پیتر پن و کمودوس

احتمالا همه می دونید که پیتر پن یه کارتون خیلی قدیمی برای والت دیزنی هستش (برای سال 1953). داستان این کارتون درباره یه دختر کوچولو به اسم وندی هستش که همراه یه موجود جالبی که اسمش پیتر پن عه و به همراه خواهر و برادرش به ماجراجویی می رن. پیتر پن شخصیت بسیار جالبی داره و موجود بسیار باحالیه. پیتر پن از مدرسه و این چیزها بدش می آد چون حوصلش سر می ره. پیتر پن دوست نداره قانون مند زندگی کنه و بسیار اهل ماجراجوئیه. ترجیح می ده شب هاش رو بیدار بمونه و از زندگیش لذت ببره تا این که مثل همه آدم های هم سن خودش بخوابه که صبحش به مدرسه بره. خیلی وقتا می ره و کاپیتان هوک رو اذیت می کنه که کیف کنه. توی ذهن پیتر پن خیلی از چیزهایی که پدر و مادرها موقع تربیت بچه هاشون به اونا یاد می دن وجود نداره بنابراین باید و نبایدهای زیادی توی ذهنش نیست و خیلی وقت ها از حرفایی که وندی درباره زندگیش بهش می زنه متعجب می شه. پیتر پن یکی از کارتون های مورد علاقه من بود و هست. یادم میاد بعد از نسل ویدیو و وی سی آر دیدمش. سی دی اش رو داشتم.

توی لغت نامه انگلیسی، کلمه پیتر پن وجود داره اما معنیش چیزی نیست که من از این شخصیت توصیف کردم. “سندروم پیتر پن” توی انگلیسی توصیف کسانی هستش که دوست ندارن بزرگ بشن. به پیتر پن ها توی دنیای امروز برچسب ننگ زده می شه.

توی دنیا از وقتی که تاریخ بوده و هست قاعده برای همه این بوده که یک نفر رو به شکل خاصی قضاوت و تعبیر کنن و روش برچسبی بزنن و از اون به بعد برای توصیف اون صفت، اون شخصیت رو مثال بزنن.

برای مثال شخصیتی که من خیلی براش احترام قائل هستم ولی همه ازش متنفرن شخصیت کمودوس توی فیلم گلادیاتوره. کمودوس پسر امپراتور روم بود. همین الان کمی درباره این شخصیت فکر کنید. چه چیزی توی ذهنتون میاد؟ جواب تقریبا همه آدم هایی که دیدم این بود که شخصیت نامردی که پدرش رو کشت. مکسیموس رو کشت و روم رو به فنا داد. اما تا حالا به این فکر کردید که چرا همه این اتفاق ها افتاد؟ کمودوس و مکسیموس هر دو انسان بودند. چه چیزی باعث شد که مکسیموس به اون درجه از افتخار برسه و کمودوس انقدر در نظر بقیه خار و خفیف باشه؟ امپراتور مکسیموس رو مثل جانش دوست داشت اما ذره ای به پسر خودش علاقه نشون نداد. هیچ وقت صحنه ای رو یادم نمی ره که کمودوس با پدرش حرف می زد. پدر گفت “آیا آماده هستی که به روم خدمت  کنی؟” کمودوس جواب داد “بله پدر”. پدر جواب داد “بسیار خوب. تو فرمانروای روم نخواهی شد.” کمودوس پرسید “چه کسی را عاقل تر و با تجربه تر از من یافتی پدر؟” پدر گفت “مکسیموس”. اینجا کمودوس برای بار دیگری شکست و سعی کرد که به پدر بفهمونه که او خوبی هایی داره و فقط مکسیموس آدم قابل اعتمادی نیست و او هم هست. اما پدر حرفش رو قطع کرد و گفت “هیس. تصمیم من مکسیموس است”. کمودوس گفت “تنها چیزی که در زندگی ام می خواستم این بود که شبیه شما شوم” ولی پدر عوض هم دردی جواب داد “خطاهایی که امروز مرتکب می شوی حاصل کوتاهی های من در بزرگ کردن توست”. درواقع با این حرفش گفت تو جز مایه ننگ چیزی برای من نیستی. کمودوس گریه اش می گیره و می گه “پدر. من حاضر بودم که تمامی دنیا را به خاطر تو بکشم… فقط اگر مرا دوست داشتی.” فردی که در چنین وضعیتی بزرگ شده رو نمی تونیم انقدر ازش متنفر باشیم. همین طور از اون سمت امپراتو هم نمی تونیم قضاوت مطلق کنیم. حتی اگه پسر امپراتور روم هم باشی، امپراتوری که به پاکدامنی و درایت و مهربانی معروفه ولی از سمتش عشق و محبت نبینی می تونی به کثیف ترین آدم دنیا تبدیل بشی که پست ترین کارهای دنیا رو انجام بدی و محبوب ترین آدم روم رو به قتل برسونی.

پیتر پن. پیتر پن آدمی با باورهای عجیبه. آیا شما هم به پیتر پن به عنوان مظهر آدم ترسو و کسی مسئولیت نمی تونه بپذیره نگاه می کنید؟ تا حالا شده به پیتر پن از چشم وندی نگاه کنید؟ توی چشم وندی پیتر پن کسی هستش که نیمه شب می آد و به تنهایی اون توجه می کنه و به ماجراجویی می برتش.  از نظر وندی پیتر پن یه آدمی نیست که از بزرگ شدن می ترسه. وندی پیتر پن رو آدم باحالی می بینه که آزاده و ماجراجویی می کنه و این صفت رو توی پیتر پن تحسین می کنه. وندی فقط بدی های پیتر پن رو نمی بینه. آیا واقعا ما توی خودمون یه وندی و یه پیتر پن درون نداریم؟ آیا هیچ وقت وندی درونمون دوست نداشته که از روتین روزانه مون دست بکشیم و چیزهای جدیدی تجربه کنیم؟ آیا آخرین روز هجده سالگیتون از بزرگ شدن نترسیدید؟ آیا به هــجـــده ســــال از زندگیتون فلش بک نزدید؟ آیا به خودتون نگفتید که می تونستم چی باشم و الان چی هستم؟ آیا نگفتید که همین لحظه ای که می خوام شمع های تولدم رو فوت کنم عده ای آدم هم سن من در جای جای جهان دارن کارهای بزرگ می کنن یا از زندگی عمیقا لذت می برن؟ آیا صدای پیتر پن درونتون رو نشنیدید که بهتون می گه “نه بزرگ نشو. بزرگ بودن سخته”؟ اگر نه، یک بار به این موضوع ها فکر کنید.

این پست هم از اون پست هایی برای من بود که غرق در فکر شروع به نوشتن کردم و تهش نمی دونم به چی رسیدم. امیدوارم نهایتا بتونم طرز فکر عده ای رو از شکل تفکر مطلق نگر طور به حالت ممتنع طور تری در بیارم. این پست سهم من در انجام این حرکت بود.

شبکه های اجتماعی، جایگاه دروغ ها یا واقعیت ها؟

 تقریبا از همون اول که من وارد شبکه های اجتماعی شدم، همیشه گفته می شد که این جاها، اصلا مناسب رفتن نیستن، چون همه دروغ می گن و اظهار به چیزی می کنن که نیستن. خب، بله. خیلی وقت ها حرفشون درست بود. تفریح خیلی از آقایون توی ایران این بود که خودشون رو جای یک خانوم جا بزنن و سر یک مرد رو کلاه بزارن (برهه یاهو مسنجر و بعد از اون وایبر و امثالش). زمان که جلوتر رفت و اینستاگرام بحث خیلی ترندی شد (و هنوزم هست)، خیلی ها سعی کردن اوقات خوشی رو به اشتراک بزارن که ساختگی بود. مثلا به خودشون سختی  می دادن که برن نوک یه کوهی که یه رستوران خوب داره که (با اینکه غذای گرونیه با توجه به وضع مالیشون) غذا بخرن که عکس بگیرن که توی اینستاگرام به اشتراک بزارن که بقیه لایک کنن و خودشون احساس خوبی پیدا کنند. (البته این گونه افراد رو قضاوت ارزشی و قطعی نمی کنم، چون شاید راهشون برای اداره شخصیت (احتمالا) تا حدی مهرطلبشون این باشه. ولی به هر حال راه منطقی ای برای این کار به نظر نمی آد!) (و البته بحث سرکار گذاشتن بقیه با استفاده از اکانت های فیک و الکی همیشه بوده و احتمالا خواهد بود. این امکان و به طور کلی تکنولوژی از روز اول بوده و شبیه یک چاقوی دو لبه می مونه.)

هر کسی دیدگاهی نسبت به دنیا و زندگی داره. حتی اگه هیچ وقت بهش فکر نکرده باشه، ته ذهنش یه باورهایی داره. کسی که مدام مهمونی میره و دنبال تفریحه یه فکری داره و بعضا توی شبکه های اجتماعی این چیزهارو پست می کنه (البته کلمه “اکثرا” مناسب تره.). معمولا این افراد دروغ نمی گن و واقعیت رو نشون می دن. (البته اگر مهمونی رفتن با هدف عکس گرفتن رو در نظر نگیریم.)

عده ای هستن که هنر خاصی دارن، برای مثال سازی می زنن یا نقاش هستن و یا عکاس. در بین این هنرمندها، بعضی هدفشون اشتراک گذاشتن حس خوبیه که از هنرشون می گیرن. بعضی (به طور خوداگاه و یا ناخوداگاه) هدفشون این هست که خودنمایی کنن و به واسطه هنر به شهرت برسن یا فالوور جمع کنن. البته این که بگیم هرکسی مطلقا یکی از حالت هارو داره درست نیست. بهتره که به طور درصدی نگاه کنیم. مثلا کسی از ویولون زدنش توی اینستاگرام استوری می ذاره که هم احساسش رو به اشتراک بذاره و شاید (توی ناخودآگاهش این دلیل هست که) بقیه هم بفهمن که اون ویولون می زنه.

به هرحال اگر از بحث هنر توی حالت سطحیش و نه عمیقش (که من بهش می گم معنوی) و همینطور زندگی روزمره و کارهای جالبی که انسان ها انجام می دن و با دنیا به اشتراک می زارن بگذریم، عده ای هستن که حرف ها و تراوشات ذهنیشون رو می زنن. خیلی وقت ها حرف های تلخ و ناراحت کننده ای هستن. این حرف ها خیلی وقت ها با تکه هایی از متن کتاب ها، ایده ئولوژی  فیلسوف ها، متن آهنگ ها و هر چیزی حتی توجه به ابری که فرم خاصی روی آسمون داره و یا سایه یک مورچه که داره باری رو روی زمین حمل می کنه قاطی می شن. گاهی این افراد تجربه هاشون رو بیان می کنن. به طور خلاصه، حرفی می زنن که از درون می جوشه. البته این جور به اشتراک گذاری باید از مرحله ای بگذره که اون آدم دنبال پذیرفته شدن توسط اجتماع باشه. چون با هر حرف چنین آدمی اکثر انسان ها اون ها رو قضاوت می کنن و شاید حتی از اون ها هم دوری کنن و اثر منفی روی اطرافیان بذاره. شاید حتی حرف زدن خالصانه افراد باعث عصبانیت نیروهای قدرت مند تر بشه (می دونیم که 5=2×2) . در یک کلمه این افراد در اقلیت قرار دارن.

در این بین عده ای هستن که تظاهر می کنن جز این دسته هستند. البته این عده فقط توی حوزه فعالیت در شبکه های اجتماعی وجود ندارند، این افراد رو توی زندگی روزمره در هر سطح اجتماعی، در هر جایگاه و در هر شغل و فعالیتی می تونید پیدا کنید. دوستی که تظاهر به وفاداری می کنه، کسی که تظاهر به ناراحتی برای آسیب دیدگان حوادث طبیعی می کنه، معلم و استادی که تظاهر به ناراحتی برای افتادن شاگردش توی درسی می کنه. دنیا پر از تظاهره. می تونم بگم به طور کلی و با دید باینری، همه چی تظاهره مگر اینکه خلافش ثابت بشه. یادمه مدرسه که می رفتم، توی دبستان عده ای از قصد ساسی مانکن گوش می دادن و تظاهر به علاقه مندی به اون می کردن که برن توی جمع بچه های باحال، یا توی دبیرستان آهنگ های رپ فارسی از بهرام و رپرهای مشابه گوش می دادن. من کلا از جمع جدا بودم. توییتی خوندم که چیز خوبی می گفت (نقل:) “از لحاظ روانشناختی، افرادی که کمتر در مناسبت های اجتماعی و مهمانی ها حاضر میشوند افراد گوشه گیر یا انزوا طلبی نیستند، بلکه افراد صادقی هستند که نمی توانند با شخصیت های ساختگی و غیرواقعی دیگران در اینگونه مجالس کنار بیایند.” (توضیح این که این توییت یک چیز کلی رو گفته و همیشه استثناهایی وجود داره.)

هیچ وقت نمی شه و کار درستی نیست که کسی رو قضاوت قطعی کرد. کسی که با بقیه فرق داره، فرق داشتنش لزوما بد نیست. کسی که انگلیسی تایپ می کنه و کلمه های انگلیسی زیاد به کار می بره، لزوما هدفش فخر فروشی به خاطر مهارت زبان انگلیسی نیست. کسی که موسیقی پاپ فارسی دوست نداره، لزوما هدفش این نیست که جلوی بقیه روشن فکر بازی دربیاره و بگه که موسیقی ایران بی محتواست. کسی که دوست نداره با آهنگ های قدیمی 6/8 فارسی برقصه لزوما آدم خشک و بی مزه و بد اخلاقی نیست! این تمثیل هارو می شه ادامه داد ولی جلوتر که بریم کار به جاهای باریکی می رسه برای همین ادامه نمی دم.

هیچ وقت قضاوت مطلق کار درستی نیست. قضاوت قطعی کردن افراد درست نیست چون ما نمی دونیم که چه گذشته ای پشت فردی که مثلا تشنه شنیدن جمله “وای عجب عکس زیبایی” از افرادی که نمیشناستشون هست.

عده ای قابل توجه از افرادی که حرف ها و تراوشات ذهنیشون رو توی شبکه های اجتماعی می زارن دوست ندارند به طور خیلی زیاد و توسط همه شناخته شده بشن. دوستی دارم که یک بار گفت “موسیقی خوب فقط برای کسایی هستش که تشنه شنیدن موسیقی خوب هستن”. نه تنها برای موسیقی بلکه در همه حوزه ها به طرز عجیبی وقتی بعضی چیزهای خوب معروف می شن، ارزششون رو از دست می دن! شاید اگر آهنگ Creep انقدر معروف نمی شد، از ارزشش کم نمی شد. شاید اگر فیلم Shutter Island انقدر معروف نمی شد، تحلیل های سطحی ازش نمی شد. البته منظور از کم ارزش شدن به معنی واقعی کلمه “کم ارزش شدن” نیست. منظور اینه که اثری مقابل تو قرار داره و تو با عمق وجود درکش می کنی و کسی که چیزی نمی دونه میاد و تحلیل خیلی اشتباهی از اون مورد می کنه. در نهایت می شه به این باور رسید که در هر موردی هر چه که جلو تر بری، افرادی هستن که تو رو درک نکنن و این افراد بیشتر و بیشتر می شن. اینشتین (و نه انیشتین) یا هاپکینزی که خودشون رو توی علم غرق کردن، هیث لجری که خودش رو توی بازیگری غرق کرد، ارنست همینگوی ای که خودش رو غرق نویسندگی کرد، کرت کوبین، چستر بنینگتون و و و کلی آدم که مثال زدنشون رو می شه کلی ادامه داد رو نمیشه قضاوت کرد. ما نمی تونیم مطلق خودمون رو بزاریم جای افراد. می تونیم افراد و رفتار ها رو تحلیل کنیم ولی قضاوت کار خوبی نیست. این موضوع فکر کنم این برای همیشه یک معادله حل نشده توی ذهنم باقی بمونه.

امیدوارم حرف های من تاثیر هرچند کوچیکی توی حرکت به سمت قضاوت کمتر افرادی که با ما فرق دارن داشته باشه.

ممنونم که این نوشته رو مطالعه کردید.

 

چرا باید زندگیمون رو مستند کنیم؟ (قسمت اول)

توی وبسایت تد گشت می زدم که یه چیز خوب پیدا کنم و ببینم که یه پلی لیست پیدا کردم که عنوانش بود “چرا باید زندگی مون رو مستند کنیم؟”. من از بچگی طرفدار این کار نبودم و دیدن عکس ها و ویدیو های یادگاری ناراحتم می کرد. شاید چون دیدن دوستی که سال ها کنار هم بودیم و حالا نیست یا دیدن عکس خانوادگی ای که همه کنار لبخند می زدیم و من بچه بودم ولی حالا بزرگتر شدم و بقیه پیرتر شدن دیدنش برام سخت بود. اما این پلی لیست چیزهای جالبی به من نشون داد! سخنرانی ها رو ترجمه کردم و طی چند تا نوشته قرار می دم.

اولین سخنرانی توسط فردی به اسم سزار کوریاما بود و راجع به یه ایده اش حرف می زد که اسمش رو گذاشته بود “هر روز یک ثانیه”. (ویدیوی سخنرانی توی آخر همین نوشته هست!)

.

من یک هنرمند هستم و توی نیویورک زندگی می کنم و از وقتی تحصیلاتم تمام شد در حوزه تبلیغات مشغول به کار هستم. حدود 7-8 سالی هست که کار می کنم و زمان سختی را گذرانده ام. خیلی وقت ها تا آخر شب کار کرده ام و آخر هفته های زیادی هم سر کار رفته ام و تاحالا برای انجام کارها و پروژه هایی که دوست داشته ام وقت نگذاشتم. تا این که یک روز وقتی سرکار بودم سخنرانی تدی از استفن سگمایستر دیدم که عنوان آن “قدرت مرخصی” بود. او در این سخنرانی درباره این موضوع صحبت می کردم که چگونه هر هفت سال یک بار، یک سال کامل مرخصی می گیرد و به کارها و پروژه هایی که دوست دارد می پردازد و این انگیزه در من ایجاد شد که من هم یک سال مرخصی بگیرم و از کار استراحت کنم. من نیاز داشتم که برای سفر کردن وقت بگذارم و زمانی با خانواده ام داشته باشم و کار روی ایده های خلاقانه خودم را شروع کنم. پس این کار را کردم و مرخصی گرفتم.

یکی از اولین پروژه هایی که شروع کردم “هرروز یک ثانیه” بود. درواقع کاری که انجام می دهم این است که یک ثانیه از روزم را ضبط می کنم و این کار تا آخر عمرم ادامه دارد! مرتب کردن این ویدیو های کوچک یک ثانیه ای از زندگی من یک ویدیوی ادامه دار می سازد تا وقتی که دیگر نتوانم ضبط کنم و بمیرم.

هدف این پروژه این است که اول من متنفرم که چیزهایی که قبلا انجام داده ام را فراموش کنم. این همه کار هست که من توی کل زندگیم انجام داده ام که من هیچ وقت به آن ها فکر نمی کنم و سعی به یاد آوری آن ندارم مگر این که کسی درباره آن از من سوال بپرسد و من به خودم بگم بله من آن کار را قبلا انجام داده ام.

چیزی که من خیلی زود طی اولین روز های انجام این پروژه فهمیدم این بود که اگر روزی کار خیلی سرگرم کننده ای انجام نمی دادم احتمالا فراموش می کردم که ویدیو ضبط کنم. اولین روزی که این اتفاق افتاد خیلی ناراحت شدم و به من ضربه زد! چون کاری بود که واقعا می خواستم و دوست داشتم از لحظه ای که سی ساله شدم تا آخر عمرم ادامه بدهم و از دست دادن آن یک ثانیه باعث شد که به خودم قول بدهم که دیگر فراموش نکنم.

اگر من به اندازه 80 سال زندگی کنم درواقع یک ویدیوی 5 ساعته خواهم ساخت که 50 سال از زندگی من را در خودش به صورت فشرده خواهد گنجاند. وقتی 40 ساله بشوم یک ویدیوی یک ساعته خواهم داشت که فقط شامل دهه 30 زندگی من خواهد بود.

این کار به من قدرت و انگیزه داد تا بخواهم هر صبحی که از خواب بیدار می شوم بخواهم کار جالبی توی زندگی ام انجام بدهم.

حالا یکی از چیز هایی که با آن مشکل دارم این است که همینطور که روزها و هفته ها و ماه ها جلو می روند این است که زمان ها و ویدیو ها شروع به قاطی شدن می کنند درحالیکه تصویرسازی ذهنی روشی برای تحریک حافظه و یادآوری است.

می دانید، این پروژه برای من راهی است که هرکاری که کردم را به یاد بیاورم. بعضی وقت ها انتخاب این یک ثانیه برای من خیلی سخت است. توی یک روز خوب من شاید سه یا چهار تا از این یک ثانیه ها دارم که واقعا دوست دارم انتخابشان کنم اما درنهایت یک ثانیه باید انتخاب شوند ولی درنهایت آن یک ثانیه به صورت خودکار باعث می شود که بقیه هم به یاد بیاورم.

همچنین این حرکت من، برای خود من به طور شخصی، حرکتی ضد فرهنگی است که به تازگی رواج پیدا کرده که مردم به کنسرت  می روند و موبایل خودشان را بیرون می آورند و از کنسرت فیلم برداری می کنند و من را اذیت می کنند و حواسم را پرت می کنند. آن ها حتی کنسرت را به صورت مستقیم نمی بینند و از توی موبایلشان نگاه می کنند. من از این متنفرم. البته اعتراف می کنم که قبلا بعضی وقت ها چنین آدمی بودم ولی فهمیدم که برای من بهترین راه برای نگه داشتم خاطراتم این است که فقط یک ثانیه ضبط کنم که به من اجازه بدهد خاطره به یاد بیاورم و به خودم بگم آه بله کنسرت بسیار خوب و عالی ای بود!

این تابستان به یک سفر جاده ای سه ماهه رفتم. چیزی بود که تمام عمرم آرزوی انجام دادن آن را داشتم! رانندگی توی جاده های آمریکا و کانادا و فقط فکر کردن به این که خب فردا کجا بروم عالی بود! وسط سفر آنقدر پول خرج کردم که پس انداز کل سالم به پایان رسید! برای همین به سیاتل رفتم و با دوستانم روی پروژه ای کار کردم که کمی پول به دست بیاورم.

یکی از دلایلی که مرخصی گرفتم این بود که با خانواده ام وقت بگذارنم و اتفاق خیلی تراژدیکی برایم رخ داد و همسر برادرم مریض شد و مجبور شدیم او را به اورژانس بیمارستان ببریم. حال او خیلی خیلی بد بود و چند بار نزدیک بود که او را از دست بدهیم. من و برادرم برای چندین روز متوالی توی بیمارستان بودیم. این اتفاق باعث شد بفهمم کخ ضبط کردن آن یک ثانیه توی یک روز خیلی بد، بی نهایت سخت است. ما همیشه دوربینمان را وقتی بیرون می آوریم که لحظات خوش و لذت بخشی را تجربه می کنیم و تقریبا هیچ وقت زمانی که روز سختی داریم و اتفاق بدی برای ما در حال رخ دادن است این کار را انجام نمی دهیم. من فهمیدم که خیلی مهم است که یک ثانیه توی روز بد هم ضبط شود چون باعث می شود که قدر روز های خوب را بدانیم و همینطور روز بد مثل روز خوب یادتان بماند!

یکی از کارهایی که می کنم این است که از هیچ گونه فیلتری و افکتی استفاده نمی کنم. سعی می کنم لحظه را تا جایی که ممکن است همانطوری که می بینم و تجربه اش می کنم ثبت کنم. اولش برای خودم قانون اول شخص را داشتم که خودم حتما باید توی ویدیو می بودم. ولی فهمیدم که راهش این نیست و راه این که واقعا چیزی که دیدم را به یاد بیاورم این است که همانطوری که واقعا چیزی را دیدم ضبط کنم.

یکی از چیزهایی که به آن فکر می کنم این است که چه اتفاقی می افتد اگر هزاران نفر این کار را انجام بدهند؟ به نظرم جالب است که ببینم بقیه چطور این پروژه را تفسیر می کنند و با موضوع آن رفتار می کنند. به نظرم درک هرکسی از این پروژه متفاوت خواهد بود و همین طور عقیده دارم که همه با ثبت این یک ثانیه از زندگی لذت می برند! اکثر ما همین لحظه در جیبمان موبایل هایی داریم که قابلیت ضبط اچ دی دارند. و ضبط کردن باعث می شود که دیگر هیچ روزی از زندگی تان را فراموش نکنید. جالب است که روزی ببینم که وبسایتی درست شده که مثلا در آن می نویسید 25 آذر 1396 و چندین ویدیوی یک ثانیه ای از زندگی مردم سراسر دنیا موجود است!

به نظر من این پروژه قابلیت های زیادی دارد و من شما را تشویق می کنم که این کار را انجام دهید و تکه خیلی کوچکی از روزتان را ضبط کنید تا هیچ وقت آن روز از زندگی تان را فراموش نکنید.

.

امیدوارم از خوندن این سخنرانی لذت برده باشید. ویدیوی سخنرانی در پایین اومده: (از اینجا هم می تونید ببینید)

Cesar Kuriyama: One second every day

There are so many tiny, beautiful, funny, tragic moments in your life — how are you going to remember them all? Director Cesar Kuriyama shoots one second of video every day as part of an ongoing project to collect all the special bits of his life.

لطفا اگر دوست داشتید با بقیه به اشتراک بذارید 🙂