شبکه های اجتماعی، جایگاه دروغ ها یا واقعیت ها؟

 تقریبا از همون اول که من وارد شبکه های اجتماعی شدم، همیشه گفته می شد که این جاها، اصلا مناسب رفتن نیستن، چون همه دروغ می گن و اظهار به چیزی می کنن که نیستن. خب، بله. خیلی وقت ها حرفشون درست بود. تفریح خیلی از آقایون توی ایران این بود که خودشون رو جای یک خانوم جا بزنن و سر یک مرد رو کلاه بزارن (برهه یاهو مسنجر و بعد از اون وایبر و امثالش). زمان که جلوتر رفت و اینستاگرام بحث خیلی ترندی شد (و هنوزم هست)، خیلی ها سعی کردن اوقات خوشی رو به اشتراک بزارن که ساختگی بود. مثلا به خودشون سختی  می دادن که برن نوک یه کوهی که یه رستوران خوب داره که (با اینکه غذای گرونیه با توجه به وضع مالیشون) غذا بخرن که عکس بگیرن که توی اینستاگرام به اشتراک بزارن که بقیه لایک کنن و خودشون احساس خوبی پیدا کنند. (البته این گونه افراد رو قضاوت ارزشی و قطعی نمی کنم، چون شاید راهشون برای اداره شخصیت (احتمالا) تا حدی مهرطلبشون این باشه. ولی به هر حال راه منطقی ای برای این کار به نظر نمی آد!) (و البته بحث سرکار گذاشتن بقیه با استفاده از اکانت های فیک و الکی همیشه بوده و احتمالا خواهد بود. این امکان و به طور کلی تکنولوژی از روز اول بوده و شبیه یک چاقوی دو لبه می مونه.)

هر کسی دیدگاهی نسبت به دنیا و زندگی داره. حتی اگه هیچ وقت بهش فکر نکرده باشه، ته ذهنش یه باورهایی داره. کسی که مدام مهمونی میره و دنبال تفریحه یه فکری داره و بعضا توی شبکه های اجتماعی این چیزهارو پست می کنه (البته کلمه “اکثرا” مناسب تره.). معمولا این افراد دروغ نمی گن و واقعیت رو نشون می دن. (البته اگر مهمونی رفتن با هدف عکس گرفتن رو در نظر نگیریم.)

عده ای هستن که هنر خاصی دارن، برای مثال سازی می زنن یا نقاش هستن و یا عکاس. در بین این هنرمندها، بعضی هدفشون اشتراک گذاشتن حس خوبیه که از هنرشون می گیرن. بعضی (به طور خوداگاه و یا ناخوداگاه) هدفشون این هست که خودنمایی کنن و به واسطه هنر به شهرت برسن یا فالوور جمع کنن. البته این که بگیم هرکسی مطلقا یکی از حالت هارو داره درست نیست. بهتره که به طور درصدی نگاه کنیم. مثلا کسی از ویولون زدنش توی اینستاگرام استوری می ذاره که هم احساسش رو به اشتراک بذاره و شاید (توی ناخودآگاهش این دلیل هست که) بقیه هم بفهمن که اون ویولون می زنه.

به هرحال اگر از بحث هنر توی حالت سطحیش و نه عمیقش (که من بهش می گم معنوی) و همینطور زندگی روزمره و کارهای جالبی که انسان ها انجام می دن و با دنیا به اشتراک می زارن بگذریم، عده ای هستن که حرف ها و تراوشات ذهنیشون رو می زنن. خیلی وقت ها حرف های تلخ و ناراحت کننده ای هستن. این حرف ها خیلی وقت ها با تکه هایی از متن کتاب ها، ایده ئولوژی  فیلسوف ها، متن آهنگ ها و هر چیزی حتی توجه به ابری که فرم خاصی روی آسمون داره و یا سایه یک مورچه که داره باری رو روی زمین حمل می کنه قاطی می شن. گاهی این افراد تجربه هاشون رو بیان می کنن. به طور خلاصه، حرفی می زنن که از درون می جوشه. البته این جور به اشتراک گذاری باید از مرحله ای بگذره که اون آدم دنبال پذیرفته شدن توسط اجتماع باشه. چون با هر حرف چنین آدمی اکثر انسان ها اون ها رو قضاوت می کنن و شاید حتی از اون ها هم دوری کنن و اثر منفی روی اطرافیان بذاره. شاید حتی حرف زدن خالصانه افراد باعث عصبانیت نیروهای قدرت مند تر بشه (می دونیم که 5=2×2) . در یک کلمه این افراد در اقلیت قرار دارن.

در این بین عده ای هستن که تظاهر می کنن جز این دسته هستند. البته این عده فقط توی حوزه فعالیت در شبکه های اجتماعی وجود ندارند، این افراد رو توی زندگی روزمره در هر سطح اجتماعی، در هر جایگاه و در هر شغل و فعالیتی می تونید پیدا کنید. دوستی که تظاهر به وفاداری می کنه، کسی که تظاهر به ناراحتی برای آسیب دیدگان حوادث طبیعی می کنه، معلم و استادی که تظاهر به ناراحتی برای افتادن شاگردش توی درسی می کنه. دنیا پر از تظاهره. می تونم بگم به طور کلی و با دید باینری، همه چی تظاهره مگر اینکه خلافش ثابت بشه. یادمه مدرسه که می رفتم، توی دبستان عده ای از قصد ساسی مانکن گوش می دادن و تظاهر به علاقه مندی به اون می کردن که برن توی جمع بچه های باحال، یا توی دبیرستان آهنگ های رپ فارسی از بهرام و رپرهای مشابه گوش می دادن. من کلا از جمع جدا بودم. توییتی خوندم که چیز خوبی می گفت (نقل:) “از لحاظ روانشناختی، افرادی که کمتر در مناسبت های اجتماعی و مهمانی ها حاضر میشوند افراد گوشه گیر یا انزوا طلبی نیستند، بلکه افراد صادقی هستند که نمی توانند با شخصیت های ساختگی و غیرواقعی دیگران در اینگونه مجالس کنار بیایند.” (توضیح این که این توییت یک چیز کلی رو گفته و همیشه استثناهایی وجود داره.)

هیچ وقت نمی شه و کار درستی نیست که کسی رو قضاوت قطعی کرد. کسی که با بقیه فرق داره، فرق داشتنش لزوما بد نیست. کسی که انگلیسی تایپ می کنه و کلمه های انگلیسی زیاد به کار می بره، لزوما هدفش فخر فروشی به خاطر مهارت زبان انگلیسی نیست. کسی که موسیقی پاپ فارسی دوست نداره، لزوما هدفش این نیست که جلوی بقیه روشن فکر بازی دربیاره و بگه که موسیقی ایران بی محتواست. کسی که دوست نداره با آهنگ های قدیمی 6/8 فارسی برقصه لزوما آدم خشک و بی مزه و بد اخلاقی نیست! این تمثیل هارو می شه ادامه داد ولی جلوتر که بریم کار به جاهای باریکی می رسه برای همین ادامه نمی دم.

هیچ وقت قضاوت مطلق کار درستی نیست. قضاوت قطعی کردن افراد درست نیست چون ما نمی دونیم که چه گذشته ای پشت فردی که مثلا تشنه شنیدن جمله “وای عجب عکس زیبایی” از افرادی که نمیشناستشون هست.

عده ای قابل توجه از افرادی که حرف ها و تراوشات ذهنیشون رو توی شبکه های اجتماعی می زارن دوست ندارند به طور خیلی زیاد و توسط همه شناخته شده بشن. دوستی دارم که یک بار گفت “موسیقی خوب فقط برای کسایی هستش که تشنه شنیدن موسیقی خوب هستن”. نه تنها برای موسیقی بلکه در همه حوزه ها به طرز عجیبی وقتی بعضی چیزهای خوب معروف می شن، ارزششون رو از دست می دن! شاید اگر آهنگ Creep انقدر معروف نمی شد، از ارزشش کم نمی شد. شاید اگر فیلم Shutter Island انقدر معروف نمی شد، تحلیل های سطحی ازش نمی شد. البته منظور از کم ارزش شدن به معنی واقعی کلمه “کم ارزش شدن” نیست. منظور اینه که اثری مقابل تو قرار داره و تو با عمق وجود درکش می کنی و کسی که چیزی نمی دونه میاد و تحلیل خیلی اشتباهی از اون مورد می کنه. در نهایت می شه به این باور رسید که در هر موردی هر چه که جلو تر بری، افرادی هستن که تو رو درک نکنن و این افراد بیشتر و بیشتر می شن. اینشتین (و نه انیشتین) یا هاپکینزی که خودشون رو توی علم غرق کردن، هیث لجری که خودش رو توی بازیگری غرق کرد، ارنست همینگوی ای که خودش رو غرق نویسندگی کرد، کرت کوبین، چستر بنینگتون و و و کلی آدم که مثال زدنشون رو می شه کلی ادامه داد رو نمیشه قضاوت کرد. ما نمی تونیم مطلق خودمون رو بزاریم جای افراد. می تونیم افراد و رفتار ها رو تحلیل کنیم ولی قضاوت کار خوبی نیست. این موضوع فکر کنم این برای همیشه یک معادله حل نشده توی ذهنم باقی بمونه.

امیدوارم حرف های من تاثیر هرچند کوچیکی توی حرکت به سمت قضاوت کمتر افرادی که با ما فرق دارن داشته باشه.

ممنونم که این نوشته رو مطالعه کردید.

 

چرا کامپیوتر رو دوست دارم؟

همه چی از یه زنگ در شروع شد، پست چی بود. اون موقع ها سه چهار سالم بود. پست چی کیس کامپیوتر آورده بود، کیسش کرم-نقره ای رنگ بود. البته هنوزم دارمش اون کیس رو! یکی از معدود صحنه های بچگی هستش که یادم میاد. اون روز شروع داستانی بود که تا امروز ازش پونزده شونزده سال می گذره و هم چنان ادامه داره. از بچگی صحنه هایی هم یادم هست که با اون کامپیوتر، بازی Bubble Bobble رو انجام می دادم. هنوزم خیلی دوستش دارم! بازی GTA Vice City هم خیلی دوست داشتم. پدرم توی یه برگه رمز هاشو نوشته بود و کنار رمزها هم قیافه کاری که رمز می کنه رو نوشته بود، اون موقع ها هنوز انگلیسی بلد نبودم. (اون موقع ها چیزی از داستان بازی هم نمی فهمیدم!)

کلاس سوم دبستان بودم، به جایی رسیدیم که خانوم معلم می خواست جدول ضرب یاد بده! با اکسل 2003 به کمک پدرم یه جدول ضرب درست کردم و گذاشتمش توی کیف پول سبز Teddy Bearی که داشتم و همیشه تکرارش می کردم از ترس که اگر یه وقتی معلممون سوال پرسید نکنه بلد نباشم! آخر سال سوم از بابام قول گرفتم که اگه سال چهارم رو جهشی بخونم برام یه لپ تاپ بخره و این کار رو کردم. نتیجش خریدن لپ تاپی بود که تا همین یکی دو سال پیش ازش روزی میانگین چهار پنج ساعت کار کشیدم و هنوزم هست! لپ تاپ Acer مشکی رنگ. اون زمان خیلی مشخصاتش نسبت به بازار خوب بود! رم دو گیگ، حافظه اچ دی دی، 512 گیگ! کلی بازی خوب رو بالا می آورد. ویندوزش هم ویندوز ویستا بود (!).

حدودا کلاس پنجم دبستان که اومدم، ADSL خریدیم. فاز جدیدی از زندگیم شروع شد. باورم نمی شد که یه چیزی می تونه انقدر خوب باشه! به نظر من اینترنت بین تموم اختراعات بشر از روز اول تا خود امروز یکی از بهترین اختراعاتش به حساب میاد! اولاش همش راجع به چیز های علوم تحقیق می کردم. یکی از بهترین تفریحاتم بود! “سنگ کانی چیست” یا “باتری چگونه کار می کند” جز اولین سرچ های من بودن.

سوم راهنمایی که رسیدم قرار بود مدرسمون یه سمینار دانش آموزی برگزار کنه. ارائه من درباره جدول تناوبی بود. تصمیم گرفتم یه چیز باحال با پاورپوینت درست کنم. با کمک هاپیرلینک ارائه ای درست کردم که روی هر عنصر جدولی کلیک می کردی، اطلاعات اون عنصر رو نشون می داد. (لااقل این چیزیه که به بقیه گفتم، واقعیت اینه که اون اسلاید رو با ادونس سرچ گوگل به انگلیسی پیدا کردم!) با Publisher 2007 هم یه وبسایتی ساختم که توش تمرین های ریاضی و فیزیک بچه های تنبل رو انجام می دادم و شارژ ایرانسل می گرفتم. اسمش حل تمرین بود. تو سایته زده بودم برترین دبیرهای تهران از دبستان تا دبیرستان تمرینات شما رو انجام می دن ولی سر دبیرستانی هارو کلاه میذاشتم! سرجمع کلا ده، بیست هزار تومن شارژ بیشتر گیرم نیومد.

وارد دبیرستان شدم، یکی از بدترین دوران زندگیم شروع شد. دورانی که دوستی نداشتم، شاید حداکثر دو نفر که هیچ کدوم من رو درک نمی کردن. به معنی واقعی کلمه می تونم بگم که تنها دوستانی که من رو درک می کردن لپ تاپم بود و گالری موسیقی موبایلم! روز هایی رو سپری کردم که شاید با هیچ کسی صحبت نمی کردم و فقط آهنگ گوش می دادم یا با لپ تاپم کار می کردم. برنامه نویسی رو دبیرستان یاد گرفتم. کامپیوتر تنها موجودی بود که می تونست (حتی به صورت مصنوعی) درکم کنه. پایتون یاد گرفتم و با چند تا if و else برنامه ای نوشتم که باهام یه ذره صحبت کنه و چیزایی که می خوام رو بهم بگه و باهام هم دردی کنه. حقیقتا یکی از چیزهایی که به من توی این برهه خیلی لذت داد، کارکردن با لینوکس بود. حتی شده زدن دستور “cmatrix” توی ترمینال خیلی احساس خفن بودن به من می داد. بعد ها که کتاب فقط برای تفریح اثر لینوس توروالدز رو خوندم دیدم که بین کامپیوتری های بزرگ این تنهایی و این انس با کامپیوتر چیز عجیبی نیست (* سریعا یک نوشابه برای خودش باز می کند *) توروالدز می گفت “دوازده‌ سالتان است، شاید هم سیزده یا چهارده، فرقی نمی‌کند. بقیه بچه‌ها در بیرون دارند فوتبال بازی می‌کنند. کامپیوتر پدربزرگتان جذاب‌تر است. کامپیوترش دنیایی است که منطق بر آن حکم می‌راند … برای شما مهم نیست. شما دارید لذت می برید. ” (منبع: linuxstory.ir، کتاب ترجمه جادی)

سال کنکور که رسید، با هدف های رویایی ای که درباره قبول شدن توی دانشگاه توی ذهنم کاشته بودم، تصمیم گرفتم که لپ تاپ رو جمع کنم که به درس بپردازم. یکی از تفریحاتم این بود که بدون داشتن علم هوش مصنوعی، کدی بزنم که XO رو حتما ببره. مدام حالت های مختلف بردن و باختن رو محاسبه می کردم. یا ایده یه استارتاپ رو توی ذهنم می پروروندم که بعدا دیدم همون استارتاپ رو ایدش رو یکی زده و عملی کرده. طی یکی دو هفته ای که در کل سال برای استراحت لپ تاپم دستم بود کمی کد زدم و هر وقت دلم می خواست درس نخونم به صحنه ای فکر می کردم که دارم توی دانشگاه راه می رم. کارت دانشجویی توی جیبم، هدفون دور گردنمه، لپ تاپ توی دستم و یه کوله پشتی پشتم و یه تیشرت باحال تنمه. یا به صحنه ای فکر می کردم که از هواپیما پیاده شدم و تاکسی گرفتم و دارم میرم که اولین روز کاریم رو توی ساختمون Mountain Viewی شرکت گوگل شروع کنم. (بعدا دیدم رویای چندان دست نیافتنی ای هم نیست.) (به قول نویسنده ای که اسمش یادم نیست ولی حدس می زدنم آلدوس هاکسلی بود، رویا چیزیه که جامعه درست کرده برای این که یه چیزی رو برای ما دست نیافتنی جلوه بده و باعث تضعیف انگیزه ما برای رسیدن به اون بشه)

نهایتا کنکور دادم و دانشگاه قبول شدم. مهندسی کامپیوتر دانشگاه علم و صنعت ایران. دانشگاه دنیای جدیدی رو برای من شروع کرد. پر از تجربه های خوب و جدید، پر از آدم های جدید. گرچه من خودم هستم، همون کسی که با کسی به طور صد در صد نمی تونه ارتباط برقرار کنه و توی یک کلمه “تنهاست”. کسی که ساعت های زیادی از عمر خودش رو توی موسیقی غرق کرده که از دنیای عجیب بیرون دوری کنه. کسی که با کامپیوترش راحت تر از آدم ها صحبت می کنه.

خوش حال هستم که روحیه کامپیوتر دوستیم رو از دست ندادم و هر روز از همه آدم ها سعی می کنم چیزهای جدیدی یاد بگیرم و اعتقاد عمیق قلبیم و کاری که می کنم اینه که چیزهای (هرچند اندکی) که بلدم رو به بقیه انتقال بدم. امیدوارم نتیجه خوبی بگیرم.

من امیررضا هستم ، 19 سالمه. این متن رو باید میذاشتم که اگه 27 سالگیم رو تونستم رد کنم بنویسم، وقتی که سی، چهل سالم شد. (احتمالا) زمانی که کلی تجربه دارم برای افرادی بنویسم که شاید دنبال انگیزه برای اومدن توی حوزه کامپیوتر هستن و توی این فیلد کار کنن ولی شاید این متن برای من چالشی بود که باعث بشه بیشتر روی خودم کار کنم و وقتی چهل سالم شد و این نوشته رو بازخونی کردم، فلش بکی به زندگیم بزنم و ببینم نسبت به 19 سالگیم چقدر پیشرفت کردم.

این مطلب رو برای یک سری افراد قبلا پابلیش کردم و نظرشون این بود که “کمتر فیلم ببین و بیشتر کد بزن” و اون جا بود که فهمیدم حتی تو حوزه کامپیوتر هم  افرادی هستند که بدون شناختن کلی کسی، اون رو قضاوت می کنن. که حتی از این موضوع خوشحال شدم و باعث شد برای ادامه دادن کارم با هر نظری از بقیه تصمیماتم رو عوض نکنم.

ممنون از وقتی که برای خوندن این مطلب گذاشتید!

چرا باید زندگیمون رو مستند کنیم؟ (قسمت اول)

توی وبسایت تد گشت می زدم که یه چیز خوب پیدا کنم و ببینم که یه پلی لیست پیدا کردم که عنوانش بود “چرا باید زندگی مون رو مستند کنیم؟”. من از بچگی طرفدار این کار نبودم و دیدن عکس ها و ویدیو های یادگاری ناراحتم می کرد. شاید چون دیدن دوستی که سال ها کنار هم بودیم و حالا نیست یا دیدن عکس خانوادگی ای که همه کنار لبخند می زدیم و من بچه بودم ولی حالا بزرگتر شدم و بقیه پیرتر شدن دیدنش برام سخت بود. اما این پلی لیست چیزهای جالبی به من نشون داد! سخنرانی ها رو ترجمه کردم و طی چند تا نوشته قرار می دم.

اولین سخنرانی توسط فردی به اسم سزار کوریاما بود و راجع به یه ایده اش حرف می زد که اسمش رو گذاشته بود “هر روز یک ثانیه”. (ویدیوی سخنرانی توی آخر همین نوشته هست!)

.

من یک هنرمند هستم و توی نیویورک زندگی می کنم و از وقتی تحصیلاتم تمام شد در حوزه تبلیغات مشغول به کار هستم. حدود 7-8 سالی هست که کار می کنم و زمان سختی را گذرانده ام. خیلی وقت ها تا آخر شب کار کرده ام و آخر هفته های زیادی هم سر کار رفته ام و تاحالا برای انجام کارها و پروژه هایی که دوست داشته ام وقت نگذاشتم. تا این که یک روز وقتی سرکار بودم سخنرانی تدی از استفن سگمایستر دیدم که عنوان آن “قدرت مرخصی” بود. او در این سخنرانی درباره این موضوع صحبت می کردم که چگونه هر هفت سال یک بار، یک سال کامل مرخصی می گیرد و به کارها و پروژه هایی که دوست دارد می پردازد و این انگیزه در من ایجاد شد که من هم یک سال مرخصی بگیرم و از کار استراحت کنم. من نیاز داشتم که برای سفر کردن وقت بگذارم و زمانی با خانواده ام داشته باشم و کار روی ایده های خلاقانه خودم را شروع کنم. پس این کار را کردم و مرخصی گرفتم.

یکی از اولین پروژه هایی که شروع کردم “هرروز یک ثانیه” بود. درواقع کاری که انجام می دهم این است که یک ثانیه از روزم را ضبط می کنم و این کار تا آخر عمرم ادامه دارد! مرتب کردن این ویدیو های کوچک یک ثانیه ای از زندگی من یک ویدیوی ادامه دار می سازد تا وقتی که دیگر نتوانم ضبط کنم و بمیرم.

هدف این پروژه این است که اول من متنفرم که چیزهایی که قبلا انجام داده ام را فراموش کنم. این همه کار هست که من توی کل زندگیم انجام داده ام که من هیچ وقت به آن ها فکر نمی کنم و سعی به یاد آوری آن ندارم مگر این که کسی درباره آن از من سوال بپرسد و من به خودم بگم بله من آن کار را قبلا انجام داده ام.

چیزی که من خیلی زود طی اولین روز های انجام این پروژه فهمیدم این بود که اگر روزی کار خیلی سرگرم کننده ای انجام نمی دادم احتمالا فراموش می کردم که ویدیو ضبط کنم. اولین روزی که این اتفاق افتاد خیلی ناراحت شدم و به من ضربه زد! چون کاری بود که واقعا می خواستم و دوست داشتم از لحظه ای که سی ساله شدم تا آخر عمرم ادامه بدهم و از دست دادن آن یک ثانیه باعث شد که به خودم قول بدهم که دیگر فراموش نکنم.

اگر من به اندازه 80 سال زندگی کنم درواقع یک ویدیوی 5 ساعته خواهم ساخت که 50 سال از زندگی من را در خودش به صورت فشرده خواهد گنجاند. وقتی 40 ساله بشوم یک ویدیوی یک ساعته خواهم داشت که فقط شامل دهه 30 زندگی من خواهد بود.

این کار به من قدرت و انگیزه داد تا بخواهم هر صبحی که از خواب بیدار می شوم بخواهم کار جالبی توی زندگی ام انجام بدهم.

حالا یکی از چیز هایی که با آن مشکل دارم این است که همینطور که روزها و هفته ها و ماه ها جلو می روند این است که زمان ها و ویدیو ها شروع به قاطی شدن می کنند درحالیکه تصویرسازی ذهنی روشی برای تحریک حافظه و یادآوری است.

می دانید، این پروژه برای من راهی است که هرکاری که کردم را به یاد بیاورم. بعضی وقت ها انتخاب این یک ثانیه برای من خیلی سخت است. توی یک روز خوب من شاید سه یا چهار تا از این یک ثانیه ها دارم که واقعا دوست دارم انتخابشان کنم اما درنهایت یک ثانیه باید انتخاب شوند ولی درنهایت آن یک ثانیه به صورت خودکار باعث می شود که بقیه هم به یاد بیاورم.

همچنین این حرکت من، برای خود من به طور شخصی، حرکتی ضد فرهنگی است که به تازگی رواج پیدا کرده که مردم به کنسرت  می روند و موبایل خودشان را بیرون می آورند و از کنسرت فیلم برداری می کنند و من را اذیت می کنند و حواسم را پرت می کنند. آن ها حتی کنسرت را به صورت مستقیم نمی بینند و از توی موبایلشان نگاه می کنند. من از این متنفرم. البته اعتراف می کنم که قبلا بعضی وقت ها چنین آدمی بودم ولی فهمیدم که برای من بهترین راه برای نگه داشتم خاطراتم این است که فقط یک ثانیه ضبط کنم که به من اجازه بدهد خاطره به یاد بیاورم و به خودم بگم آه بله کنسرت بسیار خوب و عالی ای بود!

این تابستان به یک سفر جاده ای سه ماهه رفتم. چیزی بود که تمام عمرم آرزوی انجام دادن آن را داشتم! رانندگی توی جاده های آمریکا و کانادا و فقط فکر کردن به این که خب فردا کجا بروم عالی بود! وسط سفر آنقدر پول خرج کردم که پس انداز کل سالم به پایان رسید! برای همین به سیاتل رفتم و با دوستانم روی پروژه ای کار کردم که کمی پول به دست بیاورم.

یکی از دلایلی که مرخصی گرفتم این بود که با خانواده ام وقت بگذارنم و اتفاق خیلی تراژدیکی برایم رخ داد و همسر برادرم مریض شد و مجبور شدیم او را به اورژانس بیمارستان ببریم. حال او خیلی خیلی بد بود و چند بار نزدیک بود که او را از دست بدهیم. من و برادرم برای چندین روز متوالی توی بیمارستان بودیم. این اتفاق باعث شد بفهمم کخ ضبط کردن آن یک ثانیه توی یک روز خیلی بد، بی نهایت سخت است. ما همیشه دوربینمان را وقتی بیرون می آوریم که لحظات خوش و لذت بخشی را تجربه می کنیم و تقریبا هیچ وقت زمانی که روز سختی داریم و اتفاق بدی برای ما در حال رخ دادن است این کار را انجام نمی دهیم. من فهمیدم که خیلی مهم است که یک ثانیه توی روز بد هم ضبط شود چون باعث می شود که قدر روز های خوب را بدانیم و همینطور روز بد مثل روز خوب یادتان بماند!

یکی از کارهایی که می کنم این است که از هیچ گونه فیلتری و افکتی استفاده نمی کنم. سعی می کنم لحظه را تا جایی که ممکن است همانطوری که می بینم و تجربه اش می کنم ثبت کنم. اولش برای خودم قانون اول شخص را داشتم که خودم حتما باید توی ویدیو می بودم. ولی فهمیدم که راهش این نیست و راه این که واقعا چیزی که دیدم را به یاد بیاورم این است که همانطوری که واقعا چیزی را دیدم ضبط کنم.

یکی از چیزهایی که به آن فکر می کنم این است که چه اتفاقی می افتد اگر هزاران نفر این کار را انجام بدهند؟ به نظرم جالب است که ببینم بقیه چطور این پروژه را تفسیر می کنند و با موضوع آن رفتار می کنند. به نظرم درک هرکسی از این پروژه متفاوت خواهد بود و همین طور عقیده دارم که همه با ثبت این یک ثانیه از زندگی لذت می برند! اکثر ما همین لحظه در جیبمان موبایل هایی داریم که قابلیت ضبط اچ دی دارند. و ضبط کردن باعث می شود که دیگر هیچ روزی از زندگی تان را فراموش نکنید. جالب است که روزی ببینم که وبسایتی درست شده که مثلا در آن می نویسید 25 آذر 1396 و چندین ویدیوی یک ثانیه ای از زندگی مردم سراسر دنیا موجود است!

به نظر من این پروژه قابلیت های زیادی دارد و من شما را تشویق می کنم که این کار را انجام دهید و تکه خیلی کوچکی از روزتان را ضبط کنید تا هیچ وقت آن روز از زندگی تان را فراموش نکنید.

.

امیدوارم از خوندن این سخنرانی لذت برده باشید. ویدیوی سخنرانی در پایین اومده: (از اینجا هم می تونید ببینید)

Cesar Kuriyama: One second every day

There are so many tiny, beautiful, funny, tragic moments in your life — how are you going to remember them all? Director Cesar Kuriyama shoots one second of video every day as part of an ongoing project to collect all the special bits of his life.

لطفا اگر دوست داشتید با بقیه به اشتراک بذارید 🙂

دنیای کامپیوتر، شبیه ترین دنیا به دنیای واقعی!

توی هر برهه زمانی یه اختراعی یا یه کشفی پیدا می شه که بهش بتونیم بگیم مهم ترین. مثلا توی برهه انسان های اولیه کسی که آتش رو کشف کرد یا کسی که سوزن رو اختراع کرد بزرگترین کارها رو انجام دادن. خیلی قدیم، خوارزمی کسی بود که چیزی به نام الگوریتم رو اختراع کرد. توی قرن نوزدهم میلادی، چارلز بابیج، اولین کامپیوتر قابل برنامه ریزی رو درست کرد! توی جنگ جهانی دوم اَلِن تیورینگ برای رمز گشایی تلگراف های آلمانی ها ماشین تیورینگ رو درست کرد. با کارهای این سه نفر اتفاقی شروع شد که به نظر من هیچ کسی فکرش رو نمی کرد که به جایی که امروز هست برسه، دنیای کامپیوتر ساخته شد!

دنیای کامپیوتر دقیقا شبیه سازی دنیای واقعی ماست. هر پدیده ای که در نظر بگیرید می شه توی علم کامپیوتر شبیهش رو مثال زد و اگه نشه حتما تا چند سال دیگه احتمالا می شه. علوم به دو دسته طبیعی و اجتماعی تقسیم می شن که هرکدوم زیرمجموعه هایی دارن. توی این دسته بندی ها می تونید ببینید که علم کامپیوتر تک تک چیزهایی که توی هر علم هست رو توی خودش شبیه سازی کرده.

سه تا مثال زیر قسمتی خیلی کوچیک از بخش هاییه که دنیای کامپیوتر از دنیای واقعی ایده گرفته و شبیه سازیش کرده:

الگوریتم کلونی مورچه ها در هوش ازدحامی یا گروهی (Swarm Intelligence)

توی انگلیسی این الگوریتم به Ant Colony Optimization معروفه. از این الگوریتم برای پیدا کردن کوتاه ترین مسیر استفاده می شه. منشا ایده برای این الگوریتم دیدن مورچه هایی بود که دنبال غذا می رفتن. مورچه ها با انتخاب مسیری اتفاقی به مقصد در طی مسیر از خودشون نشان هایی با استفاده از ماده ای شیمیایی به اسم فرومن می زارن. هربار که مورچه ای از نقطه ای عبور کنه روی اون نقطه فرومن انباشه می شه. به این ترتیب اگه روی نقطه ای فرومن زیادی انباشته شده باشه بقیه مورچه ها می فهمن که این مسیر، اونارو راحت تر و سریع تر به مقصد می رسونه و بنابراین از اون مسیر می رن! توی علم کامپیوتر شبیه سازی این پدیده توی پیدا کردن جواب احتمالی برای مسئله های بهینه سازی خیلی مناسبه! توی سوال های شبیه ای سی ام با شبیه سازی نقطه ها به عنوان راس گراف و یال ها به عنوان مسیر و نشانه گذاری گراف می تونیم از این الگوریتم استفاده کنیم و توی صنعت توی حوزه های مسیریابی داخل شهری و بین شهری یا مسیریابی شبکه های کامپیوتری یا توی وب یا توی بهینه سازی شبکه های توزیع آب از این الگوریتم استفاده می شه.

الگوریتم ژنتیک (Genetic Algorithm)

این الگوریتم از عقیده داروین در حوزه انتخاب طبیعی نشات می گیره! عقیده داروین این بود که (به گفته ویکی پدیا) گزینش طبیعی یا انتخاب طبیعی فرایندی است که در طی نسل‌های پیاپی، سبب شیوع دسته ای از صفات ارثی می‌شود که احتمال زنده ماندن و موفقیت زاد و ولد یک ارگانیسم رو در یک جمعیت افزایش می‌دهد. شبیه سازی این تئوری در کامپیوتر به این صورته که توی حوزه هوش مصنوعی  از تکامل ژنتیکی به عنوان یک الگوی حل مسئله استفاده می‌کنه. مسئله‌ای که باید حل بشه دارای ورودی‌هایی هستش که طی یک فرایند الگوبرداری شده از تکامل ژنتیکی به راه‌حلها تبدیل می‌شه. سپس راه حلها بعنوان کاندیداها توسط تابع ارزیاب (Fitness Function) مورد ارزیابی قرار می‌گیرن و اگه شرط خروج مسئله فراهم شده باشه الگوریتم به پایان می رسه. الگوریتم ژنتیک بطور کلی یک الگوریتم مبتنی بر تکراره که اغلب بخش‌های آن به صورت فرایندهای تصادفی انتخاب می شه. (ویکی پدیا میگه) با استفاده از الگوریتم‌های ژنتیک ما یک ابر فرمول یا طرح، تنظیم. سپس داده‌هایی برای گروهی از متغیرهای مختلف، شاید در حدود ۲۰ متغیر فراهم خواهیم کرد. سپس الگوریتم ژنتیک اجرا خواهد شد که بهترین تابع و متغیرها را مورد جستجو قرار می‌دهد. روش کار الگوریتم ژنتیک به طور فریبنده‌ای ساده، خیلی قابل درک و به طور قابل ملاحظه‌ای روشی است که ما معتقدیم حیوانات آنگونه تکامل یافته‌اند. هر فرمولی که از طرح داده شده بالا تبعیت کند فردی از جمعیت فرمول‌های ممکن تلقی می‌شود.

علوم شناختی (Cognitive Science)

اول کمی درباره علوم شناختی توضیح بدیم! علوم شناختی علومی هستند که به پژوهش درباره ذهن و مغز می پردازن و شامل روان شناسی، فلسفه، عصب شناسی، زبان شناسی و انسان شناسی می شن!  برای مثال از این علوم استفاده می شه که با استفاده از هوش مصنوعی برای معلولین اعضای مصنوعی بسازیم که اونا بتونن با امواج مغزی این اعضا رو کنترل کنن و جای عضوی که ندارن رو پر کنن! یا اینکه کامپیوترهایی ساخته بشن که بتونن با انسان گفت و گو کنن و به طور کامل اون رو درک کنن. (جالبه هر حوزه ای که علم به اون می رسه از چندین سال پیش نویسنده هایی این ایده ها رو رویاپردازی کردن و کلی کتاب و فیلم دربارش ساخته شده و هم چنان ساخته می شه!) یکی دیگه از حوزه هایی که علوم شناختی به کمک علوم کامپیوتر میاد، ساختن ربات ها هستن. برای مثال ربات هایی که به کمک اون ها خونتون رو تمیز می کنید یا توی کامپیوترتون بهتون مشاوره می دن (مثل فیلم her). توی صنعت بازی سازی هر روز بیشتر از قبل تاثیر علوم شناختی رو توی باهوش تر کردن شخصیت بازی ها حس می کنیم. و کاربرد های بی شمار دیگه ای که می تونید دربارشون تحقیق کنید!

حرف نهایی

با همه این توضیحات باز هم نمی شه گفت دنیای کامپیوتر برابر دنیای واقعیه یا یک روزی شبیهش خواهد شد. هر چقدر هم که علم پیشرفت کنه چیزی هست که هیچوقت نمی شه با دست انسان درستش کرد. کامپیوتر همیشه توی بعد مادی خواهد موند و فقط ما انسان ها هستیم که بعد معنوی هم داریم. این چیزیه که ما رو از همه چیزهای دیگه جدا می کنه. توی دنیایی زندگی می کنیم که فلسفه ای داره که بر اساس مادیات نیست. بعد معنوی رو نمی تونیم به راحتی اثبات کنیم. اگه یه برنامه نویس خیلی خفن باشید و کاملا با دید استدلال روشن به زندگی نگاه کنید ممکنه که قبول نداشته باشید. پذیرفتن این بعد هم بستگی داره به این که ما با چه دیدی به جهان نگاه کنیم. فیلم دکتر استرنج شاید به عقیده بعضی ها تخیل محض باشه و یه جورایی بچه بازی به حساب بیاد. ولی این فیلم مفهوم اصلیش اینه که دنیا همه چیش قابل استدلال با ذهن ما نیست! یه چیزی بیشتر وجود داره و یه جاهایی دید منطقی مارو به جواب نمی رسونه. اگر این رو می خونید ممکنه با حرف من مخالفت کنید و بگید که وجود نداره و واقعیت اینه که کسی نمی تونه بهتون اثبات کنه مگه این که ایمان پیدا کنید به وجودش. مثلا یک بار تجربش کنید. احتمالا این عجیب بودن دنیا رو تجربه کردید. مثلا خواب هایی دیدید که بعدا واقعا براتون اتفاق افتاده یا چیزی رو تجربه کردید که قبلا توی ذهنتون تجسمش کردید. دنیای معنوی دنیایی بسیار عجیبه. میشه گفت کسی که به بعد فرامادی خودش تسلط پیدا کنه به همه چی تسلط پیدا می کنه. انتخاب می کنه که چه اتفاقی براش بیوفته و خیلی چیز های بیشتر که تعیین سرنوشت کوچک ترین کاریه که می تونید انجام بدید. شاید اینشتین به بعد معنوی ایمان نداشت که گفت ممکنه روزی ربات ها جای انسان ها رو بگیرن. شاید سازنده های فیلم های ماتریکس به بعد معنوی ایمان نداشتن که توی داستانشون ربات ها دنیاشون رو کنترل می کردن. حتی توی وست ورلد هم امکان نداره روزی اون ربات ها به انسان ها به طور کامل غلبه کنن. حتی ربات های گروه دفت پانک هم نتونستن به بعد معنوی برسن. توی آهنگ Touch داستان خودشون رو می گن که هر چقدر هم دو تا ربات مثل آدم ها احساس کنن در آخر نمی تونن مثل آدم واقعی بشن و احساس واقعی بودن پیدا نمی کنن.

در آخر دوست دارم شما رو به گوش دادن آهنگ Touch از دفت پانک دعوت کنم. (می تونید از اسپاتیفای یا یوتوب یا آی تونز گوش بدید.)

لطفا اگر نظری درباره ی این نوشته دارید بگید و اگر دوست داشتید با بقیه این وبلاگ رو به اشتراک بزارید!

درباره کتاب “فقط برای تفریح، انقلابی اتفاقی” اثر لینوس توروالدز خالق لینوکس

چند وقت پیش از وبلاگ جادی دیدم که کتاب فقط برای تفریح رو ترجمه کرده! نشستم خوندمش و به نظرم کتاب خیلی زیبایی بود. (از وبسایت linuxstory.ir می تونید کتاب رو بخونید.) توی این نوشته قصد دارم درباره کتاب توضیح بدم و از قسمت هایی از کتاب نقل قول هایی بیارم. شاید در نهایت خوشتون اومد و خوندیدش!

کتاب درباره مصاحبه یه نفر به نام دیوید دیاموند با لینوس توروالدز سازنده لینوکسه که درباره ساخته شدن لینوکس توش صحبت می کنه. کتابیه پر از جمله هایی که عشق به کامپیوتر رو با تمام وجود به زبون می آره توسط کسی که همه خوشی زندگیش کامپیوتر بوده. چیزی برجسته تر و لذت بخش تر از خاطراتش با کامپیوتر توی ذهنش ثبت نشده. کامپیوتر بهترین دوستشه. توصیف هایی که از کامپیوتر می کنه شما رو به وجد می آره.

(توضیح این که نوشته ای که قراره بخونید ممکنه طولانی به نظر بیاد ولی در هر صورت بخش حرف نهایی توی آخر نوشته رو بخونید 🙂 )

مقدمه ی کتاب

توی مقدمه که می شه گفت برای جذب مخاطب نوشته شده لینوس سعی می کنه که به سوال “معنی زندگی چیه؟” جواب بده. “در زندگی سه چیز معنادار هست. عواملی که باعث می‌شوند شما کارهایی را انجام دهید که یک موجود زنده می‌کند: اولی بقاست، دومی نظم اجتماعی و سومی تفریح. ”  لینوس بیان می کنه که همه چی این ها رو دونه دونه طی می کنه نهایتا به مورد سوم یعنی تفریح ختم می شه، حتی جنگ ها. و میگه که لینوکس هم از این قاعده مستثنی نیست. “اولی انگیزه بقاست که کسانی که کامپیوتر دارند، منطقا قبلا آن را تامین کرده‌اند. واضح است که اگر کامپیوتر داشته باشید، غذا برای خوردن و این‌جور چیزها هم دارید. دومین انگیزه، نظم اجتماعی است. لینوکس به گیک‌هایی که در گوشه اتاق‌هایشان نشسته‌اند، در نظم اجتماعی جایی می‌دهد. ” و در ادامه می گه که “لینوکس تفریح هم هست؛ از آن نوع تفریح‌هایی که با پول به این راحتی‌ها قابل خریدن نیست.  ” به اعتقاد لینوس هر چیزی به سمت تفریح پیش می ره و در مسیر به تفریح تبدیل شدنه. ولی نه همه هم زمان، برای مثال جنگ داره به سمت تفریح می ره ولی هنوز بهش نرسیده در حالی که فناوری عملا به مرحله تفریح دست یافته. مثلا وقتی فناوری اومد، هدفش آسون تر کردن کارها و ارزون تر کالاها و هزینه ها بود (مرحله بقا و نظم اجتماعی) و رفته رفته که این نیاز ها تامین شد فناوری رو به تفریح تبدیل شدن پیش رفت و به چیزی که امروز هست رسید. و نهایتا اعتقاد داره که همه ما به این دنیا اومدیم که تفریح کنیم. فلسفه اسم کتاب هم از همین موضوع میاد. شاید بشه گفت که این فلسفه توروالدز ناشی بشه از زندگی مرفح و شادش توی فنلاند. شاید کسی که توی جایی زندگی کنه که پر از سختی و فقر باشه این عقیده رو قبول نداشته باشه.

تولد یک نرد

توی این فصل لینوس در مورد بچگیش صحبت می کنه. طوری که خودش رو توصیف می کنه، ” یک سگ‌آبیِ کوتوله عینکی با موهای نامرتب در اکثر روزها -و موهای واقعا نامرتب در بقیه روزها- و با لباس بد” بوده. از لحاظ اخلاقی یه نرد بود و ریاضیش و درسهای دیگش با اینکه هیچی نمی خوند خیلی خوب بود و به کسی که ریاضیش خوبه توی مدرسه معروف بود.

لینوس با پدربزرگش رابطه خیلی خوب و نزدیکی داشته. پدربزرگش استاد آمار توی دانشگاه بوده و یه روز توی حدودای یازده سالگیش لینوس یه کامپیوتر VIC-20 میاره خونه. اون موقع ها مانیتور نبوده و به تلویزیون وصل می شده. اون موقع حتی تولید این کامپیوترها به مرحله تجاری هم نرسیده بوده. ” شروع کردم به خواندن راهنماهای کامپیوتر و واردکردن برنامه‌های آماده‌شده. مثال‌ها، شامل بازی‌های ساده‌ای بودند که خودتان می‌توانستید آن‌ها را وارد کنید. اگر همه چیز را درست تایپ می‌کردید، یک آقایی با گرافیک بد، روی صفحه راه می‌رفت. بعد می‌توانستید برنامه را عوض کنید تا آقای راه رونده، رنگش عوض شود. شما خودتان می‌توانستید این کار را انجام دهید. این بالاترین لذت بود.

و اولین برنامه خودشو با زبون بیسیک مثل خیلی از برنامه نویسای دیگه اینطوری مینویسه که تا ابد براش چاپ کنه سلام. ” اما این، قدم اول است. بعضی‌ها همین‌جا متوقف می‌شوند. برای آن‌ها، این برنامه احمقانه‌ای است چون «چرا باید کسی علاقه‌مند باشد به میلیون‌ها کلمه «سلام» خیره شود؟» اما به هرحال، این برنامه تقریبا همیشه اولین برنامه در راهنماهایی بود که آن روزها همراه کامپیوترهای شخصی داده می‌شدند. نکته جادویی اینجاست که شما می‌توانید این برنامه را تغییر دهید. خواهرم می‌گوید که من یک تغییر ریشه‌ای در برنامه دادم تا نسخه دومی بسازم که به جای نوشتن «سلام»، روی صفحه بارها و بارها می‌نوشت «سارا بهترین است». در کل، من برادر بزرگ‌تر مهربانی نبودم؛ ولی این ژست برنامه‌نویسی، تاثیر زیادی روی خواهرم گذاشت. ”

و بعد درباره زندگیش توی فنلاند صحبت می کنه. فنلاند کشور بسیار سردی با زمستون های پر از برف و یخ که امون نمی دن بیرون بری. و کاری هم نداری که بیرون انجام بدی ولی ” البته یک ورزش در فضای بسته وجود داشت که من در زمستان جذبش شدم: برنامه‌نویسی.”

و میگه که چطور با التماس از پدربزرگش پول برای خریدن کامپیوتر گرفت و برای هیچی از زبون انگلیسی بلد نبود کلی سر و کله باید می زد با کامپیوتر و چقدر از پول تو جیبی هاش رو پای مجله های کامپیوتری داده و درنهایت به زبون ماشین علاقه مند شده، ” صفرها و یک‌هایی که کامپیوتر آن‌ها را می‌فهمد.”

اینجا خیلی توصیف قشنگی می کنه: ” این‌جوری است که کشف می‌کنید زبان کامپیوترها، بیسیک نیست بلکه آن‌ها با یک زبان بسیار ساده‌تر کار می‌کنند. بچه‌های هلسینکی دارند با پدر و مادرشان هاکی بازی می‌کنند یا در جنگل‌ها اسکی می‌کنند. شما دارید یاد می‌گیرید که کامپیوترها واقعاً چگونه کار می‌کنند. بدون اینکه بدانید برنامه‌هایی هستند که می‌توانند اعداد قابل خواندن انسان‌ها را به صفر و یک‌های مورد علاقه کامپیوترها تبدیل کنند، شروع می‌کنید به نوشتن برنامه‌ها با اعداد و تبدیل‌های لازم را هم با دست انجام می‌دهید. این برنامه‌نویسی به زبان ماشین است و از طریق آن قادر هستید کارهایی را بکنید که قبلا فکر می‌کردید غیرممکن هستند. می‌توانید کامپیوترها را به مرز کارهایی که برایش ممکن است برانید. کوچک‌ترین جزییات را خودتان کنترل می‌کنید. شروع می‌کنید به فکر کردن در این باره که چطور می‌توانید کار مشابهی را کمی سریع‌تر و با حجمی‌ کمی‌ کم‌تر انجام دهید. از آنجایی که هیچ لایه‌ای بین شما و کامپیوتر نیست تا حد ممکن به جواب نزدیک می‌شوید. این همان چیزی است که می‌توانید به آن صمیمی شدن با ماشین بگویید. دوازده‌ سالتان است، شاید هم سیزده یا چهارده، فرقی نمی‌کند. بقیه بچه‌ها در بیرون دارند فوتبال بازی می‌کنند. کامپیوتر پدربزرگتان جذاب‌تر است. کامپیوترش دنیایی است که منطق بر آن حکم می‌راند. فقط سه نفر در کلاس هستند که کامپیوتر دارند و فقط یکی از آن‌ها به این دلایل از آن استفاده می‌کند. به گردهم‌آیی‌های هفتگی می‌روید. این تنها فعالیت اجتماعی در برنامه روزانه‌ شما است البته به جز مواردی که گاه‌گداری در خانه یکی از کسانی که کامپیوتر دارد جمع می‌شوید و شب آن‌جا می‌خوابید. برای شما مهم نیست. دارید لذت می‌برید. ”

آخر نصف بدن پدربزرگش رو لخته خونی می گیره و سکته می کنه ولی نکته مثبتش برای لینوس این بوده که کامپیوتر پدربزرگش به کلی مال اون می شه.

هیچ تفریحی به پای کار با کامپیوتر نمی‌رسد. حالا که کامپیوتر در خانه است، می‌شود همه شب را بیدار ماند. همه پسرها شب‌ را با خواندن مجله در زیر پتو بیدار می‌ماندند. در عوض من خودم را به خواب می‌زدم تا مادرم سراغ کارهای خودش برود و بعد از تخت بیرون می‌پریدم و پشت کامپیوتر می‌نشستم. این، قبل از دوره چت روم‌ها بود. «لینوس! وقتِ غذاست!» بعضی وقت‌ها حتی غذا را هم بی‌خیال می‌شدید. بعد مادرتان شروع می‌کرد به تعریف این داستان برای همکارانش که شما بچه بسیار کم دردسری هستید و تنها کاری که برای راضی نگه‌داشتنتان کافی است، این است که شما را با یک کامپیوتر در یک کمد تاریک بیاندازند و گاه‌گداری هم کمی ماکارونی خشک برایتان بگذارند. خیلی هم بی‌راه نرفته. هیچ‌کس نگران این نبود که این بچه را بدزدند -اصلا کسی متوجه می‌شد؟”

زمان می گذره تا وقتی که وارد دانشگاه می شه و رشته کامپیوتر رو به عنوان رشته اصلیش انتخاب می کنه و درس های ریاضی و فیزیک رو به عنوان درس های فرعی.

” سال اول دانشگاه برای من خاطره‌ای مبهم است از سفرهای درون‌شهری با مترو از اتاق‌خواب که پر بود از کتاب و قطعات کامپیوتر به کلاس‌های درس و برعکس. من روی تخت دراز می‌کشیدم و سه‌گانه علمی تخیلی داگلاس آدامز را می‌خواندم. بعد آن را زمین می‌گذاشتم و به سراغ کتاب درسی فیزیک می‌رفتم. بعد از تخت بیرون می‌آمدم و سراغ کامپیوتر می‌رفتم و برنامه یک بازی جدید را می‌نوشتم. آشپزخانه، درست بیرون اتاق من بود و گاهی برای کمی قهوه و چیپس ذرت، سری به آن‌جا می‌زدم.”

تولد یک سیستم عامل

” بعضی از آدم‌ها، تاریخ را با ماشین‌هایی که داشته‌اند یا شغل‌هایشان یا مکان زندگی یا حتی عشق‌هایی که داشته‌اند به یاد می‌آورند. سال‌های زندگی من، با کامپیوترها مشخص می‌شوند.”

” وقتی هر کاری که می‌توانستم با VIC-20 انجام دهم را انجام دادم، شروع کردم به پس‌انداز پول برای خرید کامپیوتر بعدی. این در زندگی من مساله مهمی بود. همان‌طور که قبلا هم گفته‌ام، یادم نیست که کدام فامیل در کدام دوره در کجا زندگی می‌کرده است و خیلی چیزهای دیگر را هم فراموش کرده‌ام؛ ولی مسیری که برای تصاحب کامپیوتر دومم رفته‌ام را به این راحتی‌ها فراموش نخواهم کرد. من از پول‌هایی که به عنوان هدیه کریسمس و هدیه تولد به من داده می‌شد، کمی پس‌انداز داشتم. مقداری پول هم از طریق کار تابستانی به عنوان تمیزکننده پارک‌های هلسینکی به آن اضافه می‌شد. من همیشه طرفدار فعالیت‌ در فضای باز بوده‌ام. در یک دوره هم روزنامه پخش‌ می‌کردم. ” ” من هرسال به خاطر «مرد ریاضی» بودن، مستمری‌ها و جوایز می‌گرفتم. در دبیرستان، جوایز بزرگ‌تر بود. بزرگ‌ترین آن‌ها حدود ۵۰۰ دلار بود و اکثر پول کامپیوتر دوم من هم از همین‌جا می‌آمد؛ وگرنه پول تو جیبی‌ هفتگی من به کامپیوتر خریدن نمی‌رسید. راستی کمی پول هم از پدرم قرض کردم”.

” پس من نزدیک به ۲۰۰۰ دلار خرج کامپیوتر سینکلرم کردم. بیشترین کاری که با آن می‌کردم، تمام کردن یک پروژه و رفتن سراغ پروژه بعدی بود. همیشه دنبال یک کار جالب برای انجام دادن بودم. یک مفسر و کمپایلر زبان فورت داشتم تا با آن ور بروم. فورت زبان عجیبی بود که دیگر کسی با آن کار نمی‌کند. یک زبان خاص و جالب که در دهه ۱۹۸۰ برای کارهای متنوعی استفاده می‌شد. ولی به دلیل پیچیدگی‌های برنامه‌نویسی با آن هیچ‌وقت تبدیل به زبانی مرسوم نشد و افراد غیرفنی از آن استفاده نکردند. این زبان در عمل بی‌مصرف بود.

من برای خودم چند ابزار برنامه‌نویسی نوشتم. یکی از اولین چیزهایی هم که برای دستگاهم خریدم، یک کارت توسعه دارای حافظه EEPROM (حافظه فقط خواندنی قابل پاک‌کردن و برنامه‌نویسی مجدد با برق) بود. این حافظه‌ای است که با استفاده از یک دستگاه خاص می‌توانید چیزهایی را روی آن بنویسید و حتی وقتی برق کامپیوتر را قطع می‌کنید، اطلاعات روی آن باقی می‌مانند. با این دستگاه می‌توانستم ابزارهایی که خودم نوشته بودم را بدون اینکه مجبور باشم هربار آن‌ها را در RAM (حافظه با دسترسی اتفاقی) بارگذاری کنم، همیشه دم دست داشته باشم. در عین حال با استفاده از این ابزار، حافظه ارزشمند RAM برای بقیه کارهای کامپیوتر باقی می‌ماند.”

 اینجا داستان سر و کله زدن با سیستم عامل کامپیوترش رو می گه 🙂

“چیزی که من را به سیستم‌عامل‌ها علاقه‌مند کرد: یک کنترل‌کننده فلاپی خریدم تا مجبور نباشم از میکرودرایو خود سینکلر استفاده کنم اما درایوری که روی این کنترل‌کننده بود چنگی به دل نمی‌زند و در نهایت، خودم نشستم و کنترل‌کننده آن را نوشتم. طی نوشتن این کنترل‌کننده به چند باگ در سیستم‌عامل هم پی بردم؛ یا لااقل به چند ناهماهنگی بین چیزی که راهنماها ادعا می‌کردند سیستم‌عامل انجام می‌دهد و آنچه که واقعا انجام می‌داد. این‌ها را کشف کردم چون برنامه‌ای که نوشته بودم درست کار نمی‌کرد.”

“کدهای من همیشه، اوم…، بدون نقص هستند. پس مطمئن هستم مشکل باید از جای دیگری باشد. پس بررسی را ادامه دادم و سیستم‌عامل را دیس‌اسمبل کردم. می‌توانید کتاب‌هایی را بخرید که حاوی بخش‌هایی از کدهای سیستم‌عامل باشند. این کمک می‌کند. همچنین نیازمند یک دیس‌اسمبلر هستید؛‌ ابزاری که برنامه به زبان ماشین را می‌گیرد و آن را به زبان اسمبلی ترجمه می‌کند. این برنامه هم کمک بزرگی است؛ چون وقتی با زبان ماشین روبرو هستید، دنبال کردن دستورات بسیار مشکل است؛ مثلا جهش‌ها فقط به آدرس‌های عددی اشاره می‌کنند و پیگیری‌ آن‌ها دردسر زیادی دارد. یک دیس‌اسمبلر خوب، این آدرس‌های عددی را به اسم‌های معنادارتری ترجمه می‌کند یا حتی به خود شما اجازه می‌دهد تا اسم‌های مورد نظرتان را وارد کنید. در عین حال کمک می‌کند تا مجموعه‌ای از دستورالعمل‌ها را که کار خاصی انجام می‌دهند شناسایی کنید. من هم دیس‌اسمبلر خودم را داشتم که ترجمه‌های نسبتا خوبی انجام می‌داد و لیست‌های قابل فهمی تولید می‌کرد. اگر برنامه کار نمی‌کرد می‌توانستم به آن بگویم که در طول لیست جلو برود و از جای خاصی، اجرای برنامه را پیگیری کند و با این کار، دقیقا می‌دیدم که سیستم‌عامل مشغول انجام چه کاری است. گاهی هم نه به خاطر کشف باگ‌ها که به خاطر درک بهتر این‌که چه چیزی در جریان است، از دیس‌اسمبلر استفاده می‌کردم. ”

“یکی از چیزهایی که درباره سینکلر مورد تنفرم بود، وضعیت «فقط خواندنی» سیستم‌عامل بود. نمی‌توانستید آن را تغییر بدهید. می‌شد کدهایی را به بخش‌هایی از آن اضافه کرد ولی فقط به همان بخش‌هایی که از قبل این قابلیت در آن‌ها تعبیه شده بود. بسیار بهتر می‌بود اگر می‌شد کلا سیستم‌عامل را با یک سیستم‌عامل جدید جایگزین کرد. پیاده‌سازی سیستم‌عامل در حافظه رام (فقط خواندنی) ایده بدی است. ”

“…این ماجرا وقتی که می‌خواستم یک اسمبلر بخرم تا کدهای اسمبلی‌ام را به کدهای ماشین (صفر و یک) ترجمه کند و وقتی که یک ادیتور خریدم تا از آن به عنوان ویرایشگر متن استفاده کنم،‌ تکرار شد.

اسمبلر و ادیتور به‌خوبی کار می‌کردند ولی هر دو، روی میکرو درایو بودند و نمی‌شد آن‌ها را به EEPROM منتقل کرد. برای حل این مشکل، ادیتور و اسمبلر خودم را نوشتم و از آن‌ها برای تمام کارهای برنامه‌نویسی استفاده کردم. هر دو را با اسمبلی نوشتم که طبق استانداردهای امروزی، کار احمقانه‌ای بوده. نوشتن به اسمبلی بسیار کندتر و پیچیده‌تر است و فکر کنم حل یک مساله با اسمبلی صد برابر بیشتر از حل همان مساله با زبانی مثل سی طول بکشد که آن روزها هم موجود بود.” (ولی امروز شاید 95% افراد حوصله نداشته باشن چیز جدیدی برای خودشون بنویسن چون انقدر ابزار زیاد شده همه چی پیشرفت کرده و انقدر افرادی فکر کردن که برای خودشون بنویسن و نوشتن و منتشر کردن که دیگه به فکر ما (حداقل من) زیاد این فکر که “از اول خودمون بنویسیمش” خطور نمی کنه. شاید هم اصلا خیلی افراد به امکانات راضی باشن و اصلا این نیاز رو برای خودشون حس نکنن که برن از یه ابزار پیشرفته استفاده کنن یا یه ابزار پیشرفته تر از چیزی که دارن درست کنن.)

بله، روند کتاب این شکلی هست و من سعی کردم که جمله هایی که برای من وجد آور و تعجب برانگیز بودن رو تا اولای فصل “تولد یک سیستم عامل” بیارم. دیگه ادامه نمی دم چون در این صورت خیلی این نوشته طولانی می شه.

 حرف نهایی

طی خوندن این کتاب به بزرگی و خفن بودن توروالدز پی می برید و شاید به عنوان یکی از پدر های کامپیوتریتون قبولش کنید 🙂 ممکنه بعد از خوندن این کتاب ناامید بشید و بگید که من هرگز مثل اون نمی تونم بشم پس از این کار دست می کشم یا احساس دلسردی پیدا می کنید. همینطور ممکنه بعد خوندنش کلی امید پیدا کنید. به هر حال اگر هم نمی تونیم (شاید هم بتونیم ولی شاید از ترس یا تنبلی یا دلایل دیگه خودمون رو قانع می کنیم و گول می زنیم که نمی تونیم) سیستم عامل بنویسیم، لااقل می تونیم که مثلا به گسترش لینوکسی که از قبل درست شده بپردازیم یا کلی کارهایی کنیم که افراد عادی و خنگ تر از توروالدز کردن و کار بزرگی بوده. کسایی که هرروز توی گیت هاب در حال رفع کردن ایشو های لینوکس هستن چیزی از ما کم ندارن. ما از کسی که توییتر رو ساخته چیزی کم نداریم. ما از دارا خسروشاهی که دیروز CEOی Uber شد چیزی کم نداریم. فقط به یه ضربه کوچک نیاز داریم که به خودمون بیایم. (a little push) این کتاب ممکنه اون ضربه ای باشه که ما نیاز داریم.

کتاب رو می تونید از linuxstory.ir بخونید. اگه از خوندنش لذت بردید و اگه دوست داشتید، توی وبسایتش از این کتاب حمایت کنید. اگر از خوندن این مطلب لذت بردید، با بقیه به اشتراک بزارید.

ایونت های گیک پسند توی ایران!

یکی از چیزایی که من بهشون خیلی علاقه دارم رفتن به کنفرانس ها و ایونت هایی هستش که برنامه نویسا دور هم جمع می شن. طبق بررسی هایی که کردم هرسال چندین تا ایونت معروف سراسر دنیا از جمله ایران برگزار می شه. اگه جزء افرادی هستید که راهتون رو توی دنیای کامپیوتر پیدا نکردید یا اگه جزء افرادی هستید که پیدا کردید و دنبال یه سری ایونت هستید که با هم نوعتون دور هم جمع بشید اینا می تونن براتون مفید باشن! (توضیح این که ایونت ها به ترتیب خاصی نیومدن و مرتب نشدن)

کدرکانف (Coderconf):

کدر کانف یکی از کنفرانس هاییه که تازه روی کار اومده! تا الان سه دوره برگزار شده ازش. آخریش هم همین تازگی ها توی مرداد 96 بود. بیشتر هدفش اینه که برنامه نویس های مختلف رو با حوزه های مختلف دور هم جمع کنه. توش درباره موضوعات مختلفی صحبت می شه. خیلی به درد بک اند دولوپر ها و سیس ادمین ها می خوره. به جز اونا، فرانت اند کار ها هم خیلی به کارشون می آد. اگه تخصصتون یا علاقتون توی اینها نیست هم باز می تونید از لکچر های این کنفرانس استفاده کنید.

آدرس: coderconf.org

لینوکس فست (Linux Fest):

لینوکس فست هرسال توسط دانشگاه امیرکبیر برگزار می شه. چندین تا لکچر درباره لینوکس و نرم افزار های متن باز می بینید توش. اگه به لینوکس علاقه دارید این کنفرانس رو از دست ندید!

آدرس: linuxfest.ir

تی جی سی (TGC):

تی جی سی رو بنیاد ملی بازی های رایانه ای برگزار می کنه. تازه یک دوره ازش برگزار شده. هدف اصلیش اینه که بازی ساز های سراسر جهان رو توی تهران کنار هم بیاره. توی دوره اول به خوبی این کار رو انجام داد و از سی و خورده ای سخنرانی در کنفرانس، تعداد زیادی بازی ساز خارجی اطلاعاتشون رو به اشتراک گذاشتن و همچنین شرکت های بازی سازی زیادی از خارج ایران بودن که بازی هاشون رو با ایران به اشتراک بزارن.

آدرس: tehrangamecon.com

پای کان (PyCon):

این کنفرانس، کاملا با نیروی دانشجوها و توسط انجمن علمی دانشکده کامپیوتر علم و صنعت برگزار می شه. چیز اصلی ای که توی این کنفرانس دربارش صحبت می شه، زبون برنامه نویسی پایتونه. چندین سخنرانی و همچنین چندین کارگاه توی سه سطح تازه کار، معمولی و حرفه ای درباره پایتون و چیزای مرتبط به اون برگزار می شه.

آدرس: pycon.ir

زی کانف (ZConf):

زی کانف توسط گروه لاگ زنجان برگزار می کنه. توش گیک ها دور هم جمع می شن و راجع به چیزای متن باز صحبت می کنن. اگه حتی تو جایی به جز زنجان زندگی می کنید حتما برید چون خیلی تجربه جالبی می تونه باشه!

آدرس: zconf.ir

لاگ ها (Lug):

لاگ ها یه سری گروه هستن تو شهر های تهران، اصفهان، یزد، گیلان، کرج، خوزستان و مشهد توی ایران وجود دارن. هر لاگ یه سری جلسات هفتگی داره که توی اون درباره نرم افزار های متن باز و کلی چیز دیگه صحبت می کنن. اگه شهرتون لاگ داره حتما سعی کنید برید خیلی خوبه!

آدرس تهران لاگ (آدرس بقیه لاگ ها هم توی وبسایتش هست): tehlug.org

الکامپ (Elecomp):

الکامپ چندین دوره هست که سالانه توی ایران برگزار می شه. این ایونت به جز بخش استارتاپ شو، به اندازه بقیه خوب نیست (به نسبت چیزای دیگه) ولی در کل بد هم نیست. حتما غرفه هایی که استارتاپ ها توش هستن رو ببینید. هم انگیزه می دن و هم می فهمید که هرسال چه بحث ها و تکنولوژی هایی تو حوزه کامپیوتر توی ایران داغ هستن. هم ممکنه به تیم های استارتاپی بپیوندید!

آدرس: iran-elecomp.com

 

شاید اگه الان برید توی سایتشون، سایت آپ نباشه ولی وقتی زمان برگزاریشون نزدیک شد من توی وبلاگ میگم!

این ایونت ها چیزایی بودن که اکثرشونو خودم رفتم و دیدم و یه سری هم تجربه بقیه بود و اینترنت. اگه ایونت دیگه ای پیشنهاد داشتید خوش حال می شم که بگید به منم 🙂

سلام دنیا!

این پست اول گذاشتنش برام ترسناکه، چند وقتیه که می خوام بزارم این پست رو ولی می ترسم. اولین پستی هستش که برای یه وبلاگ می نویسم. با گذاشتن این پست شاید کسانی من رو قضاوت کنن و بگن که “تو فکر می کنی کی هستی که برای خودت وبلاگ زدی” و مشابه این حرف ها.

اما یه سخنرانی ای بود به اسم “Being a developer after 40 – برنامه نویس بودن بعد از چهل سالگی” که توی وبسایت ویرگول خوندم به ترجمه عباس موسوی واقعا روی من تاثیر گذاشت و باعث شد از این کار نترسم.

همونجوری که آدم های دیگه به من انگیزه می دن، من هم دوست دارم تاثیر گذار باشم. اگه هیچ تاثیری نداشته باشیم به پس چرا توی این دنیا اومدیم؟ یادمه پشت کتاب داستان مورد علاقه ام توی بچگی چنین چیزی نوشته بود که “مهم نیست تا کی زنده ام. مهم اینه که چه تاثیری برای دنیای اطرافم دارم و مرگ من چه تغییری توی اون ایجاد می کنه”.  من آدم کاملی نیستم. هیچ کس نیست. و من همه چی رو نمی دونم. ولی در حال رشدم. قبول دارم نقص هایی دارم. با این حقایق مبارزه نمی کنم و می پذیرمشون.

و در نهایت این وبلاگ هم امیدوارم مفید باشه 🙂

اگر از این وبلاگ لذت بردید با بقیه به اشتراک بزارید!