتر که شد این رو فهمید که با بقیه خیلی فرق داره و مثلا جون هم‌کلاسی‌هاش رو توی اتوبوسی که داشت غرق می‌شد نجات داد. ولی نتیجه‌ای خلاف انتظارش دید؛ همه طردش کردن و ازش ترسیدن و دیگه سمتش نرفتن. پدرش بهش گفت که هیچ‌وقت از قدرتش استفاده نکنه و تظاهر به عادی بودن کنه و با جماعت یکی بشه. حتی وقتی پدرش رو از دست داد می‌تونست که از قدرتش استفاده کنه و نجاتش بده ولی بهش قول داده بود. اون همیشه تنها بود. فقط وقت‌هایی که مشغول به کارهای قهرمانانه بود این‌طوری احساس نمی‌کرد. هرچقدر هم که به کسی نزدیک می‌شد، باز هیچ وقت احساس تنهاییش کامل از بین نمی‌رفت چون حداقلش این بود که اون از یه سیاره دیگه‌ای اومده بود. مولفه اصلی سوپرمن تنها بودنشه. هر چقدر که به کسی نزدیک شد برای کلارک از تنهایی گریزی نبود.
توی کل داستان سوپرمن تنها چیز ثابتی که توی تک تک لحظه‌ها دیده می‌شه امیده. پدر واقعیش هم بهش می‌گه که حرف S که روی لباسشه معنیش امیده. در نهایت آدم به امید زنده‌ست فکر کنم. امید اون پرچمیه که توی جنگ نباید بیوفته زمین. سربازی که پرچم رو نگه می‌داره ممکنه که بمیره ولی یه سرباز دیگه میاد و نمی‌ذاره که پرچم بیوفته. بدون امید داشتن زندگی خیلی تیره می‌شه و بهترین امیدها اونایی هستن که الکی نیستن. امیدهای الکی بد نیستن‌ها ولی عین دوپینگ می‌مونن. تهش به حالت عادی برمی‌گردونن آدمو. امیدهای الکی گول زدن خود آدم هستن. به نظرم اصلا به درد نمی‌خورن.
ولی به خود من اگه یه نفر بگه که “امید داشته باش” بهش بد نگاه می‌کنم. قبلنا لبخند می‌زدم و سعی می‌کردم خوب رفتار کنم ولی دیگه مهم نیست برام که واکنشی که کسی از گفتن این جمله بهم می‌گیره حتما باید مثبت باشه. امید داشتن دگمه نیست که با دستور یه نفر توی وجود آدم فعال بشه. امید قرص نیست که بخوری و همه چی خوب بشه. حتی بعضی وقت‌ها بود که ترجیح می‌دادم که بیماری فیزیکی داشته باشم و با دارو درمان بشه تا این‌که مشکل ذهنی داشته‌باشم. ولی خب؛ انتخاب من نبوده گویا. شاید هم بوده ولی من حواسم نبوده یا توی ناخودآگاهم بوده. امید پیدا کردن یا امید ساختن برای کسی که امیدی نداره به این راحتی‌ها نیست.
امروز توی جایی که زندگی می‌کنم دلیل‌ها برای امید نداشتن بسیار بیشتر هستن از دلیل‌ها برای امید داشتن. اگه بخوام شروع کنم به گفتن دلایل برای ناامیدی، می‌تونم صفحه‌های زیادی بنویسم ولی من می‌خوام سعی کنم که امید رو بسازم نه ناامیدی رو.
طوری که من فهمیدم، پیداکردن امید یه راه خاص نداره. اصلا تعریف امید چیه؟ حتی امید تعریف واحدی هم نداره. می‌شه گفت که امید دلیلی هستش برای صبح از خواب بیدار شدن یا امید دلیلی هستش برای ادامه دادن زندگی. من رو یاد هدف داشتن میندازه. هدف باعث می‌شه بخوای به زندگی ادامه بدی و صبح بیدار بشی تا برای رسیدن به اونا سعی کنی. ولی سعی کردن برای رسیدن به هدف‌ها خودش نیاز به امید داره.
ظاهرا به یه چرخه‌ی معیوب رسیدم. برای چرخه می‌گه برای داشتن امید هدف پیدا کن و برای رسیدن به هدفت امید داشته باش. ولی به نظر من این معیوب نیست. قشنگی این چرخه اینه که این دو تا هم دیگه رو ارتقا می‌دن. برای ورود به این چرخه اشکال نداره که یکی از اونا یا حتی جفتشون رو نداشته باشیم. حتی اگه ناامیدترین آدم روی زمین باشیم هم می‌تونیم بیایم توی این چرخه.
نحوه کار این چرخه اینطوریه که بدون توجه به داشتن هیچ امیدی برای محقق شدن، یه هدف پیدا می‌کنیم. وقتی اون هدف رو پیدا کردیم هم باز بدون انتظار به رسیدن بهش فقط سعی می‌کنیم. توی پروسه تلاش برای رسیدن به هدف بدون انتظار محقق شدنش، امید خودش میاد و خودشو نشون می‌ده. (شاید بگیم که بدون انتظار سعی کردن با وجود ریسک نشدن به درد نمی‌خوره ولی فردی که امیدی نداره چیزی برای از دست دادن نداره!) جالب این‌جاست که تنها اتفاقی که میوفته پیدا شدن امید نیست بلکه هدف‌های دیگه هم پیدا می‌شن و این چرخه بزرگتر و قوی‌تر می‌شن. در نتیجه پیدا شدن هدف‌های جدید باز هم امید از قبل بیشتر می‌شه. هرچی زمان بیشتر می‌ره تعداد هدف‌ها بیشتر شده و از اون طرف امید خیلی بیشتر شده.
من بلد نیستم این تئوری رو اثبات کنم ولی فکر می‌کنم که چیزیه. به نظرم بهترین اثباتش با انجام دادنش به دست می‌آد. برای منی که چیزی برای از دست دادن نداشتم انجامش چیز بدی نبود.

چرا می‌نویسم؟

معمولا توی تریای دانشگاه و با موبایل نمی‌نویسم ولی الان حالم خیلی خوبه و هوس کردم بنویسم. نوشتن معجزه میکنه. اگه اینو به کسی که معجزشو ندیده بگی احتمالا قبول نمیکنه ولی کسی که دیده و بهش ثابت شده کاملا درکت میکنه.
شش سال پیش بدون هیچ امیدی شروع به نوشتن چیزهایی کردم که میخوام. واقعا چیزهای غیر ممکنی به نظر میومدن. هیچ راه منطقی‌ای برای رسیدن بهشون نمیتونستم بگم. یه دفتر داشتم که توی اون یه لیست دویست، سیصدتایی بود. دو سه سال بعد که نگاه کردم دیدم خیلی‌هاش چرت و پرت بود ولی به هر حال چیزی بودن که اون زمان میخواستم. خواسته‌های آدم مدام در حال تغییره.
این روزا اون دفتر رو نگاه نمی‌کنم. یه چیز پرتابل درست کردم که بتونم اینور اونور ببرم. به درد بخوره. حتی اونم همیشه نگاه نمی‌کنم. لزومی‌ام نداره تا نیاز نیست هی چکش کرد.
نوشتن چیزایی که دوست داری بهشون برسی این‌طوری عمل میکنه که انگار یه بشکن به دنیا می‌زنه و می‌گه میخوای سفارش بدی و دنیا می‌آد و ازت سفارش می‌گیره. شاید خیلی طول بده که سفارش رو بیاره‌ها ولی مهم اینه که سفارش رو به هر حال ازت گرفته. ممکنه آوردن سفارشت رو طول بده چون سرش شلوغه یا شاید چون یادش میره تورو ولی یه دلیل دیگه ام می‌تونه داشته باشه؛ این‌که گذاشته یه چیز خوب برات آماده کنه که خب نسبت به حالت عادیش بیشتر طول می‌کشه.
خیلی عجیبه که اتفاق افتادن چیزایی که می‌خوای، شروعش توی یه چشم به هم زدنه. یه لحظه هیچ خبری نداری که قراره اتفاق بیوفته ولی لحظه بعدی داره می‌شه! باورکردنی نیست! ممکنه خیلی خیلی صبر کرده باشی، ممکنه پنج سال پیش نوشته باشیش و هی بری دوباره بخونیش یا دوباره از اول بنویسیش ولی بالاخره اون لحظه فرا می‌رسه و تو داری زندگی می‌کنیش! حس قشنگیه! خیلی جادوئیه که اگه هر چند وقت یه بار بری لیستتو چک کنی حداقل یکی دو تا چیز برای خط زدن پیدا می‌کنی مثلا اولای تابستون نوشته بودم گرفتن گواهینامه. بعد چند ماه دیدم که عه گرفتم که. روز اول دانشگاه نوشتم کارگاه برگزار کردن توی دانشگاه و سال بعد دیدم عه من چهار تا کارگاه برگزار کردم و اصلا یادم نبود که یه روزی چنین چیزی نوشتم.
مهم نیست کی هستیم، کجا زندگی می‌کنیم، قدرت یا پول داریم یا نه. خوش‌بختانه، این تنها چیزیه که قدرت‌ها، جبر جغرافیایی و هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌تونن از بین ببرنش. چیز عجیب دیگه‌ای هم که هست اینه که خط خوردن چیزها توی لیست نمودارش موازی محور ایکس‌ها یا حتی خطی نیست؛ نمودارش شبیه لگاریتمه!
کلید همه چی توی شروع کردنه. حتی اگه هیچ امیدی وجود نداشته باشه. به مرور امید اتوماتیک خودش می‌آد!

“مامانم همیشه می‌گفت زندگی مثل جعبه شکلاته؛ هیچ وقت نمی‌دونی چی قراره بهت برسه” (شاید بگید چیزهای بد هم ممکنه رخ بده ولی این‌جا مادر فورست گامپ بهش گفته شکلات؛ فورست عاشق شکلات بود پس همیشه به این جمله با دید مثبت و پایان خوب نگاه می‌کرد) حتی دبیرستان که بودم و ما رو می‌بردن نماز، آقایی که برای سخنرانی می‌اومد هم می‌گفت تهش همه می‌رن بهشت؛ یه سری زودتر، یه سری دیرتر. راجع به صحت هیچ کلمه از توی جمله‌ای که گفتم اطمینان ندارم ولی می‌خوام بگم دید مثبت داشتن هم بد نیست! البته منطق رو هم نباید فراموش کرد.

خلاصه، همه این‌ها رو گفتم که اینو بگم:
بنویسیم چون جادو می‌کنه.

دوره طلایی زندگی دروغی بیش نیست!

می‌گن از حدودای ۱۵ تا ۲۰ سالگی طلایی‌ترین سال‌های عمر انسانه ولی به نظر من این‌طوری نیست. به نظر من کسایی این حرف رو زدن که از ۲۰ سالگی تا ۶۰ – ۷۰ سالگیشون رو باید هرروز می‌رفتن سرکار. کاری که احتمالا دوستش نداشتن. سنت‌ها و قوانین روشون سلطه داشته و توی جریان اون‌ها حرکت کردن. “بریم درس بخونیم چون همه درس می‌خونن” یا “بریم درس بخونیم چون برای کار مدرک می‌خوایم”. “بریم سرکار پول دراریم که خرج خانواده رو دربیاریم”. “بریم خانواده تشکیل بدیم”. اگر همه این استدلال‌ها رو همین‌طور پشت هم بپرسی ازشون یه جایی به بن‌بست می‌رسن.

اگر بری و از آدم‌هایی که قراره کنکور بدن بپرسی که چرا دارن برای کنکور درس می‌خونن بالای ۹۵ درصد افراد جواب از‌ قبل فکرشده و تعیین‌شده‌ای ندارن که بگن. اگر از آدم‌هایی که کنکور دادن هم بپرسی باز هم اکثرا جواب خاصی ندارن. شاید بگن که می‌خوان اپلای کنن یا شاید بگن مدرک می‌خوان.

من خصوصا درمورد دوره ۱۵ تا ۲۰ سالگی حرف می‌زنم چون توی این سن انسان‌ها اکثرا به رشد عقلی می‌رسن و توی خانواده استقلال پیدا می‌کنن و (توی غیر ایران) از خانواده جدا می‌شن. (توی غیر ایران) می‌رن توی یه جای ساده مثلا رستوران کار می‌کنن و می‌فهمن که کار کردن یعنی چی. این‌طوری اگه به یه سمتی رسیدن، کارمند رستوران رو هم درک می‌کنن. (توی غیر ایران) کارهای احمقانه می‌کنن و می‌فهمن که اشکال نداره که بعضی وقت‌ها مثل بچه‌ها و بدون منطق رفتار کنن. توی این سن آدم‌ها می‌تونن چارچوب عقلی‌شون رو شکل بدن و بگن که چطوری دوست دارن که زندگی کنن. البته هیچ سنی برای تغییر دیر نیست. حتی فردی که توی ۶۰ سالگی سرطان می‌گیره و دکترها بهش می‌گن که حداکثر یک سال دیگه می‌میره هم فرصت داره که زندگی‌ای که دوست داره رو بسازه.

الان که این متن رو دارم می‌نویسم فرهاد توی گوشم داره می‌گه “زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت”. یکی دو سالیه که عاشق این آهنگ شدم. همیشه با دید مطلق مردن به این آهنگ گوش می‌دم و گریه می‌کنم ولی الان که این آهنگ رو دارم گوش می‌دم به این فکر می‌کنم که زندگی خیلی کوتاهه. خیلی کوتاهه. شاخص امید به زندگی ایران (میانگین سن مرگ) 71 ساله. (این فقط یک آماره و مقدار میانگین جامعه رو می‌گه ولی فرض کنیم که کاملا درسته) اگر 50 سالتون باشه، 70% عمرتون رو زندگی کردید. اگر 40 سالتون باشه، 56% عمرتون رو زندگی کردید. اگر 30 سالتون باشه، 42% عمرتون رو زندگی کردید. اگر 20 سالتون باشه 28% عمرتون رو زندگی کردید. زندگی واقعا کوتاه‌تر از این حرفاست که زندگی‌ای که دوست داریم رو به خاطر چیزهایی که حتی استدلالی براشون نداریم تلف کنیم و چیزی که می‌خوایم رو نداشته باشیم.

اگر زندگی‌ای که دوست داریم داشته باشیم چیزیه که قبل‌تر توصیف کردم پس خیلی خوبه ولی اگر از زندگی فعلی راضی نیستیم و دوست داریم یه زندگی رویایی بسازیم این نوشته به درد می‌خوره.

زندگی عادی‌ای که اکثر انسان‎‌‎ها دارن، مسیر تعریف شده‌ای داره. موفقیت توش تضمینیه. جاده‌ای آسفالت شده و آماده رد شدنه. فراز و نشیب زیادی نداره، شاید چند جا دست‌انداز یا تونل و پل داشته باشه. راه‌حل تضمینی توی ایران اینه: درس بخون، کنکور بده، دانشگاه قبول شو، مدرک بگیر، اگه زرنگ بودی بدون واسطه برو سر کار و اگه زرنگ نیستی یه آشنا پیدا کن و حداقل پنج روز در هفته برو سر کار. حقوقت در حدی خواهد بود که زندگیت رو بچرخونی و مطمئنی که اتفاق غیر منتظره‌ای نمی‌افته.

قبلا خیلی دوست داشتم راه قطعی رو پیش بگیرم و این‌طوری زندگی کنم اما از یه جایی به بعد دیگه به نظرم جذاب نیومد. دوست دارم زندگیم ماجراجویی بیشتری داشته باشه، هدف‌های بزرگ بیشتری داشته باشه. توی حوزه‌های بیشتری باشه. نمی‌خوام زندگیم به سرکار رفتن و پروموت شدن و شاید نهایتا مدیر بخش یا پروژه شدن منتهی بشه. راستش هنوز نمی‌دونم دقیقا چی می‌خوام. ایده‌ام از کار رویاییم مدام در حال عوض شدنه. فکر نکنم هیچ وقت به یه چیز قطعی برسم.

بعضی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که دانشگاه اصلا به چه دردی می‌خوره؟ به قول دوستم توی جریان بقیه قرار گرفتیم و اومدیم دانشگاه، جایی که هرروز به هزار و یک دلیل زجر می‌کشیم ازش : ) به این فکر می‌کنم که انصراف بهترین راهه. ولی بعد به این فکر می‌کنم که راه رفتن رو هموارتر می‌کنه. می‌شه گفت که از لحاظ کاری و زندگی خوبی‌هایی داره ولی آیا واقعا به اذیت شدن می‌ارزه؟

حرف اصلیم اینه که مهم نیست که چقدر از زندگی گذشته، مهم اینه که هنوز کلی وقت هست. برای کسی که می‌دونه ماکزیمم یک هفته دیگه از سرطان می‌میره اون یه هفته زمان زیادیه، چه برسه به کسی که تازه بیست سالشه یا حتی چهل-پنجاه سالشه! تنها چیزی که لازمه که زندگیمون رو از این رو به اون رو کنه اینه که کمی شجاعت به خرج بدیم و بریم سمت هدف‌هایی که عمیقا دوستشون داریم و قربانی جماعت نشیم. جماعت و عموم توی هرچیزی معمولا یا دارن اشتباه می‌کنن و یا راه عادی و روتین رو می‌رن.

البته همه این‌ها مستلزم اینه که هدف‌های زندگیمون معلوم باشن. پیداکردن هدف‌های ریز کار سختی نیست. هدف اصلی پیداکردنش خیلی سخته ولی برای شروع می‌شه یه کاغذ برداشت و هر هدفی به ذهن می‌آد رو بدون بررسی منطقی بودن یا نبودنشون نوشت. هرچی هدف‌های بیشتر، بهتر.

یکی از استادام از یکی از کارمندای مایکروسافت نقل می‌کرد که می‌گفت: “هر آدمی یک کتاب نانوشته‌ست.” هر آدمی یه فرصت برای ایجاد یه تغییر بزرگ بوده. اکثر آدم‌ها اینو ندیدن و زندگی‌شون رو به سر کردن تا مردن. اگر همه فرصت‌هایی که می‌تونستن برای خودشون پیش بیارن رو می‌دیدن دنیا طور دیگه‌ای می‌شد ولی هیچ وقت این اتفاق نمی‌افته. احتمالا بیش‌تر از نود درصد کسایی که این مطلب رو می‌خونن حرفای من رو قبول نخواهند داشت و یا قبول دارن ولی حاضر نیستن کاری انجام بدم. این دیگه دست من نیست : )

این حرفا چیزاییه که به نظر خودم درست و منطقی می‌آن ولی خیلی وقت‌ها خودمم بهشون شک پیدا می‌کنم. بالاخره تا حدی حرف بقیه و بعد تکرار اون حرفا توسط خودت توی ذهن اونم توی مدت زیادی باعث می‌شه که حتی حرف‌هایی که می‌دونی درست هستن رو بعضی وقت‌ها قبول نکنی.

خودتون رو چطوری توصیف می کنید؟

سریال وست ورلد با گفتن این دیالوگ شروع می شه: “آیا تاحالا واقعیت وجود خودتو زیر سوال بردی؟”  توی مصاحبه برای استخدام توی شرکت های معروف تکنولوژی از فرد می پرسن “چی تو رو تو می کنه؟” توی شبکه های اجتماعی برای قسمت بیوی پروفایل وقتی خالی کمرنگ نوشته میگه خودتو معرفی کن. روانشناس ها، کتاب ها و فیلم ها همه می گن با کسی که هستی به صلح برس. اما من کی هستم؟ چه جوری خودم رو معرفی و توصیف کنم؟

این مطلب رو چند ماه پیش نوشتم ولی هیچ وقت حوصله نکردم که منتشرش کنم. سال جدید که اومد به خودم که گفتم مطلب جدیدی بذارم.

فکر می کردم برای خودم به جواب این سوال رسیدم. هر دفعه فکر می کنم به جواب این سوال رسیدم ولی بعد می فهمم نه من اونی که فکر می کردم نیستم و جوابم عوض می شه. 3 سال پیش برای معرفی خودم رو یه “بلندپرواز” توصیف می کردم. وارد دانشگاه که شدم خودم رو با افتخار “دانشجوی مهندسی کامپیوتر” توی یکی از دانشگاه های خوب توصیف می کردم. وقتی دیدم دانشگاه چطوریه فهمیدم نحوه خوبی برای توصیف خودم نیست. جلوتر که رفتم خودم رو “تنها” توصیف می کردم. انقدر تنهایی عادی و روتین شد که گفتم کافی نیست و خودم رو “برنامه نویس خوره موسیقی” توصیف کردم. برنامه نویسی کافی نبود. برنامه نویسی شغلیه که می تونی تا ابد بشینی پشت کامپیوترت و هرروز یه چیز رو ارتقا بدی ولی تا ابد باید بشینی پشت کامپیوترت. زندگی به اندازه کافی روتین های خودش رو داره. این رو دیگه نمی خوام. زندگی ربات وار رو دوست ندارم. دوباره به این فکر کردم که پس من کی هستم ولی این دفعه جوابی پیدا نکردم.

شاید آدم ها خودشونو با هدفاشون تعریف می کنن. شاید وقتی “بلندپرواز” بودم آرزوم محقق شدن رویاهایی بود که توی ذهنم بود و هنوزم البته هستن. وقتی “دانشجوی مهندسی کامپیوتر” شدم هدفم کاملا تحصیلی بوده و عمیقا رفتن از این جا. وقتی “تنها” شدم بقیه هدف ها کم رنگ شدن و از بین بردن تنهایی عمیق هدفم بوده. وقتی “برنامه نویس خوره موسیقی” شدم جایی بود که از آدمهای دورم ناامید شدم و به برنامه نویسی و موسیقی دل بستم. چند ماه با این تعریف از خودم زندگی کردم ولی دوباره این فکر توی من ظاهر شد که “تو کی هستی”.

چند هفته ست که مدام به جواب این سوال فکر می کنم ولی نمی تونم جوابی پیدا کنم. “من کی هستم؟” سعی برای پیدا کردن جواب این سوال باعث از بین رفتن خیلی انسان ها شده ولی من نمی خواستم از بین برم. شاید هم هدف اصلیم رو گم کردم. راستش گم نکردم، به نظرم دیگه هدف معقولی نیست برای زندگی کردن.

من کی هستم؟ شاید صدایی که موج درست کرده و منتظره که اثر موج تموم بشه. شاید اثر موج هیچ وقت تموم نمی شه. شاید تا ابد ادامه داره. خب مهم نیست. چه صدایی دارم تولید می کنم؟ نمی دونم.

تصمیم گرفتم از بقیه آدم ها بپرسم که اون ها چطوری خودشون رو توصیف می کنن شاید با دیدن نحوه توصیف اونا از خودشون بتونم من هم به جواب سوالم برسم. پرسشنامه ای درست کردم و به هرکسی که می تونستم ازش خواستم که پرش کنه.

توی پرسشنامه دو تا سوال وجود داشت:

1) اگه ازتون بپرسن که خودتون رو توی 5 کلمه توصیف کنید چه جوابی می دید؟

2) اگه ازتون بخوان که خودتونو توی چند خط (مثلا با 140 حرف) توصیف کنید اون موقع چه جوابی می دید؟

قاعدتا اگر طی روندی که طراحی کرده بودم پرسشنامه پر می شد، فرد حین جواب به سوال اول بود سوال دوم رو نمی دونست. وقتی از فرد سوال می شد که خیلی کوتاه و در حد چهار، پنج کلمه خودش رو معرفی کنه چیزهایی رو می گفت که مهم تر هستن و باعث می شن که طرف مقابل از اون بیشتر خوشش بیاد. دو احتمال وجود داشت، یا فرد چیزهایی رو می گفت که توی سطح ذهنش بود و سریع نوشت و یا فکر کرد. وقتی فرد به سوال دو می رسید می دید که برای توصیف خودش فرصت زیادی داره بنابراین فکر می کرد و می نوشت.

  • قبل از پخش کردن پرسشنامه انتظار داشتم درصد قابل توجهی از آدم ها به شغل و تحصیلشون اشاره کنن ولی تنها 4% افراد این کار رو کردن. 96% افراد خودشون رو با صفت ها معرفی می کردن. بین دو تا سوال بیشترین صفتی که استفاده شده صفت مهربانی بود که 8% کل صفت ها رو به خودش اختصاص داد. صفت بعدی صفت ساده بودن بود و رتبه بعدی هم برای صفت زودرنجی بود.
  • افراد 57 نوع صفت مثبت، 49 نوع صفت منفی و 42 نوع صفت خنثی نام بردن. صفت های خنثی رو صفت هایی در نظر گرفتم که هم می تونه مثبت باشه هم منفی. مثلا درونگرایی، قانع بودن، رقابتی بودن. در مجموع 293 بار به صفت های مثبت (51% کل)، 153 بار به صفت های منفی (27% کل) و 124 بار به صفت های خنثی (22% کل) اشاره شد.
  • برای بعضی افراد جواب های سوال یک و دو متناقض بود. یعنی شاید بشه گفت که افرادی هستن که اگه بخوان سریع و سلیس خودشون رو توصیف کنن توی خودشون چیز خاصی پیدا نمی کنن و چیزهایی رو می گن که باعث می شه طرف مقابل از او خوشش بیاد ولی وقتی فرصت پیدا می کنن که خودشون رو به طرف مقابل کامل معرفی کنن فکر می کنن که اگر از خوبی های خودشون بگن، اون فرد جذب او می شه.
  • فقط درون گراها اعلام کردند که درونگرا هستن و برونگراها هیچ اشاره ای به این موضوع نکردند. شاید چون درونگراها این رو یک چیز خاص می دونن. (به نظر من هم چیز خاصی هستش چون واقعا نسبت برونگراها لااقل توی جامعه ما به مراتب بیشتر از درونگراهاست.
  • عده ای با این که طی توصیف خودشون، چیزهای منفی زیادی درباره خودشون گفته بودن ولی نهایتا از خودشون دید مثبت و امیدوارانه ای داشتن که خیلی خوشحال کننده هستش.
  • من توی سوال ها جایی اشاره به گفتن جنسیت نکردم ولی توی جواب ها مشاهده کردم که همه افرادی که به جنسیتشون اشاره کرده بودن فقط خانم بودن و هیچ کسی اعلام به مرد بودن نکرده بود. نمی دونم این دقیقا به چه کسی بر می گرده. به خانواده، به جامعه یا به چی. ولی می دونم که چیز درستی نیست. با این که جامعه آماری مطالعه من کم بود ولی می تونم بگم که این نتیجه گیری قابل تعمیمه. امیدوارم روزی برسه که دختر بودن صفتی اضافه توی ذهن افراد نباشه : )
  • عجیب ترین صفت هایی که دیدم افراد خودشون رو با اونا توصیف کردن این ها بود: دروغ گو، بی مسئولیت، دست فرمون خوب :)). صفت دروغ گو واقعا عجیب بود شنیدنش. مثل اون سوال هایی که چند تا جمله می ده و می گه با توجه به این جمله ها نتیجه گیری منطقی کنید و یه جمله می گه که جمله بعدی غلطه، من هم با دیدن این که فرد گفته دروغ گو هستم نتونستم به راست بودن جواب هاش اطمینان کسب کنم.
  • عده ای هم توی جواب های سوال ها گفته بودن “به تو چه” که اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که خب وقتی نمی خواید جواب بدید چرا اصلا پرسش نامه رو باز کردید؟ :))

چند ماه پیش توی توئیتر یه توییتی از ShahradB@ دیدم که توش یک سوال مطرح کرده بود و آخرین دفعه ای که چک کردم 55 نفر اون توییت رو جواب داده بودن و به نظرم جالبه که اون ها رو هم این جا بیان کنم. توییت سوالش این بود که آیا شغلی که بچه بودید و دوست داشتید که داشته باشید رو الان دارید یا نه. فقط 20% افراد اونی شده بودن که می خواستن. (توی پرانتز بگم که جالب بود که چند نفر که دوست داشتن فضانورد بشن به جاش برنامه نویس شده بودن)

آینده ای که آدم ها برای خودشون می سازن رابطه مستقیمی داره با تعریفی که افراد توی هر برهه زندگی از خودشون  دارن و تعریف بقیه اصلا مهم نیست. در آینده مطالعه هایی با جامعه بزرگتر انجام می دم و این دو موضوع رو به هم ربط می دم. امیدوارم چیز مناسبی ازشون دربیاد.

نکته آخر این که جامعه آماری چیزهایی که بررسی کردم افراد خیلی زیادی رو شامل نمی شد. هدف اصلی این مطالعه روشن کردن خودم بود برای همین نتیجه گیری تقریبی و کیفی برام کافی بود و به اعداد توجه خیلی زیادی نکردم.

امیدوارم از خوندن این مطلب لذت برده باشید 🙂