دوره طلایی زندگی دروغی بیش نیست!

می‌گن از حدودای ۱۵ تا ۲۰ سالگی طلایی‌ترین سال‌های عمر انسانه ولی به نظر من این‌طوری نیست. به نظر من کسایی این حرف رو زدن که از ۲۰ سالگی تا ۶۰ – ۷۰ سالگیشون رو باید هرروز می‌رفتن سرکار. کاری که احتمالا دوستش نداشتن. سنت‌ها و قوانین روشون سلطه داشته و توی جریان اون‌ها حرکت کردن. “بریم درس بخونیم چون همه درس می‌خونن” یا “بریم درس بخونیم چون برای کار مدرک می‌خوایم”. “بریم سرکار پول دراریم که خرج خانواده رو دربیاریم”. “بریم خانواده تشکیل بدیم”. اگر همه این استدلال‌ها رو همین‌طور پشت هم بپرسی ازشون یه جایی به بن‌بست می‌رسن.

اگر بری و از آدم‌هایی که قراره کنکور بدن بپرسی که چرا دارن برای کنکور درس می‌خونن بالای ۹۵ درصد افراد جواب از‌ قبل فکرشده و تعیین‌شده‌ای ندارن که بگن. اگر از آدم‌هایی که کنکور دادن هم بپرسی باز هم اکثرا جواب خاصی ندارن. شاید بگن که می‌خوان اپلای کنن یا شاید بگن مدرک می‌خوان.

من خصوصا درمورد دوره ۱۵ تا ۲۰ سالگی حرف می‌زنم چون توی این سن انسان‌ها اکثرا به رشد عقلی می‌رسن و توی خانواده استقلال پیدا می‌کنن و (توی غیر ایران) از خانواده جدا می‌شن. (توی غیر ایران) می‌رن توی یه جای ساده مثلا رستوران کار می‌کنن و می‌فهمن که کار کردن یعنی چی. این‌طوری اگه به یه سمتی رسیدن، کارمند رستوران رو هم درک می‌کنن. (توی غیر ایران) کارهای احمقانه می‌کنن و می‌فهمن که اشکال نداره که بعضی وقت‌ها مثل بچه‌ها و بدون منطق رفتار کنن. توی این سن آدم‌ها می‌تونن چارچوب عقلی‌شون رو شکل بدن و بگن که چطوری دوست دارن که زندگی کنن. البته هیچ سنی برای تغییر دیر نیست. حتی فردی که توی ۶۰ سالگی سرطان می‌گیره و دکترها بهش می‌گن که حداکثر یک سال دیگه می‌میره هم فرصت داره که زندگی‌ای که دوست داره رو بسازه.

الان که این متن رو دارم می‌نویسم فرهاد توی گوشم داره می‌گه “زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت”. یکی دو سالیه که عاشق این آهنگ شدم. همیشه با دید مطلق مردن به این آهنگ گوش می‌دم و گریه می‌کنم ولی الان که این آهنگ رو دارم گوش می‌دم به این فکر می‌کنم که زندگی خیلی کوتاهه. خیلی کوتاهه. شاخص امید به زندگی ایران (میانگین سن مرگ) 71 ساله. (این فقط یک آماره و مقدار میانگین جامعه رو می‌گه ولی فرض کنیم که کاملا درسته) اگر 50 سالتون باشه، 70% عمرتون رو زندگی کردید. اگر 40 سالتون باشه، 56% عمرتون رو زندگی کردید. اگر 30 سالتون باشه، 42% عمرتون رو زندگی کردید. اگر 20 سالتون باشه 28% عمرتون رو زندگی کردید. زندگی واقعا کوتاه‌تر از این حرفاست که زندگی‌ای که دوست داریم رو به خاطر چیزهایی که حتی استدلالی براشون نداریم تلف کنیم و چیزی که می‌خوایم رو نداشته باشیم.

اگر زندگی‌ای که دوست داریم داشته باشیم چیزیه که قبل‌تر توصیف کردم پس خیلی خوبه ولی اگر از زندگی فعلی راضی نیستیم و دوست داریم یه زندگی رویایی بسازیم این نوشته به درد می‌خوره.

زندگی عادی‌ای که اکثر انسان‎‌‎ها دارن، مسیر تعریف شده‌ای داره. موفقیت توش تضمینیه. جاده‌ای آسفالت شده و آماده رد شدنه. فراز و نشیب زیادی نداره، شاید چند جا دست‌انداز یا تونل و پل داشته باشه. راه‌حل تضمینی توی ایران اینه: درس بخون، کنکور بده، دانشگاه قبول شو، مدرک بگیر، اگه زرنگ بودی بدون واسطه برو سر کار و اگه زرنگ نیستی یه آشنا پیدا کن و حداقل پنج روز در هفته برو سر کار. حقوقت در حدی خواهد بود که زندگیت رو بچرخونی و مطمئنی که اتفاق غیر منتظره‌ای نمی‌افته.

قبلا خیلی دوست داشتم راه قطعی رو پیش بگیرم و این‌طوری زندگی کنم اما از یه جایی به بعد دیگه به نظرم جذاب نیومد. دوست دارم زندگیم ماجراجویی بیشتری داشته باشه، هدف‌های بزرگ بیشتری داشته باشه. توی حوزه‌های بیشتری باشه. نمی‌خوام زندگیم به سرکار رفتن و پروموت شدن و شاید نهایتا مدیر بخش یا پروژه شدن منتهی بشه. راستش هنوز نمی‌دونم دقیقا چی می‌خوام. ایده‌ام از کار رویاییم مدام در حال عوض شدنه. فکر نکنم هیچ وقت به یه چیز قطعی برسم.

بعضی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که دانشگاه اصلا به چه دردی می‌خوره؟ به قول دوستم توی جریان بقیه قرار گرفتیم و اومدیم دانشگاه، جایی که هرروز به هزار و یک دلیل زجر می‌کشیم ازش : ) به این فکر می‌کنم که انصراف بهترین راهه. ولی بعد به این فکر می‌کنم که راه رفتن رو هموارتر می‌کنه. می‌شه گفت که از لحاظ کاری و زندگی خوبی‌هایی داره ولی آیا واقعا به اذیت شدن می‌ارزه؟

حرف اصلیم اینه که مهم نیست که چقدر از زندگی گذشته، مهم اینه که هنوز کلی وقت هست. برای کسی که می‌دونه ماکزیمم یک هفته دیگه از سرطان می‌میره اون یه هفته زمان زیادیه، چه برسه به کسی که تازه بیست سالشه یا حتی چهل-پنجاه سالشه! تنها چیزی که لازمه که زندگیمون رو از این رو به اون رو کنه اینه که کمی شجاعت به خرج بدیم و بریم سمت هدف‌هایی که عمیقا دوستشون داریم و قربانی جماعت نشیم. جماعت و عموم توی هرچیزی معمولا یا دارن اشتباه می‌کنن و یا راه عادی و روتین رو می‌رن.

البته همه این‌ها مستلزم اینه که هدف‌های زندگیمون معلوم باشن. پیداکردن هدف‌های ریز کار سختی نیست. هدف اصلی پیداکردنش خیلی سخته ولی برای شروع می‌شه یه کاغذ برداشت و هر هدفی به ذهن می‌آد رو بدون بررسی منطقی بودن یا نبودنشون نوشت. هرچی هدف‌های بیشتر، بهتر.

یکی از استادام از یکی از کارمندای مایکروسافت نقل می‌کرد که می‌گفت: “هر آدمی یک کتاب نانوشته‌ست.” هر آدمی یه فرصت برای ایجاد یه تغییر بزرگ بوده. اکثر آدم‌ها اینو ندیدن و زندگی‌شون رو به سر کردن تا مردن. اگر همه فرصت‌هایی که می‌تونستن برای خودشون پیش بیارن رو می‌دیدن دنیا طور دیگه‌ای می‌شد ولی هیچ وقت این اتفاق نمی‌افته. احتمالا بیش‌تر از نود درصد کسایی که این مطلب رو می‌خونن حرفای من رو قبول نخواهند داشت و یا قبول دارن ولی حاضر نیستن کاری انجام بدم. این دیگه دست من نیست : )

این حرفا چیزاییه که به نظر خودم درست و منطقی می‌آن ولی خیلی وقت‌ها خودمم بهشون شک پیدا می‌کنم. بالاخره تا حدی حرف بقیه و بعد تکرار اون حرفا توسط خودت توی ذهن اونم توی مدت زیادی باعث می‌شه که حتی حرف‌هایی که می‌دونی درست هستن رو بعضی وقت‌ها قبول نکنی.

سناریوی هک، توماس پریرا

صبح از خواب بیدار شدم و دیدم یه ایمیل به دستم رسیده. توی ایمیل می گفت که CFO یه بانک توی امارات اکانت لینکداین ام رو دیده و بهم می خواد یه پیشنهاد کاری بده. ایمیل توی اسپم نرفته بود و توی اینباکس بود. همین طور ایمیل رو یه ربات نداده بود و همه چی منطقی به نظر می اومد.

تقریبا متقاعد شده بودم که همه چی درست و منطقیه ولی باید باز یه چیزیو چک می کردم. لینکداین رو آوردم و دنبال این فرد گشتم و دیدم که اون فرد با اون سمت توی لینکداین وجود داشت.

متقاعد شدم که این فرد وجود داره و همه چی درسته. چند ساعت گذشت و من به این فکر می کردم که جواب این ایمیل رو بدم. ولی یه جای کار می لنگید. آدرس فرستنده thomaspereira5007 [at] gmail [dot] com بود. نکته اولش این بود که چنین فردی قاعدتا نباید چنین آدرس ایمیلی داشته باشه و همین طور اگر قراره پیشنهاد کاری از طرف شرکتی داده بشه نباید از طرف ایمیل شخصی بیاد و جدا از همه اینا اصلا چنین سمتی وظیفه استخدام نداره اصلا! دوباره به این که اون فرد واقعیه شک کردم و اسمش رو گوگل کردم. دیدم که اون آدم وجود داره و توی سایتای مختلف اطلاعات ازش هست. بعد توی فیس بوک رو گشتم.

خیلی مشکوک بود. رفتم دنبال ایمیلش بگردم ولی توی هیچ سایتی آدرس ایمیلی ازش نبود. به جستجو ادامه دادم و دیدم که کلا ایمیل هایی که اسم فرستنده شون Thomas Pereira هستن و هدف هک کردن دارن خیلی زیادن و کلی تمپلیت مختلف ازش وجود داره. مثلا اینا:

 

Hello, I’m glad to find your contact here.I have a business opportunity of great mutual benefit to share with you.This business deal is over
$27.3 Million.

I am contacting you about this deal base on trust,recommendations and
confidentiality,because i want this funds transferred to your country
for investment and disbursement purpose.

Kindly reply to enable me send you the complete details about this
business deal. I look forward to your prompt reply.

Best Regards,
Thomas Pereira
Financial Officer
Commercial Bank Dubai

یا این

Hello, Compliment of the day,i am a banker from Dubai UAE,i am contacting you based on trust and

confidentiality and also,i am sending this brief letter,to solicit your partnership for a transfer

deal of $27.3million US Dollars to your country,for investment purpose.I shall send you more

information and procedures when i receive a positive response from you through my

email:thomaspereira220@gmail.com

Best Regards,

Thomas Pereira

Chief Financial Officer,

Commercial Bank Of Dubai PSC

مثلا توی این باز اسم فرستنده همونه و آدرسش هم مثل همونیه که برای من ایمیل زده و فقط عددش فرق داره. نکته مشترک همه ایمیل ها این بود که از کلمه kindly استفاده می کرد.

درنهایت مطمئن شدم که قرار بود که هک بشم. نکته بسیار جالبش این بود که ایمیلی که برای من اومد با ایمیل های احمقانه دیگه ای که می آد و مثلا می گه “من سردار ارتش آمریکام و 30 میلیون دلار می خوام بهت بدم” فرق داشت. فردی که پشت ایمیل بوده لینکداینم رو چک کرده و فهمیده برنامه نویس هستم. بعد از اطلاعات ارتباطم توی لینکداین ایمیلم رو برداشته و بهم ایمیل زده.

از این اتفاق ناراضی نیستم. واقعیت اینه که به هر نسبتی که توی اینترنت اطلاعات به اشتراک می ذاریم باید با این که از اون اطلاعات سوءاستفاده بشه هم کنار بیایم. توی مشکل فیسبوک که چند روز پیش ترند شده بود هم کسی به این فکر نمی کنه که اگر نمی خوای از اطلاعات خیلی شخصیت سوءاستفاده نشه نباید اطلاعات شخصیت رو در دسترس همه بذاری. هیچ چیزی مجانی نیست. شبکه های اجتماعی شاید پول نگیرن از ما ولی از ما دیتا می گیرن و به روش های خیلی خیلی زیادی از اون اطلاعات پول درمیارن.

خودتون رو چطوری توصیف می کنید؟

سریال وست ورلد با گفتن این دیالوگ شروع می شه: “آیا تاحالا واقعیت وجود خودتو زیر سوال بردی؟”  توی مصاحبه برای استخدام توی شرکت های معروف تکنولوژی از فرد می پرسن “چی تو رو تو می کنه؟” توی شبکه های اجتماعی برای قسمت بیوی پروفایل وقتی خالی کمرنگ نوشته میگه خودتو معرفی کن. روانشناس ها، کتاب ها و فیلم ها همه می گن با کسی که هستی به صلح برس. اما من کی هستم؟ چه جوری خودم رو معرفی و توصیف کنم؟

این مطلب رو چند ماه پیش نوشتم ولی هیچ وقت حوصله نکردم که منتشرش کنم. سال جدید که اومد به خودم که گفتم مطلب جدیدی بذارم.

فکر می کردم برای خودم به جواب این سوال رسیدم. هر دفعه فکر می کنم به جواب این سوال رسیدم ولی بعد می فهمم نه من اونی که فکر می کردم نیستم و جوابم عوض می شه. 3 سال پیش برای معرفی خودم رو یه “بلندپرواز” توصیف می کردم. وارد دانشگاه که شدم خودم رو با افتخار “دانشجوی مهندسی کامپیوتر” توی یکی از دانشگاه های خوب توصیف می کردم. وقتی دیدم دانشگاه چطوریه فهمیدم نحوه خوبی برای توصیف خودم نیست. جلوتر که رفتم خودم رو “تنها” توصیف می کردم. انقدر تنهایی عادی و روتین شد که گفتم کافی نیست و خودم رو “برنامه نویس خوره موسیقی” توصیف کردم. برنامه نویسی کافی نبود. برنامه نویسی شغلیه که می تونی تا ابد بشینی پشت کامپیوترت و هرروز یه چیز رو ارتقا بدی ولی تا ابد باید بشینی پشت کامپیوترت. زندگی به اندازه کافی روتین های خودش رو داره. این رو دیگه نمی خوام. زندگی ربات وار رو دوست ندارم. دوباره به این فکر کردم که پس من کی هستم ولی این دفعه جوابی پیدا نکردم.

شاید آدم ها خودشونو با هدفاشون تعریف می کنن. شاید وقتی “بلندپرواز” بودم آرزوم محقق شدن رویاهایی بود که توی ذهنم بود و هنوزم البته هستن. وقتی “دانشجوی مهندسی کامپیوتر” شدم هدفم کاملا تحصیلی بوده و عمیقا رفتن از این جا. وقتی “تنها” شدم بقیه هدف ها کم رنگ شدن و از بین بردن تنهایی عمیق هدفم بوده. وقتی “برنامه نویس خوره موسیقی” شدم جایی بود که از آدمهای دورم ناامید شدم و به برنامه نویسی و موسیقی دل بستم. چند ماه با این تعریف از خودم زندگی کردم ولی دوباره این فکر توی من ظاهر شد که “تو کی هستی”.

چند هفته ست که مدام به جواب این سوال فکر می کنم ولی نمی تونم جوابی پیدا کنم. “من کی هستم؟” سعی برای پیدا کردن جواب این سوال باعث از بین رفتن خیلی انسان ها شده ولی من نمی خواستم از بین برم. شاید هم هدف اصلیم رو گم کردم. راستش گم نکردم، به نظرم دیگه هدف معقولی نیست برای زندگی کردن.

من کی هستم؟ شاید صدایی که موج درست کرده و منتظره که اثر موج تموم بشه. شاید اثر موج هیچ وقت تموم نمی شه. شاید تا ابد ادامه داره. خب مهم نیست. چه صدایی دارم تولید می کنم؟ نمی دونم.

تصمیم گرفتم از بقیه آدم ها بپرسم که اون ها چطوری خودشون رو توصیف می کنن شاید با دیدن نحوه توصیف اونا از خودشون بتونم من هم به جواب سوالم برسم. پرسشنامه ای درست کردم و به هرکسی که می تونستم ازش خواستم که پرش کنه.

توی پرسشنامه دو تا سوال وجود داشت:

1) اگه ازتون بپرسن که خودتون رو توی 5 کلمه توصیف کنید چه جوابی می دید؟

2) اگه ازتون بخوان که خودتونو توی چند خط (مثلا با 140 حرف) توصیف کنید اون موقع چه جوابی می دید؟

قاعدتا اگر طی روندی که طراحی کرده بودم پرسشنامه پر می شد، فرد حین جواب به سوال اول بود سوال دوم رو نمی دونست. وقتی از فرد سوال می شد که خیلی کوتاه و در حد چهار، پنج کلمه خودش رو معرفی کنه چیزهایی رو می گفت که مهم تر هستن و باعث می شن که طرف مقابل از اون بیشتر خوشش بیاد. دو احتمال وجود داشت، یا فرد چیزهایی رو می گفت که توی سطح ذهنش بود و سریع نوشت و یا فکر کرد. وقتی فرد به سوال دو می رسید می دید که برای توصیف خودش فرصت زیادی داره بنابراین فکر می کرد و می نوشت.

  • قبل از پخش کردن پرسشنامه انتظار داشتم درصد قابل توجهی از آدم ها به شغل و تحصیلشون اشاره کنن ولی تنها 4% افراد این کار رو کردن. 96% افراد خودشون رو با صفت ها معرفی می کردن. بین دو تا سوال بیشترین صفتی که استفاده شده صفت مهربانی بود که 8% کل صفت ها رو به خودش اختصاص داد. صفت بعدی صفت ساده بودن بود و رتبه بعدی هم برای صفت زودرنجی بود.
  • افراد 57 نوع صفت مثبت، 49 نوع صفت منفی و 42 نوع صفت خنثی نام بردن. صفت های خنثی رو صفت هایی در نظر گرفتم که هم می تونه مثبت باشه هم منفی. مثلا درونگرایی، قانع بودن، رقابتی بودن. در مجموع 293 بار به صفت های مثبت (51% کل)، 153 بار به صفت های منفی (27% کل) و 124 بار به صفت های خنثی (22% کل) اشاره شد.
  • برای بعضی افراد جواب های سوال یک و دو متناقض بود. یعنی شاید بشه گفت که افرادی هستن که اگه بخوان سریع و سلیس خودشون رو توصیف کنن توی خودشون چیز خاصی پیدا نمی کنن و چیزهایی رو می گن که باعث می شه طرف مقابل از او خوشش بیاد ولی وقتی فرصت پیدا می کنن که خودشون رو به طرف مقابل کامل معرفی کنن فکر می کنن که اگر از خوبی های خودشون بگن، اون فرد جذب او می شه.
  • فقط درون گراها اعلام کردند که درونگرا هستن و برونگراها هیچ اشاره ای به این موضوع نکردند. شاید چون درونگراها این رو یک چیز خاص می دونن. (به نظر من هم چیز خاصی هستش چون واقعا نسبت برونگراها لااقل توی جامعه ما به مراتب بیشتر از درونگراهاست.
  • عده ای با این که طی توصیف خودشون، چیزهای منفی زیادی درباره خودشون گفته بودن ولی نهایتا از خودشون دید مثبت و امیدوارانه ای داشتن که خیلی خوشحال کننده هستش.
  • من توی سوال ها جایی اشاره به گفتن جنسیت نکردم ولی توی جواب ها مشاهده کردم که همه افرادی که به جنسیتشون اشاره کرده بودن فقط خانم بودن و هیچ کسی اعلام به مرد بودن نکرده بود. نمی دونم این دقیقا به چه کسی بر می گرده. به خانواده، به جامعه یا به چی. ولی می دونم که چیز درستی نیست. با این که جامعه آماری مطالعه من کم بود ولی می تونم بگم که این نتیجه گیری قابل تعمیمه. امیدوارم روزی برسه که دختر بودن صفتی اضافه توی ذهن افراد نباشه : )
  • عجیب ترین صفت هایی که دیدم افراد خودشون رو با اونا توصیف کردن این ها بود: دروغ گو، بی مسئولیت، دست فرمون خوب :)). صفت دروغ گو واقعا عجیب بود شنیدنش. مثل اون سوال هایی که چند تا جمله می ده و می گه با توجه به این جمله ها نتیجه گیری منطقی کنید و یه جمله می گه که جمله بعدی غلطه، من هم با دیدن این که فرد گفته دروغ گو هستم نتونستم به راست بودن جواب هاش اطمینان کسب کنم.
  • عده ای هم توی جواب های سوال ها گفته بودن “به تو چه” که اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که خب وقتی نمی خواید جواب بدید چرا اصلا پرسش نامه رو باز کردید؟ :))

چند ماه پیش توی توئیتر یه توییتی از ShahradB@ دیدم که توش یک سوال مطرح کرده بود و آخرین دفعه ای که چک کردم 55 نفر اون توییت رو جواب داده بودن و به نظرم جالبه که اون ها رو هم این جا بیان کنم. توییت سوالش این بود که آیا شغلی که بچه بودید و دوست داشتید که داشته باشید رو الان دارید یا نه. فقط 20% افراد اونی شده بودن که می خواستن. (توی پرانتز بگم که جالب بود که چند نفر که دوست داشتن فضانورد بشن به جاش برنامه نویس شده بودن)

آینده ای که آدم ها برای خودشون می سازن رابطه مستقیمی داره با تعریفی که افراد توی هر برهه زندگی از خودشون  دارن و تعریف بقیه اصلا مهم نیست. در آینده مطالعه هایی با جامعه بزرگتر انجام می دم و این دو موضوع رو به هم ربط می دم. امیدوارم چیز مناسبی ازشون دربیاد.

نکته آخر این که جامعه آماری چیزهایی که بررسی کردم افراد خیلی زیادی رو شامل نمی شد. هدف اصلی این مطالعه روشن کردن خودم بود برای همین نتیجه گیری تقریبی و کیفی برام کافی بود و به اعداد توجه خیلی زیادی نکردم.

امیدوارم از خوندن این مطلب لذت برده باشید 🙂

چگونه شنیده و معروف بشیم؟

مشاهدات چند ماهه من از شبکه های اجتماعی و مطالعه و بررسی افراد معروف منجر به این نتیجه گیری شد که شنیده شدن دو حالت داره:

حالت اول شنیده شدن برای وقتیه که چیزی رو بگی که بقیه دوست دارن بشنون. مثلا [توی شبکه توییتر ایران] اگه به مشکل روز جامعه گیر بدی همه گوش می دن. چون حتی اگه به این موضوع آگاه نباشن، توی ناخودآگاهشون دنبال یه مشکل یا یه خبر بد هستن و یه جورایی اعتیاد دارن به شنیدن این چیزا. شنیدن خبر بد یه جورایی از نظر روانشناسی باعث آرامششون می شه که اعتیاد انرژی و خبر بد رو ارضا می کنه. یا کلا قاعده این طوریه که یه موضوع ناجور یا بد یه نفری انتخاب کنه و همه تا چند روز به اون گیر بدن. در صورتی که توی سراسر دنیا مردم با موضوعات مختلف توییت می کنن. هر گروهی برای یه هدفی. یا مثلا [توی ویرگول] اگه راجع به تکنولوژی بگی به احتمال زیاد شنیده می شی (که قاعدتا نباید این جوری باشه) و در غیر این صورت خیلی سخت شنیده می شی. درصورتی که ویرگول و مدیوم همه برای این به وجود اومدن که هرکسی به راحتی هر حرفی داره بزنه و شنیده بشه.

حالت دوم شنیده شدن برای وقتیه که شناخته شده و معروف باشی و به نحوی اعتبار پیدا کنی. یه آدم شناخته شده می تونه چیزی که هیچ کسی بهش فکر نمی کنه رو باعث بشه عده زیادی به اون موضوع فکر کنن. یه آدم معروف می تونه فرهنگی که به هیچ وجهی توی جامعه ای وجود نداره رو به وجود بیاره و گسترش بده.مثلا چیزی که به نظر من خیلی بولد و زیبا اومد حمایت جادی از دوچرخه سواری توی سطح شهر تهران بود. مطمئنم اگه یه دانشجو یا یه آدم عادی شروع می کرد که با دوچرخه بره به دانشگاهش تا محیط زیست رو از اینی که هست خراب تر نکنه و قصد داشت که بقیه هم این کار رو کنن و این رو با دنیا به اشتراک می ذاشت، عمرا تا چند سال دیگه هم شنیده نمی شد ولی چون جادی که آدم شناخته شده ایه از این کار حمایت کرد، آدم های بیشتری به این گروه پیوستن. حتی مثلا اگر من ابتدای این نوشته مدرک ها و اعتبارم رو می گفتم شاید عده زیادی بیشتر به این متن توجه می کردن.

و با این اوصاف، بدترین حالت برای وقتیه که آدم معروفی نباشی و چیزهایی رو بخوای بگی که عامه پسند نیستن. مثل این می مونه که روی زمین آدم فضایی باشی. با این شرایط به احتمال زیاد شنیده نخواهی شد مگر این که آدم معروفی تو رو به بقیه معرفی کنه یا این که ابتدای کار چیزهایی بگی که بقیه دوست دارن و بعد که تا حدی معروف شدی حرف های جدیدی بزنی.

چیز خیلی بدی که وجود داره اینه که اکثر آدم ها در مواجهه با حرف جدید فکر و استدلال نمی کنن. اول به این نگاه می کنن که چه کسی اون رو گفته و اگه معروف بود حاضر می شن که حرفش رو گوش بدن. وقتی که گوش می دن بررسی می کنن که آیا با منافع اون ها سازگاره یا نه یا خنثی هستش و همین طور توی ناخودآگاه بررسی می کنن که آیا این چیزیه که دوست دارن بشنون یا خیر. اگر سر موضوع خاصی بخواید جلوی بقیه مردم با یه فرد شناخته شده بحثی داشته باشید و حتی استدلال شما محکم تر از اون فرد معروف باشه به احتمال زیاد بقیه باز هم حرف اون فرد رو گوش می دن و نه شما.

از طرفی این نتیجه گیری های من وجودشون منطقی به نظر میاد و طبیعیه. طبیعیه که کسی که شناخته شدست حرفش رو همه قبول کنن. طبیعیه که همه دنبال شنیدن چیزهایی باشن که دوست دارن ولی از طرفی یه جای کار درست نیست. قوه استدلال درصد زیادی از آدم ها خاموشه. اگر فکر عمیقا به کار گرفته بشه خیلی از مشکلات انسان ها حل می شه. اگه حرف ها رو بشنویم بدون توجه به اسم و اعتبار گوینده (یا حتی آهنگ رو بدون توجه به اعتبار خواننده گوش بدیم یا فیلمی ببینیم بدون توجه به اعتبار بازیگر و کارگردان) و بعد با ذهنمون درباره درست یا غلط بودن و یا زیبا یا زشت بودن فکر کنیم دنیا بسیار جای زیباتری خواهد شد. (البته انتخاب بر اثر عقل یا اعتبار بقیه روی یه بازه هستن که توی هر موضوعی درجه شون فرق می کنه)

همین طور مثلا در مورد اعتیاد ناخودآگاه به اخبار منفی می تونم بگم که این اعتیاد یه چیزیه که اگر از خودمون شروع کنیم می تونیم درستش کنیم و همه جامعه رو به تدریج بهتر کنیم. می تونیم انتخاب کنیم که اکانت های خنده دار رو هم دنبال کنیم. می تونیم به این موضوع کمی فکر کنیم که درصد زیادی از اخبار و رسانه های خبری تنها دنبال چیزهای منفی و بزرگنمایی اتفاقات هستن (به خاطر پول و سیاست های خودشون) و دنیا فقط چیزهای منفی نداره. ایران فقط مشکلات نداره. چیزهای زیبایی توی این جا پیدا می شه که می تونیم اون ها رو هم ببینیم.

حتی تایتل این نوشته هم کمی دور از مطلب اصلی انتخاب شد با هدف شاید شنیده شدن. این مطلب رو چند روز پیش توی ویرگول اول گذاشتم گفتم اینجا هم بذارم.

فرنک ابگنیل و مسعود شصت چی

Catch Me if You Can فیلمی بود که خیلی وقت بود می خواستم ببینم. توی اولین فرصتی که پیدا کردم دیدمش و از چندین لحاظ خیلی من رو توی فکر فرو برد. خلاصه فیلم (که بر اساس داستان واقعی ساخته شده) می شه گفت اینه که یه پسری که 18 سالش هم نشده از خونه فرار می کنه و به عنوان خلبان، پزشک و وکیل کار می کنه و ماموری از F.B.I دنبالش می گرده و می خواد دستگیرش کنه و بعد نهایتا به استخدام F.B.I در می آد. اسم پسر فرنک ابگنیل هستش. آدم بسیار باهوش و زیرکیه. از دیدگاه اریک برن بالغ قوی ای داره. نشانه های والد بودن تقریبا اصلا توش دیده نمی شه. بعضی جاها هم کودک آزرده و لج بازش دیده می شه. با جعل چک کردن بیشتر از 4 میلیون دلار پول جمع می کنه و هر وقت که دوست داره هویتش رو عوض می کنه و زندگیش رو از این رو به اون رو می کنه. در همه این مدت با پدرش رابطه اش رو حفظ می کنه و بهش نامه می نویسه و هر بار که می خواد هویتش رو عوض کنه به پدرش خبر می ده. (قسمتی از واقعیت کاری که می کنه رو می گه نه کل واقعیت رو). فرنک شخصیتیه که شاید اکثر آدم های روی زمین دوست دارن اون باشن، آدمی که بدون زحمت بهترین کارها و بیشترین پول و شادترین زندگی رو داره.

مرد هزار چهره تقریبا تقلید از این فیلمه. ولی به نظر من عمق داستان مرد هزار چهره بسیار غمگین تر از فیلم اصلیه. توی فیلم فرنک آدم استثنائی ای بود که همه کارها رو به طور ارادی و با خواست خودش انجام داد. مرد هزار چهره حکایت مرد تقریبا بدبخت و ساده ایه که کارمند اداره ثبته و یک بار شانس بهش رو می کنه و از طرف بانک ماشین برنده می شه و از محل زندگیش، شیراز، می آد تهران که جایزه اش رو ببره. اما سرنوشتش طوری می شه که همه اون رو با آدم های مختلف اشتباه می گیرن و به اجبار باعث می شه که توی موقعیت اون ها قرار بگیره. هر بار که به جای شخص دیگه ای قرار می گیره اول احساس ناراحتی می کنه ولی کمی که زمان می گذره و کارهای شخصیت اصلی رو یاد می گیره شروع به لذت بردن می کنه. آیا می شه اون رو قضاوت کرد؟ نه، شاید هر آدم دیگه ای به جای اون قرار می گرفت همون کارها رو می کرد و یا حتی بدتر. مسعود شصت چی آدم با استعداد یا پولداری یا باهوش نبود. به طور کلی مولفه ی خاصی توی وجودش نبود که مثل فرنک باعث بشه در نظر ما بولد بشه. و این آدم که ] احتمالا [خودش هم از این خبر داشت توی جایگاه هایی قرار گرفت که ممکن بود توی واقعیت های موازی شصت چی ای که هم زمان با شصت چی کارمند بایگانی زندگی می کردن قرار بگیره. احتمالا جایی وایستاد و به خودش گفت “من می تونستم چه چیزهایی باشم ولی نگاه کن الان چی هستم.” یکی از ضعف های داستان این سریال اینه که هیچ وقت به این موضوع اشاره ای نکرد. توی مرد دو هزار چهره که ادامه قبل هستش اون از زندان آزاد می شه و بر می گرده به محیطی که عمیقا و لیترالی در حال قضاوت شدنه و کسی بهش بها نمی ده و زندگیش مثل قبل می شه. یادمه توی یکی از اولین قسمت هاش سکانسی هست که روی تخت دراز کشیده و همه خاطرات خوشی که از شصت چی نبودن داشته رو به یاد می آره و با زندگی الان مقایسه می کنه و همین تصمیم می گیره که خودش نباشه و بره توی نقش آدم های مختلف. چون اون ها باعث می شن احساس خوبی پیدا کنه. تام هنکس توی فیلم دیالوگ زیبایی داره که وقتی فرنک می خواد برای بار دیگه ای فرار کنه و دوباره بره توی قالب یه خلبان. هنرتی (هنکس) به فرنک می گه:

Sometimes, it’s easier living the lie.

بعضی وقت ها دنیای واقعی انقدر دردناکه که ترجیح می دیم توی یه دنیای خیالی و دروغی زندگی کنیم. شاید این فیلم و سریال می خوان که ما به این موضوع توجه کنیم. شاید برای همینه که ریک سنچز برای دخترش بِث اون دنیای خیالی رو ساخت که بچگیش رو توی اون بگذرونه. شاید برای همینه که خیلی ها مواد می کشن چون باعث می شه چیزهایی که دوست دارن رو هر چند به طور توهمی برای مدت کوتاهی تجربه کنن و ببینن. شاید برای همینه که بعضی ها خودشون رو توی کتاب، فیلم و یا موسیقی غرق می کنن. نمی دونم که این کار، کار مطلقا درستیه یا غلط ولی به هر حال واقعیتی هستش که وجود داره. شاید برای همینه که سعدی کتاب بوستان رو نوشت و آرمانشهرش رو توی اون توصیف کرد. نوشتن و توصیف آرمانشهرش باعث می شد برای مدتی از دنیای دور و اطرافش دور بشه.

این رو می دونم که فرار از واقعیت کار درستی نیست چون قانون دنیا اینه که ممکنه از یه سختی ای فرار کنی و باهاش رو برو نشی ولی مطمئنا اون واقعه بد رو به یه صورت دیگه و با شدت بیشتری تجربه خواهی کرد. اما چطور فرار نکنیم؟ چه نیرویی هستش که باعث می شه سختی کشیدن برای بهتر کردن زندگی واقعی رو به خوشی لحظه ای زندگی در تخیلات ترجیح بدیم؟ چه نیرویی باعث می شه که توی بدترین لحظات زندگی تصمیم بگیریم که فعالیت مثبتی داشته باشیم؟ این سوال رو چند وقته از هر کسی می پرسم. کسی رو پیدا نکردم که جواب قانع کننده ای بده. بعضی ها می گن “امید”. به نظر من امید داشتن به تنهایی باعث اون درجه از تحریک برای حرکت و بیرون اومدن از بحران های زندگی نمی شه. شاید امید باعث شه که دلگرمی داشته باشیم به رسیدن روزهای بهتر اما امید به تنهایی باعث نمی شه که اون روزهای بهتر رو بسازیم. یه چیزی توی معادله کمه.

پیتر پن و کمودوس

احتمالا همه می دونید که پیتر پن یه کارتون خیلی قدیمی برای والت دیزنی هستش (برای سال 1953). داستان این کارتون درباره یه دختر کوچولو به اسم وندی هستش که همراه یه موجود جالبی که اسمش پیتر پن عه و به همراه خواهر و برادرش به ماجراجویی می رن. پیتر پن شخصیت بسیار جالبی داره و موجود بسیار باحالیه. پیتر پن از مدرسه و این چیزها بدش می آد چون حوصلش سر می ره. پیتر پن دوست نداره قانون مند زندگی کنه و بسیار اهل ماجراجوئیه. ترجیح می ده شب هاش رو بیدار بمونه و از زندگیش لذت ببره تا این که مثل همه آدم های هم سن خودش بخوابه که صبحش به مدرسه بره. خیلی وقتا می ره و کاپیتان هوک رو اذیت می کنه که کیف کنه. توی ذهن پیتر پن خیلی از چیزهایی که پدر و مادرها موقع تربیت بچه هاشون به اونا یاد می دن وجود نداره بنابراین باید و نبایدهای زیادی توی ذهنش نیست و خیلی وقت ها از حرفایی که وندی درباره زندگیش بهش می زنه متعجب می شه. پیتر پن یکی از کارتون های مورد علاقه من بود و هست. یادم میاد بعد از نسل ویدیو و وی سی آر دیدمش. سی دی اش رو داشتم.

توی لغت نامه انگلیسی، کلمه پیتر پن وجود داره اما معنیش چیزی نیست که من از این شخصیت توصیف کردم. “سندروم پیتر پن” توی انگلیسی توصیف کسانی هستش که دوست ندارن بزرگ بشن. به پیتر پن ها توی دنیای امروز برچسب ننگ زده می شه.

توی دنیا از وقتی که تاریخ بوده و هست قاعده برای همه این بوده که یک نفر رو به شکل خاصی قضاوت و تعبیر کنن و روش برچسبی بزنن و از اون به بعد برای توصیف اون صفت، اون شخصیت رو مثال بزنن.

برای مثال شخصیتی که من خیلی براش احترام قائل هستم ولی همه ازش متنفرن شخصیت کمودوس توی فیلم گلادیاتوره. کمودوس پسر امپراتور روم بود. همین الان کمی درباره این شخصیت فکر کنید. چه چیزی توی ذهنتون میاد؟ جواب تقریبا همه آدم هایی که دیدم این بود که شخصیت نامردی که پدرش رو کشت. مکسیموس رو کشت و روم رو به فنا داد. اما تا حالا به این فکر کردید که چرا همه این اتفاق ها افتاد؟ کمودوس و مکسیموس هر دو انسان بودند. چه چیزی باعث شد که مکسیموس به اون درجه از افتخار برسه و کمودوس انقدر در نظر بقیه خار و خفیف باشه؟ امپراتور مکسیموس رو مثل جانش دوست داشت اما ذره ای به پسر خودش علاقه نشون نداد. هیچ وقت صحنه ای رو یادم نمی ره که کمودوس با پدرش حرف می زد. پدر گفت “آیا آماده هستی که به روم خدمت  کنی؟” کمودوس جواب داد “بله پدر”. پدر جواب داد “بسیار خوب. تو فرمانروای روم نخواهی شد.” کمودوس پرسید “چه کسی را عاقل تر و با تجربه تر از من یافتی پدر؟” پدر گفت “مکسیموس”. اینجا کمودوس برای بار دیگری شکست و سعی کرد که به پدر بفهمونه که او خوبی هایی داره و فقط مکسیموس آدم قابل اعتمادی نیست و او هم هست. اما پدر حرفش رو قطع کرد و گفت “هیس. تصمیم من مکسیموس است”. کمودوس گفت “تنها چیزی که در زندگی ام می خواستم این بود که شبیه شما شوم” ولی پدر عوض هم دردی جواب داد “خطاهایی که امروز مرتکب می شوی حاصل کوتاهی های من در بزرگ کردن توست”. درواقع با این حرفش گفت تو جز مایه ننگ چیزی برای من نیستی. کمودوس گریه اش می گیره و می گه “پدر. من حاضر بودم که تمامی دنیا را به خاطر تو بکشم… فقط اگر مرا دوست داشتی.” فردی که در چنین وضعیتی بزرگ شده رو نمی تونیم انقدر ازش متنفر باشیم. همین طور از اون سمت امپراتو هم نمی تونیم قضاوت مطلق کنیم. حتی اگه پسر امپراتور روم هم باشی، امپراتوری که به پاکدامنی و درایت و مهربانی معروفه ولی از سمتش عشق و محبت نبینی می تونی به کثیف ترین آدم دنیا تبدیل بشی که پست ترین کارهای دنیا رو انجام بدی و محبوب ترین آدم روم رو به قتل برسونی.

پیتر پن. پیتر پن آدمی با باورهای عجیبه. آیا شما هم به پیتر پن به عنوان مظهر آدم ترسو و کسی مسئولیت نمی تونه بپذیره نگاه می کنید؟ تا حالا شده به پیتر پن از چشم وندی نگاه کنید؟ توی چشم وندی پیتر پن کسی هستش که نیمه شب می آد و به تنهایی اون توجه می کنه و به ماجراجویی می برتش.  از نظر وندی پیتر پن یه آدمی نیست که از بزرگ شدن می ترسه. وندی پیتر پن رو آدم باحالی می بینه که آزاده و ماجراجویی می کنه و این صفت رو توی پیتر پن تحسین می کنه. وندی فقط بدی های پیتر پن رو نمی بینه. آیا واقعا ما توی خودمون یه وندی و یه پیتر پن درون نداریم؟ آیا هیچ وقت وندی درونمون دوست نداشته که از روتین روزانه مون دست بکشیم و چیزهای جدیدی تجربه کنیم؟ آیا آخرین روز هجده سالگیتون از بزرگ شدن نترسیدید؟ آیا به هــجـــده ســــال از زندگیتون فلش بک نزدید؟ آیا به خودتون نگفتید که می تونستم چی باشم و الان چی هستم؟ آیا نگفتید که همین لحظه ای که می خوام شمع های تولدم رو فوت کنم عده ای آدم هم سن من در جای جای جهان دارن کارهای بزرگ می کنن یا از زندگی عمیقا لذت می برن؟ آیا صدای پیتر پن درونتون رو نشنیدید که بهتون می گه “نه بزرگ نشو. بزرگ بودن سخته”؟ اگر نه، یک بار به این موضوع ها فکر کنید.

این پست هم از اون پست هایی برای من بود که غرق در فکر شروع به نوشتن کردم و تهش نمی دونم به چی رسیدم. امیدوارم نهایتا بتونم طرز فکر عده ای رو از شکل تفکر مطلق نگر طور به حالت ممتنع طور تری در بیارم. این پست سهم من در انجام این حرکت بود.

شبکه های اجتماعی، جایگاه دروغ ها یا واقعیت ها؟

 تقریبا از همون اول که من وارد شبکه های اجتماعی شدم، همیشه گفته می شد که این جاها، اصلا مناسب رفتن نیستن، چون همه دروغ می گن و اظهار به چیزی می کنن که نیستن. خب، بله. خیلی وقت ها حرفشون درست بود. تفریح خیلی از آقایون توی ایران این بود که خودشون رو جای یک خانوم جا بزنن و سر یک مرد رو کلاه بزارن (برهه یاهو مسنجر و بعد از اون وایبر و امثالش). زمان که جلوتر رفت و اینستاگرام بحث خیلی ترندی شد (و هنوزم هست)، خیلی ها سعی کردن اوقات خوشی رو به اشتراک بزارن که ساختگی بود. مثلا به خودشون سختی  می دادن که برن نوک یه کوهی که یه رستوران خوب داره که (با اینکه غذای گرونیه با توجه به وضع مالیشون) غذا بخرن که عکس بگیرن که توی اینستاگرام به اشتراک بزارن که بقیه لایک کنن و خودشون احساس خوبی پیدا کنند. (البته این گونه افراد رو قضاوت ارزشی و قطعی نمی کنم، چون شاید راهشون برای اداره شخصیت (احتمالا) تا حدی مهرطلبشون این باشه. ولی به هر حال راه منطقی ای برای این کار به نظر نمی آد!) (و البته بحث سرکار گذاشتن بقیه با استفاده از اکانت های فیک و الکی همیشه بوده و احتمالا خواهد بود. این امکان و به طور کلی تکنولوژی از روز اول بوده و شبیه یک چاقوی دو لبه می مونه.)

هر کسی دیدگاهی نسبت به دنیا و زندگی داره. حتی اگه هیچ وقت بهش فکر نکرده باشه، ته ذهنش یه باورهایی داره. کسی که مدام مهمونی میره و دنبال تفریحه یه فکری داره و بعضا توی شبکه های اجتماعی این چیزهارو پست می کنه (البته کلمه “اکثرا” مناسب تره.). معمولا این افراد دروغ نمی گن و واقعیت رو نشون می دن. (البته اگر مهمونی رفتن با هدف عکس گرفتن رو در نظر نگیریم.)

عده ای هستن که هنر خاصی دارن، برای مثال سازی می زنن یا نقاش هستن و یا عکاس. در بین این هنرمندها، بعضی هدفشون اشتراک گذاشتن حس خوبیه که از هنرشون می گیرن. بعضی (به طور خوداگاه و یا ناخوداگاه) هدفشون این هست که خودنمایی کنن و به واسطه هنر به شهرت برسن یا فالوور جمع کنن. البته این که بگیم هرکسی مطلقا یکی از حالت هارو داره درست نیست. بهتره که به طور درصدی نگاه کنیم. مثلا کسی از ویولون زدنش توی اینستاگرام استوری می ذاره که هم احساسش رو به اشتراک بذاره و شاید (توی ناخودآگاهش این دلیل هست که) بقیه هم بفهمن که اون ویولون می زنه.

به هرحال اگر از بحث هنر توی حالت سطحیش و نه عمیقش (که من بهش می گم معنوی) و همینطور زندگی روزمره و کارهای جالبی که انسان ها انجام می دن و با دنیا به اشتراک می زارن بگذریم، عده ای هستن که حرف ها و تراوشات ذهنیشون رو می زنن. خیلی وقت ها حرف های تلخ و ناراحت کننده ای هستن. این حرف ها خیلی وقت ها با تکه هایی از متن کتاب ها، ایده ئولوژی  فیلسوف ها، متن آهنگ ها و هر چیزی حتی توجه به ابری که فرم خاصی روی آسمون داره و یا سایه یک مورچه که داره باری رو روی زمین حمل می کنه قاطی می شن. گاهی این افراد تجربه هاشون رو بیان می کنن. به طور خلاصه، حرفی می زنن که از درون می جوشه. البته این جور به اشتراک گذاری باید از مرحله ای بگذره که اون آدم دنبال پذیرفته شدن توسط اجتماع باشه. چون با هر حرف چنین آدمی اکثر انسان ها اون ها رو قضاوت می کنن و شاید حتی از اون ها هم دوری کنن و اثر منفی روی اطرافیان بذاره. شاید حتی حرف زدن خالصانه افراد باعث عصبانیت نیروهای قدرت مند تر بشه (می دونیم که 5=2×2) . در یک کلمه این افراد در اقلیت قرار دارن.

در این بین عده ای هستن که تظاهر می کنن جز این دسته هستند. البته این عده فقط توی حوزه فعالیت در شبکه های اجتماعی وجود ندارند، این افراد رو توی زندگی روزمره در هر سطح اجتماعی، در هر جایگاه و در هر شغل و فعالیتی می تونید پیدا کنید. دوستی که تظاهر به وفاداری می کنه، کسی که تظاهر به ناراحتی برای آسیب دیدگان حوادث طبیعی می کنه، معلم و استادی که تظاهر به ناراحتی برای افتادن شاگردش توی درسی می کنه. دنیا پر از تظاهره. می تونم بگم به طور کلی و با دید باینری، همه چی تظاهره مگر اینکه خلافش ثابت بشه. یادمه مدرسه که می رفتم، توی دبستان عده ای از قصد ساسی مانکن گوش می دادن و تظاهر به علاقه مندی به اون می کردن که برن توی جمع بچه های باحال، یا توی دبیرستان آهنگ های رپ فارسی از بهرام و رپرهای مشابه گوش می دادن. من کلا از جمع جدا بودم. توییتی خوندم که چیز خوبی می گفت (نقل:) “از لحاظ روانشناختی، افرادی که کمتر در مناسبت های اجتماعی و مهمانی ها حاضر میشوند افراد گوشه گیر یا انزوا طلبی نیستند، بلکه افراد صادقی هستند که نمی توانند با شخصیت های ساختگی و غیرواقعی دیگران در اینگونه مجالس کنار بیایند.” (توضیح این که این توییت یک چیز کلی رو گفته و همیشه استثناهایی وجود داره.)

هیچ وقت نمی شه و کار درستی نیست که کسی رو قضاوت قطعی کرد. کسی که با بقیه فرق داره، فرق داشتنش لزوما بد نیست. کسی که انگلیسی تایپ می کنه و کلمه های انگلیسی زیاد به کار می بره، لزوما هدفش فخر فروشی به خاطر مهارت زبان انگلیسی نیست. کسی که موسیقی پاپ فارسی دوست نداره، لزوما هدفش این نیست که جلوی بقیه روشن فکر بازی دربیاره و بگه که موسیقی ایران بی محتواست. کسی که دوست نداره با آهنگ های قدیمی 6/8 فارسی برقصه لزوما آدم خشک و بی مزه و بد اخلاقی نیست! این تمثیل هارو می شه ادامه داد ولی جلوتر که بریم کار به جاهای باریکی می رسه برای همین ادامه نمی دم.

هیچ وقت قضاوت مطلق کار درستی نیست. قضاوت قطعی کردن افراد درست نیست چون ما نمی دونیم که چه گذشته ای پشت فردی که مثلا تشنه شنیدن جمله “وای عجب عکس زیبایی” از افرادی که نمیشناستشون هست.

عده ای قابل توجه از افرادی که حرف ها و تراوشات ذهنیشون رو توی شبکه های اجتماعی می زارن دوست ندارند به طور خیلی زیاد و توسط همه شناخته شده بشن. دوستی دارم که یک بار گفت “موسیقی خوب فقط برای کسایی هستش که تشنه شنیدن موسیقی خوب هستن”. نه تنها برای موسیقی بلکه در همه حوزه ها به طرز عجیبی وقتی بعضی چیزهای خوب معروف می شن، ارزششون رو از دست می دن! شاید اگر آهنگ Creep انقدر معروف نمی شد، از ارزشش کم نمی شد. شاید اگر فیلم Shutter Island انقدر معروف نمی شد، تحلیل های سطحی ازش نمی شد. البته منظور از کم ارزش شدن به معنی واقعی کلمه “کم ارزش شدن” نیست. منظور اینه که اثری مقابل تو قرار داره و تو با عمق وجود درکش می کنی و کسی که چیزی نمی دونه میاد و تحلیل خیلی اشتباهی از اون مورد می کنه. در نهایت می شه به این باور رسید که در هر موردی هر چه که جلو تر بری، افرادی هستن که تو رو درک نکنن و این افراد بیشتر و بیشتر می شن. اینشتین (و نه انیشتین) یا هاپکینزی که خودشون رو توی علم غرق کردن، هیث لجری که خودش رو توی بازیگری غرق کرد، ارنست همینگوی ای که خودش رو غرق نویسندگی کرد، کرت کوبین، چستر بنینگتون و و و کلی آدم که مثال زدنشون رو می شه کلی ادامه داد رو نمیشه قضاوت کرد. ما نمی تونیم مطلق خودمون رو بزاریم جای افراد. می تونیم افراد و رفتار ها رو تحلیل کنیم ولی قضاوت کار خوبی نیست. این موضوع فکر کنم این برای همیشه یک معادله حل نشده توی ذهنم باقی بمونه.

امیدوارم حرف های من تاثیر هرچند کوچیکی توی حرکت به سمت قضاوت کمتر افرادی که با ما فرق دارن داشته باشه.

ممنونم که این نوشته رو مطالعه کردید.

 

چرا کامپیوتر رو دوست دارم؟

همه چی از یه زنگ در شروع شد، پست چی بود. اون موقع ها سه چهار سالم بود. پست چی کیس کامپیوتر آورده بود، کیسش کرم-نقره ای رنگ بود. البته هنوزم دارمش اون کیس رو! یکی از معدود صحنه های بچگی هستش که یادم میاد. اون روز شروع داستانی بود که تا امروز ازش پونزده شونزده سال می گذره و هم چنان ادامه داره. از بچگی صحنه هایی هم یادم هست که با اون کامپیوتر، بازی Bubble Bobble رو انجام می دادم. هنوزم خیلی دوستش دارم! بازی GTA Vice City هم خیلی دوست داشتم. پدرم توی یه برگه رمز هاشو نوشته بود و کنار رمزها هم قیافه کاری که رمز می کنه رو نوشته بود، اون موقع ها هنوز انگلیسی بلد نبودم. (اون موقع ها چیزی از داستان بازی هم نمی فهمیدم!)

کلاس سوم دبستان بودم، به جایی رسیدیم که خانوم معلم می خواست جدول ضرب یاد بده! با اکسل 2003 به کمک پدرم یه جدول ضرب درست کردم و گذاشتمش توی کیف پول سبز Teddy Bearی که داشتم و همیشه تکرارش می کردم از ترس که اگر یه وقتی معلممون سوال پرسید نکنه بلد نباشم! آخر سال سوم از بابام قول گرفتم که اگه سال چهارم رو جهشی بخونم برام یه لپ تاپ بخره و این کار رو کردم. نتیجش خریدن لپ تاپی بود که تا همین یکی دو سال پیش ازش روزی میانگین چهار پنج ساعت کار کشیدم و هنوزم هست! لپ تاپ Acer مشکی رنگ. اون زمان خیلی مشخصاتش نسبت به بازار خوب بود! رم دو گیگ، حافظه اچ دی دی، 512 گیگ! کلی بازی خوب رو بالا می آورد. ویندوزش هم ویندوز ویستا بود (!).

حدودا کلاس پنجم دبستان که اومدم، ADSL خریدیم. فاز جدیدی از زندگیم شروع شد. باورم نمی شد که یه چیزی می تونه انقدر خوب باشه! به نظر من اینترنت بین تموم اختراعات بشر از روز اول تا خود امروز یکی از بهترین اختراعاتش به حساب میاد! اولاش همش راجع به چیز های علوم تحقیق می کردم. یکی از بهترین تفریحاتم بود! “سنگ کانی چیست” یا “باتری چگونه کار می کند” جز اولین سرچ های من بودن.

سوم راهنمایی که رسیدم قرار بود مدرسمون یه سمینار دانش آموزی برگزار کنه. ارائه من درباره جدول تناوبی بود. تصمیم گرفتم یه چیز باحال با پاورپوینت درست کنم. با کمک هاپیرلینک ارائه ای درست کردم که روی هر عنصر جدولی کلیک می کردی، اطلاعات اون عنصر رو نشون می داد. (لااقل این چیزیه که به بقیه گفتم، واقعیت اینه که اون اسلاید رو با ادونس سرچ گوگل به انگلیسی پیدا کردم!) با Publisher 2007 هم یه وبسایتی ساختم که توش تمرین های ریاضی و فیزیک بچه های تنبل رو انجام می دادم و شارژ ایرانسل می گرفتم. اسمش حل تمرین بود. تو سایته زده بودم برترین دبیرهای تهران از دبستان تا دبیرستان تمرینات شما رو انجام می دن ولی سر دبیرستانی هارو کلاه میذاشتم! سرجمع کلا ده، بیست هزار تومن شارژ بیشتر گیرم نیومد.

وارد دبیرستان شدم، یکی از بدترین دوران زندگیم شروع شد. دورانی که دوستی نداشتم، شاید حداکثر دو نفر که هیچ کدوم من رو درک نمی کردن. به معنی واقعی کلمه می تونم بگم که تنها دوستانی که من رو درک می کردن لپ تاپم بود و گالری موسیقی موبایلم! روز هایی رو سپری کردم که شاید با هیچ کسی صحبت نمی کردم و فقط آهنگ گوش می دادم یا با لپ تاپم کار می کردم. برنامه نویسی رو دبیرستان یاد گرفتم. کامپیوتر تنها موجودی بود که می تونست (حتی به صورت مصنوعی) درکم کنه. پایتون یاد گرفتم و با چند تا if و else برنامه ای نوشتم که باهام یه ذره صحبت کنه و چیزایی که می خوام رو بهم بگه و باهام هم دردی کنه. حقیقتا یکی از چیزهایی که به من توی این برهه خیلی لذت داد، کارکردن با لینوکس بود. حتی شده زدن دستور “cmatrix” توی ترمینال خیلی احساس خفن بودن به من می داد. بعد ها که کتاب فقط برای تفریح اثر لینوس توروالدز رو خوندم دیدم که بین کامپیوتری های بزرگ این تنهایی و این انس با کامپیوتر چیز عجیبی نیست (* سریعا یک نوشابه برای خودش باز می کند *) توروالدز می گفت “دوازده‌ سالتان است، شاید هم سیزده یا چهارده، فرقی نمی‌کند. بقیه بچه‌ها در بیرون دارند فوتبال بازی می‌کنند. کامپیوتر پدربزرگتان جذاب‌تر است. کامپیوترش دنیایی است که منطق بر آن حکم می‌راند … برای شما مهم نیست. شما دارید لذت می برید. ” (منبع: linuxstory.ir، کتاب ترجمه جادی)

سال کنکور که رسید، با هدف های رویایی ای که درباره قبول شدن توی دانشگاه توی ذهنم کاشته بودم، تصمیم گرفتم که لپ تاپ رو جمع کنم که به درس بپردازم. یکی از تفریحاتم این بود که بدون داشتن علم هوش مصنوعی، کدی بزنم که XO رو حتما ببره. مدام حالت های مختلف بردن و باختن رو محاسبه می کردم. یا ایده یه استارتاپ رو توی ذهنم می پروروندم که بعدا دیدم همون استارتاپ رو ایدش رو یکی زده و عملی کرده. طی یکی دو هفته ای که در کل سال برای استراحت لپ تاپم دستم بود کمی کد زدم و هر وقت دلم می خواست درس نخونم به صحنه ای فکر می کردم که دارم توی دانشگاه راه می رم. کارت دانشجویی توی جیبم، هدفون دور گردنمه، لپ تاپ توی دستم و یه کوله پشتی پشتم و یه تیشرت باحال تنمه. یا به صحنه ای فکر می کردم که از هواپیما پیاده شدم و تاکسی گرفتم و دارم میرم که اولین روز کاریم رو توی ساختمون Mountain Viewی شرکت گوگل شروع کنم. (بعدا دیدم رویای چندان دست نیافتنی ای هم نیست.) (به قول نویسنده ای که اسمش یادم نیست ولی حدس می زدنم آلدوس هاکسلی بود، رویا چیزیه که جامعه درست کرده برای این که یه چیزی رو برای ما دست نیافتنی جلوه بده و باعث تضعیف انگیزه ما برای رسیدن به اون بشه)

نهایتا کنکور دادم و دانشگاه قبول شدم. مهندسی کامپیوتر دانشگاه علم و صنعت ایران. دانشگاه دنیای جدیدی رو برای من شروع کرد. پر از تجربه های خوب و جدید، پر از آدم های جدید. گرچه من خودم هستم، همون کسی که با کسی به طور صد در صد نمی تونه ارتباط برقرار کنه و توی یک کلمه “تنهاست”. کسی که ساعت های زیادی از عمر خودش رو توی موسیقی غرق کرده که از دنیای عجیب بیرون دوری کنه. کسی که با کامپیوترش راحت تر از آدم ها صحبت می کنه.

خوش حال هستم که روحیه کامپیوتر دوستیم رو از دست ندادم و هر روز از همه آدم ها سعی می کنم چیزهای جدیدی یاد بگیرم و اعتقاد عمیق قلبیم و کاری که می کنم اینه که چیزهای (هرچند اندکی) که بلدم رو به بقیه انتقال بدم. امیدوارم نتیجه خوبی بگیرم.

من امیررضا هستم ، 19 سالمه. این متن رو باید میذاشتم که اگه 27 سالگیم رو تونستم رد کنم بنویسم، وقتی که سی، چهل سالم شد. (احتمالا) زمانی که کلی تجربه دارم برای افرادی بنویسم که شاید دنبال انگیزه برای اومدن توی حوزه کامپیوتر هستن و توی این فیلد کار کنن ولی شاید این متن برای من چالشی بود که باعث بشه بیشتر روی خودم کار کنم و وقتی چهل سالم شد و این نوشته رو بازخونی کردم، فلش بکی به زندگیم بزنم و ببینم نسبت به 19 سالگیم چقدر پیشرفت کردم.

این مطلب رو برای یک سری افراد قبلا پابلیش کردم و نظرشون این بود که “کمتر فیلم ببین و بیشتر کد بزن” و اون جا بود که فهمیدم حتی تو حوزه کامپیوتر هم  افرادی هستند که بدون شناختن کلی کسی، اون رو قضاوت می کنن. که حتی از این موضوع خوشحال شدم و باعث شد برای ادامه دادن کارم با هر نظری از بقیه تصمیماتم رو عوض نکنم.

ممنون از وقتی که برای خوندن این مطلب گذاشتید!

چرا باید زندگیمون رو مستند کنیم؟ (قسمت اول)

توی وبسایت تد گشت می زدم که یه چیز خوب پیدا کنم و ببینم که یه پلی لیست پیدا کردم که عنوانش بود “چرا باید زندگی مون رو مستند کنیم؟”. من از بچگی طرفدار این کار نبودم و دیدن عکس ها و ویدیو های یادگاری ناراحتم می کرد. شاید چون دیدن دوستی که سال ها کنار هم بودیم و حالا نیست یا دیدن عکس خانوادگی ای که همه کنار لبخند می زدیم و من بچه بودم ولی حالا بزرگتر شدم و بقیه پیرتر شدن دیدنش برام سخت بود. اما این پلی لیست چیزهای جالبی به من نشون داد! سخنرانی ها رو ترجمه کردم و طی چند تا نوشته قرار می دم.

اولین سخنرانی توسط فردی به اسم سزار کوریاما بود و راجع به یه ایده اش حرف می زد که اسمش رو گذاشته بود “هر روز یک ثانیه”. (ویدیوی سخنرانی توی آخر همین نوشته هست!)

.

من یک هنرمند هستم و توی نیویورک زندگی می کنم و از وقتی تحصیلاتم تمام شد در حوزه تبلیغات مشغول به کار هستم. حدود 7-8 سالی هست که کار می کنم و زمان سختی را گذرانده ام. خیلی وقت ها تا آخر شب کار کرده ام و آخر هفته های زیادی هم سر کار رفته ام و تاحالا برای انجام کارها و پروژه هایی که دوست داشته ام وقت نگذاشتم. تا این که یک روز وقتی سرکار بودم سخنرانی تدی از استفن سگمایستر دیدم که عنوان آن “قدرت مرخصی” بود. او در این سخنرانی درباره این موضوع صحبت می کردم که چگونه هر هفت سال یک بار، یک سال کامل مرخصی می گیرد و به کارها و پروژه هایی که دوست دارد می پردازد و این انگیزه در من ایجاد شد که من هم یک سال مرخصی بگیرم و از کار استراحت کنم. من نیاز داشتم که برای سفر کردن وقت بگذارم و زمانی با خانواده ام داشته باشم و کار روی ایده های خلاقانه خودم را شروع کنم. پس این کار را کردم و مرخصی گرفتم.

یکی از اولین پروژه هایی که شروع کردم “هرروز یک ثانیه” بود. درواقع کاری که انجام می دهم این است که یک ثانیه از روزم را ضبط می کنم و این کار تا آخر عمرم ادامه دارد! مرتب کردن این ویدیو های کوچک یک ثانیه ای از زندگی من یک ویدیوی ادامه دار می سازد تا وقتی که دیگر نتوانم ضبط کنم و بمیرم.

هدف این پروژه این است که اول من متنفرم که چیزهایی که قبلا انجام داده ام را فراموش کنم. این همه کار هست که من توی کل زندگیم انجام داده ام که من هیچ وقت به آن ها فکر نمی کنم و سعی به یاد آوری آن ندارم مگر این که کسی درباره آن از من سوال بپرسد و من به خودم بگم بله من آن کار را قبلا انجام داده ام.

چیزی که من خیلی زود طی اولین روز های انجام این پروژه فهمیدم این بود که اگر روزی کار خیلی سرگرم کننده ای انجام نمی دادم احتمالا فراموش می کردم که ویدیو ضبط کنم. اولین روزی که این اتفاق افتاد خیلی ناراحت شدم و به من ضربه زد! چون کاری بود که واقعا می خواستم و دوست داشتم از لحظه ای که سی ساله شدم تا آخر عمرم ادامه بدهم و از دست دادن آن یک ثانیه باعث شد که به خودم قول بدهم که دیگر فراموش نکنم.

اگر من به اندازه 80 سال زندگی کنم درواقع یک ویدیوی 5 ساعته خواهم ساخت که 50 سال از زندگی من را در خودش به صورت فشرده خواهد گنجاند. وقتی 40 ساله بشوم یک ویدیوی یک ساعته خواهم داشت که فقط شامل دهه 30 زندگی من خواهد بود.

این کار به من قدرت و انگیزه داد تا بخواهم هر صبحی که از خواب بیدار می شوم بخواهم کار جالبی توی زندگی ام انجام بدهم.

حالا یکی از چیز هایی که با آن مشکل دارم این است که همینطور که روزها و هفته ها و ماه ها جلو می روند این است که زمان ها و ویدیو ها شروع به قاطی شدن می کنند درحالیکه تصویرسازی ذهنی روشی برای تحریک حافظه و یادآوری است.

می دانید، این پروژه برای من راهی است که هرکاری که کردم را به یاد بیاورم. بعضی وقت ها انتخاب این یک ثانیه برای من خیلی سخت است. توی یک روز خوب من شاید سه یا چهار تا از این یک ثانیه ها دارم که واقعا دوست دارم انتخابشان کنم اما درنهایت یک ثانیه باید انتخاب شوند ولی درنهایت آن یک ثانیه به صورت خودکار باعث می شود که بقیه هم به یاد بیاورم.

همچنین این حرکت من، برای خود من به طور شخصی، حرکتی ضد فرهنگی است که به تازگی رواج پیدا کرده که مردم به کنسرت  می روند و موبایل خودشان را بیرون می آورند و از کنسرت فیلم برداری می کنند و من را اذیت می کنند و حواسم را پرت می کنند. آن ها حتی کنسرت را به صورت مستقیم نمی بینند و از توی موبایلشان نگاه می کنند. من از این متنفرم. البته اعتراف می کنم که قبلا بعضی وقت ها چنین آدمی بودم ولی فهمیدم که برای من بهترین راه برای نگه داشتم خاطراتم این است که فقط یک ثانیه ضبط کنم که به من اجازه بدهد خاطره به یاد بیاورم و به خودم بگم آه بله کنسرت بسیار خوب و عالی ای بود!

این تابستان به یک سفر جاده ای سه ماهه رفتم. چیزی بود که تمام عمرم آرزوی انجام دادن آن را داشتم! رانندگی توی جاده های آمریکا و کانادا و فقط فکر کردن به این که خب فردا کجا بروم عالی بود! وسط سفر آنقدر پول خرج کردم که پس انداز کل سالم به پایان رسید! برای همین به سیاتل رفتم و با دوستانم روی پروژه ای کار کردم که کمی پول به دست بیاورم.

یکی از دلایلی که مرخصی گرفتم این بود که با خانواده ام وقت بگذارنم و اتفاق خیلی تراژدیکی برایم رخ داد و همسر برادرم مریض شد و مجبور شدیم او را به اورژانس بیمارستان ببریم. حال او خیلی خیلی بد بود و چند بار نزدیک بود که او را از دست بدهیم. من و برادرم برای چندین روز متوالی توی بیمارستان بودیم. این اتفاق باعث شد بفهمم کخ ضبط کردن آن یک ثانیه توی یک روز خیلی بد، بی نهایت سخت است. ما همیشه دوربینمان را وقتی بیرون می آوریم که لحظات خوش و لذت بخشی را تجربه می کنیم و تقریبا هیچ وقت زمانی که روز سختی داریم و اتفاق بدی برای ما در حال رخ دادن است این کار را انجام نمی دهیم. من فهمیدم که خیلی مهم است که یک ثانیه توی روز بد هم ضبط شود چون باعث می شود که قدر روز های خوب را بدانیم و همینطور روز بد مثل روز خوب یادتان بماند!

یکی از کارهایی که می کنم این است که از هیچ گونه فیلتری و افکتی استفاده نمی کنم. سعی می کنم لحظه را تا جایی که ممکن است همانطوری که می بینم و تجربه اش می کنم ثبت کنم. اولش برای خودم قانون اول شخص را داشتم که خودم حتما باید توی ویدیو می بودم. ولی فهمیدم که راهش این نیست و راه این که واقعا چیزی که دیدم را به یاد بیاورم این است که همانطوری که واقعا چیزی را دیدم ضبط کنم.

یکی از چیزهایی که به آن فکر می کنم این است که چه اتفاقی می افتد اگر هزاران نفر این کار را انجام بدهند؟ به نظرم جالب است که ببینم بقیه چطور این پروژه را تفسیر می کنند و با موضوع آن رفتار می کنند. به نظرم درک هرکسی از این پروژه متفاوت خواهد بود و همین طور عقیده دارم که همه با ثبت این یک ثانیه از زندگی لذت می برند! اکثر ما همین لحظه در جیبمان موبایل هایی داریم که قابلیت ضبط اچ دی دارند. و ضبط کردن باعث می شود که دیگر هیچ روزی از زندگی تان را فراموش نکنید. جالب است که روزی ببینم که وبسایتی درست شده که مثلا در آن می نویسید 25 آذر 1396 و چندین ویدیوی یک ثانیه ای از زندگی مردم سراسر دنیا موجود است!

به نظر من این پروژه قابلیت های زیادی دارد و من شما را تشویق می کنم که این کار را انجام دهید و تکه خیلی کوچکی از روزتان را ضبط کنید تا هیچ وقت آن روز از زندگی تان را فراموش نکنید.

.

امیدوارم از خوندن این سخنرانی لذت برده باشید. ویدیوی سخنرانی در پایین اومده: (از اینجا هم می تونید ببینید)

Cesar Kuriyama: One second every day

There are so many tiny, beautiful, funny, tragic moments in your life — how are you going to remember them all? Director Cesar Kuriyama shoots one second of video every day as part of an ongoing project to collect all the special bits of his life.

لطفا اگر دوست داشتید با بقیه به اشتراک بذارید 🙂

دنیای کامپیوتر، شبیه ترین دنیا به دنیای واقعی!

توی هر برهه زمانی یه اختراعی یا یه کشفی پیدا می شه که بهش بتونیم بگیم مهم ترین. مثلا توی برهه انسان های اولیه کسی که آتش رو کشف کرد یا کسی که سوزن رو اختراع کرد بزرگترین کارها رو انجام دادن. خیلی قدیم، خوارزمی کسی بود که چیزی به نام الگوریتم رو اختراع کرد. توی قرن نوزدهم میلادی، چارلز بابیج، اولین کامپیوتر قابل برنامه ریزی رو درست کرد! توی جنگ جهانی دوم اَلِن تیورینگ برای رمز گشایی تلگراف های آلمانی ها ماشین تیورینگ رو درست کرد. با کارهای این سه نفر اتفاقی شروع شد که به نظر من هیچ کسی فکرش رو نمی کرد که به جایی که امروز هست برسه، دنیای کامپیوتر ساخته شد!

دنیای کامپیوتر دقیقا شبیه سازی دنیای واقعی ماست. هر پدیده ای که در نظر بگیرید می شه توی علم کامپیوتر شبیهش رو مثال زد و اگه نشه حتما تا چند سال دیگه احتمالا می شه. علوم به دو دسته طبیعی و اجتماعی تقسیم می شن که هرکدوم زیرمجموعه هایی دارن. توی این دسته بندی ها می تونید ببینید که علم کامپیوتر تک تک چیزهایی که توی هر علم هست رو توی خودش شبیه سازی کرده.

سه تا مثال زیر قسمتی خیلی کوچیک از بخش هاییه که دنیای کامپیوتر از دنیای واقعی ایده گرفته و شبیه سازیش کرده:

الگوریتم کلونی مورچه ها در هوش ازدحامی یا گروهی (Swarm Intelligence)

توی انگلیسی این الگوریتم به Ant Colony Optimization معروفه. از این الگوریتم برای پیدا کردن کوتاه ترین مسیر استفاده می شه. منشا ایده برای این الگوریتم دیدن مورچه هایی بود که دنبال غذا می رفتن. مورچه ها با انتخاب مسیری اتفاقی به مقصد در طی مسیر از خودشون نشان هایی با استفاده از ماده ای شیمیایی به اسم فرومن می زارن. هربار که مورچه ای از نقطه ای عبور کنه روی اون نقطه فرومن انباشه می شه. به این ترتیب اگه روی نقطه ای فرومن زیادی انباشته شده باشه بقیه مورچه ها می فهمن که این مسیر، اونارو راحت تر و سریع تر به مقصد می رسونه و بنابراین از اون مسیر می رن! توی علم کامپیوتر شبیه سازی این پدیده توی پیدا کردن جواب احتمالی برای مسئله های بهینه سازی خیلی مناسبه! توی سوال های شبیه ای سی ام با شبیه سازی نقطه ها به عنوان راس گراف و یال ها به عنوان مسیر و نشانه گذاری گراف می تونیم از این الگوریتم استفاده کنیم و توی صنعت توی حوزه های مسیریابی داخل شهری و بین شهری یا مسیریابی شبکه های کامپیوتری یا توی وب یا توی بهینه سازی شبکه های توزیع آب از این الگوریتم استفاده می شه.

الگوریتم ژنتیک (Genetic Algorithm)

این الگوریتم از عقیده داروین در حوزه انتخاب طبیعی نشات می گیره! عقیده داروین این بود که (به گفته ویکی پدیا) گزینش طبیعی یا انتخاب طبیعی فرایندی است که در طی نسل‌های پیاپی، سبب شیوع دسته ای از صفات ارثی می‌شود که احتمال زنده ماندن و موفقیت زاد و ولد یک ارگانیسم رو در یک جمعیت افزایش می‌دهد. شبیه سازی این تئوری در کامپیوتر به این صورته که توی حوزه هوش مصنوعی  از تکامل ژنتیکی به عنوان یک الگوی حل مسئله استفاده می‌کنه. مسئله‌ای که باید حل بشه دارای ورودی‌هایی هستش که طی یک فرایند الگوبرداری شده از تکامل ژنتیکی به راه‌حلها تبدیل می‌شه. سپس راه حلها بعنوان کاندیداها توسط تابع ارزیاب (Fitness Function) مورد ارزیابی قرار می‌گیرن و اگه شرط خروج مسئله فراهم شده باشه الگوریتم به پایان می رسه. الگوریتم ژنتیک بطور کلی یک الگوریتم مبتنی بر تکراره که اغلب بخش‌های آن به صورت فرایندهای تصادفی انتخاب می شه. (ویکی پدیا میگه) با استفاده از الگوریتم‌های ژنتیک ما یک ابر فرمول یا طرح، تنظیم. سپس داده‌هایی برای گروهی از متغیرهای مختلف، شاید در حدود ۲۰ متغیر فراهم خواهیم کرد. سپس الگوریتم ژنتیک اجرا خواهد شد که بهترین تابع و متغیرها را مورد جستجو قرار می‌دهد. روش کار الگوریتم ژنتیک به طور فریبنده‌ای ساده، خیلی قابل درک و به طور قابل ملاحظه‌ای روشی است که ما معتقدیم حیوانات آنگونه تکامل یافته‌اند. هر فرمولی که از طرح داده شده بالا تبعیت کند فردی از جمعیت فرمول‌های ممکن تلقی می‌شود.

علوم شناختی (Cognitive Science)

اول کمی درباره علوم شناختی توضیح بدیم! علوم شناختی علومی هستند که به پژوهش درباره ذهن و مغز می پردازن و شامل روان شناسی، فلسفه، عصب شناسی، زبان شناسی و انسان شناسی می شن!  برای مثال از این علوم استفاده می شه که با استفاده از هوش مصنوعی برای معلولین اعضای مصنوعی بسازیم که اونا بتونن با امواج مغزی این اعضا رو کنترل کنن و جای عضوی که ندارن رو پر کنن! یا اینکه کامپیوترهایی ساخته بشن که بتونن با انسان گفت و گو کنن و به طور کامل اون رو درک کنن. (جالبه هر حوزه ای که علم به اون می رسه از چندین سال پیش نویسنده هایی این ایده ها رو رویاپردازی کردن و کلی کتاب و فیلم دربارش ساخته شده و هم چنان ساخته می شه!) یکی دیگه از حوزه هایی که علوم شناختی به کمک علوم کامپیوتر میاد، ساختن ربات ها هستن. برای مثال ربات هایی که به کمک اون ها خونتون رو تمیز می کنید یا توی کامپیوترتون بهتون مشاوره می دن (مثل فیلم her). توی صنعت بازی سازی هر روز بیشتر از قبل تاثیر علوم شناختی رو توی باهوش تر کردن شخصیت بازی ها حس می کنیم. و کاربرد های بی شمار دیگه ای که می تونید دربارشون تحقیق کنید!

حرف نهایی

با همه این توضیحات باز هم نمی شه گفت دنیای کامپیوتر برابر دنیای واقعیه یا یک روزی شبیهش خواهد شد. هر چقدر هم که علم پیشرفت کنه چیزی هست که هیچوقت نمی شه با دست انسان درستش کرد. کامپیوتر همیشه توی بعد مادی خواهد موند و فقط ما انسان ها هستیم که بعد معنوی هم داریم. این چیزیه که ما رو از همه چیزهای دیگه جدا می کنه. توی دنیایی زندگی می کنیم که فلسفه ای داره که بر اساس مادیات نیست. بعد معنوی رو نمی تونیم به راحتی اثبات کنیم. اگه یه برنامه نویس خیلی خفن باشید و کاملا با دید استدلال روشن به زندگی نگاه کنید ممکنه که قبول نداشته باشید. پذیرفتن این بعد هم بستگی داره به این که ما با چه دیدی به جهان نگاه کنیم. فیلم دکتر استرنج شاید به عقیده بعضی ها تخیل محض باشه و یه جورایی بچه بازی به حساب بیاد. ولی این فیلم مفهوم اصلیش اینه که دنیا همه چیش قابل استدلال با ذهن ما نیست! یه چیزی بیشتر وجود داره و یه جاهایی دید منطقی مارو به جواب نمی رسونه. اگر این رو می خونید ممکنه با حرف من مخالفت کنید و بگید که وجود نداره و واقعیت اینه که کسی نمی تونه بهتون اثبات کنه مگه این که ایمان پیدا کنید به وجودش. مثلا یک بار تجربش کنید. احتمالا این عجیب بودن دنیا رو تجربه کردید. مثلا خواب هایی دیدید که بعدا واقعا براتون اتفاق افتاده یا چیزی رو تجربه کردید که قبلا توی ذهنتون تجسمش کردید. دنیای معنوی دنیایی بسیار عجیبه. میشه گفت کسی که به بعد فرامادی خودش تسلط پیدا کنه به همه چی تسلط پیدا می کنه. انتخاب می کنه که چه اتفاقی براش بیوفته و خیلی چیز های بیشتر که تعیین سرنوشت کوچک ترین کاریه که می تونید انجام بدید. شاید اینشتین به بعد معنوی ایمان نداشت که گفت ممکنه روزی ربات ها جای انسان ها رو بگیرن. شاید سازنده های فیلم های ماتریکس به بعد معنوی ایمان نداشتن که توی داستانشون ربات ها دنیاشون رو کنترل می کردن. حتی توی وست ورلد هم امکان نداره روزی اون ربات ها به انسان ها به طور کامل غلبه کنن. حتی ربات های گروه دفت پانک هم نتونستن به بعد معنوی برسن. توی آهنگ Touch داستان خودشون رو می گن که هر چقدر هم دو تا ربات مثل آدم ها احساس کنن در آخر نمی تونن مثل آدم واقعی بشن و احساس واقعی بودن پیدا نمی کنن.

در آخر دوست دارم شما رو به گوش دادن آهنگ Touch از دفت پانک دعوت کنم. (می تونید از اسپاتیفای یا یوتوب یا آی تونز گوش بدید.)

لطفا اگر نظری درباره ی این نوشته دارید بگید و اگر دوست داشتید با بقیه این وبلاگ رو به اشتراک بزارید!